تبليغاتX
انجمن شاعران جوان

ابرها نیز سخن می گویند..

از بد و نیک غزل می خوانند...

در اوج صبح پاییزی...

در امتداد شکفتن ها....

از عاشقان می گویند...

در انتظار ندیدن ها...

در اوج نخواندن ها....

ابرها نیز سخن می گویند...

از گل یاس تا شقایقی زیبا...

از رسیدن تا نرفتن ها...

ابرها نیز سخن می گویند...

قاصدک رفت ولی....

ابرها از بهار می گویند..

شاپرک می شکند بار دگر...

و ابرها از شرار می گویند...

ابرها نیز سخن می گویند...

از نگاری دل فریب...

با نگاهی دل نشین...

با صدایی این چنین...

با سکوتی بی نظیر..

نقش آن چشم سیاه...

نعش آن ماهی حوض...

آری،ابرها نیز سخن می گویند...

از بد و نیک...

دل پیر و جوان...

غزل می خوانند...

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط پروانه |

 

یه دنیا غصه تو دل مهر سکوتی بر لب

دریایی که از چشات سرازیر میشه هر شب

اینه کار هرشبم میشینم کنار پنجره

یه قلم و یه کاغذوهق هق یه حنجره

که تا سحر زجه هام تا آسمون پر میگیره

ولی جسمم رو این زمین لعنتی اسیره

شب تموم شده و باز صبح شده

واسه چی من بلند شم بی خوده

به خودم میام بیدار میشم از خواب

میبینم که همه جارو گرفته آب

خب لابد بارون زده ولی شیشه که خشکه

وای خدای من اینا بارون نیس اشکه،اشکه

صبح شده ولی ببین چقد روزم سیاهه

شب حتی پیش روزگاره من کم میاره

 

خوب میدونم دیگه غم یه کوه شده تو دلت

دریغ از یه خنده که بشینه رو اون لبت

غمی که تو دلم نشسته میدونم هیچ جوری نمیره

آخرین رویام یواش یواش جلو چشمام داره میمیره

 

باز با این کاغذا میمونم تنها

باز سکوتو اشکو گریه تا انتها

 

  

یه قلم دم به دم بی وقفه تو دستم

تنها و عاجز باز گوشه ای نشستم

 کار هر روزمه نگاه به دفترمو کاغذش

باضربه ای فرود میاد واژه های من رو تنش

بیچاره کاغذای من که دیگه خستن

آخه همش از غم گفتمو هی شکستن

 

یه دنیایی از غم که یادش هردم

میکنه چهرمو غرقه در ماتم

 یه خونه که تک تک درو دیوارای اون

وقتی بش می نگرم داره از غصه نشون

یه بغض دیرینه تو سینه

سهم من از زندگی همینه

یه قصه یه کابوس به نام زندگی

رنجش واسه منو به کام زندگی

یه ترانه تو ذهنمو که از فکرم میپره و

یه سکوتی که هیچ کسی نمیفهمه دلیلشو

هیچ کسی

یه شعر ناتموم که مونده رو دستمو

دیگر برای اتمامش نایی ندارمو

 

یه بغض،یه بغض دیرینه توی سینه

سهم من از زندگی فقط همینه

 

باز با این کاغذا میمونم تنها

باز سکوتو اشکو گریه تا انتها

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط سعید |

چه می شود کرد؟؟!!!!

داروی این سکوت وحشت آور چیست؟؟؟؟!!!!

فراموشی هم نتوانست مرا خام کند...

یا که شاید چشم آهوان را رام کند...

در این غریبستان در انتظار مرد رویاها...

سکون مرداب و در امتداد راه...

چه می شود کرد؟؟!!!

پایان شب سیه سپید است؟؟؟!!!

تصویر تو این چنین عزیز است...

پروانه ره سفر گزیدست...

+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط پروانه |

توی این دنیای رنگی

که داره زشت و قشنگی

آدمای جورو واجور

مثل ماهیها توی تور

می لولن همه اش توی هم

با هزار عشق و هزار غم

یه روزی تو گود دنیا میشن آشنا

خیلی زود فرداشاید از همدیگه میشن جدا

نه خیال کنین می خوام براتون قصه ی یک عشق وبگم

قصه ی عشقا  همه مثل همه

درد من درد تموم عالمه

آدما همه حالا مثل هم ان

واسه طی کردن راه پا رو دل هم می زارن

آدما آی آدمای روزگار

دل من خونه اگه٬ از شما دارم یادگار

تویی این عصر سیاه سوت وکور

همه یک جور دلی کردن زیر گور

یکی با اینکه میگه عاشقه و صبرش زیاد

حرف یار میشه غبار رو دلش و می بره یاد

که یه روز جون میدادو می گفت بمون

به همین آسونی می پاشه عشقشون

دورمون  یه دوره ی سردویخی است

رفیق راه شدوموندن٬خیلی حرف مبهمی است

توی این بازاری که نمی تونی پیدا کنی

یه مثقال صداقت ورفاقت حتی یه چارک

نمی فهمم آدما پی چیه هی میدوئن

دنبال چی هستن وعاقبتش چی می جورن

اگه روزی میون این آدمای پر ز رنگ

چشمتون دیدآدمی فقط یه رنگ

باید از کاروجدال آدما دست کشید

آدم یه رنگ تودنیامثل گنجه

یه حصاردور یه رنگی باید از عشق کشید

من می گم٬

توی این دنیایی که همه می گن خیلی بزرگه

وقتی یک رفیق یک رنگ نباشه زندگی گنگه

یه رفیق راه اگه تا ته راه باهات باشه

دنیای بزرک رفیقه٬ اونه که با ارزشه

دنیای بزرگ پر رنگ و لعاب

سرجاش باقیه اماآدما  میرن به خواب

آدمای بی وفاوباوفا می آن می رن

آدمه یه رنگه نابه رنگی هاخیلی پرن

 

*****سایه سار*****

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط سایه |

 

یار مهربون نمی خوام

دیگه هم زبون نمی خوام

 آرزوهای رنگارنگ

چهره گیرا و قشنگ

نمی خوام نمی خوام

خوابای رنگی و قصه

بازی های تو مدرسه

نمی خوام نمی خوام

 

نمی خوام من حتی رویا

شدم بی خیال دنیا

نمی خوام دریا و کشتی

خستم از این همه زشتی

 

نمی خوام آهای آهای آدما

هیچی نمی خوام من از دنیای شما

 

 شبای مهتابی

چشمای زیبا و آبی

سرهر قراری بی تابی

نمی خوام نه نمی خوام

بهت میگفتم واسه دردام یه جوابی

تو یواشکی میخندیدیو میگفتی دیدی از عشقم دیگه خرابی

دیگه نمی خوام نه نمی خوام

دروغ بود همش، آخه تو یه سرابی همش عذابی

نمی خوام نه نمی خوام

 

نمی خوام چشم انتظار

چشم به راه بیدار

عاشق بی قرار

خوشی روزگار

نمی خوام یارو نگارو

همدمو غمخوارو

محرم اسرارو

مهربونو وفادارو

نمی خوام هیچی نمی خوام

  

نمی خوام آهای آهای آدما

هیچی نمی خوام از دنیای شما

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط سعید |

 

اتاقی هست
که چهار دیوار دارد
و دری
که به راهرویی باز می شود
با دیوارهایی

بیرون راهرو
جهانی است
که چون نگاه می کنی
بی انتها ست

دیوارهای این جهان
نامرئی اند

 

مجید زندی

+ نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مجید زندی |

 

آهای

جاری  با  نفس

تهی  در   روئیا

سکون از حرکت

تو  ر ا  نمی شناسم

هر چند

دیده ام  تو  را

در شیون شکفتن یک بهار

رقصیدن برگهای  چنار

محو  سایه ها  از کنار

و       

  غبار

شنیده ام  تو  را

در   زو  کشیدن  ممتد یک آرزو

سکوت  وهم انگیز یک  شستشو

و         

  بو

و نامت را 

که  فریاد زد

لبان ماهی نشسته بر ساحل

و جرعه  جرعه نوشید

در پیاله  نگاه من

شهدت  را

آری

تو  را  نمیشناسم

ای طعم گس  زندگی

 

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط مسعود دانش پایه |

میروم

میروم روزی از این شهر سیاه

           میروم روزی از این جنگل پر دارو درخت

که در آن شاخه ی سر سخت گیاهان بلند

                                شسته است از سر خاک

                                       ردپای سبک و روشن و نورانی را

                                                 که تعلق به تن روشن خورشید دارد

 

میروم من به سرایی که در آن

خاک بوی تن خورشید خدا را بدهد...

                                میروم من به هوایی خوشتر

                                به هوایی که در آن بال وپر عشق خدا

                                 ریسمانی به تن ابر سیاه آویزد

 وصدای سخن عشق چو رعد از بر ابران سپید...

لرزه ها بر تن شیطان زمان میریزد

میروم من به سرای باران

که در آن نم نم خوش بانگ سرود و سخنش

                               بزدایم همه زشتی و پلیدیهارا

                                           بستایم تن خوبیها را

و نوای خوش افکار خداییها را...

همچو گل درسبد سبز سخن جمع کنم

                          وبریزم آن را

                                    بر تن باغ بدون بن وبار

                                                  تاشود سبز

                  به سبزینگی سبز بهار...

 

                                                "فرناز"

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط فرناز نورایی

دوستان و همراهان عزیز این اولین ترانه ییه که از بنده میخونین

دوست دارم نظر شما رو هم بدونم اگه دوست داشته باشین بازم ادامه پیدا میکنه

 

با عشق تو مجنونم

به عشق تو مدیونم

در عشق تو میمونم

بی عشق تو ویرونم

از عشق تو میخونم :

 

که عشق تو تقدیرم

با عشق تو در گیرم

در عشق تو حقیرم

به عشق تو اسیرم

بی عشق تو میمیرم

 

 

در عشق تو زمینم

بی عشق تو غمگینم

بر عشق تو چنینم :

به عشق تو مسکینم

به عشق تو شیرینم

 

در عشق تو فرهادم

بر عشق تو افتادم

به عشق تو دل دادم

تا عشق تو پیادم

از عشق تو فریادم :

 

که عشق تو بر دوشم

با عشق تو می جوشم

بی عشق تو خموشم

در عشق تو مدهوشم

از عشق تو می نوشم

 

از عشق تو مسرورم

بی عشق تو رنجورم

با عشق تو مغرورم

در عشق تو معذورم

که عشقتو مجبورم

 

 

از عشق تو من مستم

بی عشق تو یه خستم

بر عشق تو پیوستم

به عشق تو دل بستم

بی عشق تو گسستم

 

 

 

چقد بگم

بر عشق تو خرابم

در عشق تو آفتابم

از عشق تو بی تابم

به عشق تو میخوابم

بی عشق تو سرابم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط سعید |