بانوی آب و آینه.... جانها فدای تو
ای مهرناب...فاطمه دنیا به پای تو
عرش خدا به لرزه میفتد خدای عشق
از گریه های نیمه شب و های های تو
گویند آفرید خدایم بهشت را
تنها برای اینکه شود خاک پای تو
خیرالبشر لطافت دنیا زنام توست
ایجادشد تمامیه هستی برای تو
ای یاس با طراوت گلزار احمدی
جانم... تمام زندگیه من فدای تو
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط فرناز نورایی
|
با سلام خدمت همه عزیزان
ممنون از عزیزانی که نقد و نظر خود را برای ۵ شعر کلاسیک مطرح فرمودند... شعر دو شاعر عزیز
علی صفری (فاجعه) و مهدی میر آقایی ( اتفاق تو سبز خواهد شد ) به عنوان اشعار برگزیده انتخاب شدند ... اميد واريم از نظرات و راهنمايي هاي اين دوعزيز در انجمن بيشتر استفاده كنيم ... هر چند انتخاب شعر سال بهانه ي خوبي بود براي نقد شعر دوستان خود باعث شد دوستان اشعار زيباتري را از خود به ثبت بگذارند ...
و اما اشعار نو :
خواهشمنديم دوستان پس از نقد به يكي از اين ۸ شعر راي بدهند...
برای نظر دادن لطفا به پست آخر بروید
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط حسین ناصری ذاکر
از همه طرف مي آيد
گاه سپيد
گاه سياه
سايه خيال دوست
در مسير بي سار
و صداي لك لك
به كدامين سو
به كدامين قانون سياه
به كدامين هنجار سپيد
آسمان بي رنگ است
سايه دوست كجاست ؟
به كدامين مشرق
با كدامين طلوع خورشيد
كه همي مي گويند : انا الشمس ،
گاه سپيد
گاه سياه
به پاي لك لك پاييز
طنابي از سكوت مخمل شب
به چشم كفتر چاهي
همه روزي سياه است و سپيده در فلق مشكيست
به نخلستان بي خرما
چه توفيري ميان ديري و خرماست ؟
نگاه هرزه يك مرد بي پاسخ
به روي صورت زيباي يك حوري
به آتش زن هاي بي پرواي يك چاله
نمي دانم همي ساقي به سر دارد
كه در پيمانة عشق و هوس
همي رنگ سيه دارد
به جاي آرزو در سر ، همه افسوس يك مرگ است
به باغستان بي بلبل
كلاغ پر سياه دل
چه كم از عندليب يك هوس دارد
و موجي كه به درياي سياه غم سرازير است
چه فرقي مي كند بال سپيد مرغ آبي را
كه جنگل از ازل تاريك و مغموم است
به جرم مرگ يك رويا
نفس در ذهن ما زندان يك بغض است
كه در حلقوم يك رويا نفس گير است
صدا در دم سياه است و
سپيدي رخت خود با خون دل دارد
به راه بي صداي سار و بي لك لك . . .
مرضيه حسيني
شعر ثبت شده براي شركت در انتخاب شعر سال انجمن مي باشد .
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط مرضیه حسینی
نگاهش داستان برداز چندین چند دلتنگیست
و لبخندش -که همچون آن ستاره ی آسمانی که آگهان گویند...
قرن ها باید نشستن ها
که تا یکدم گذارش... آی٬ گر ممکن شود...
افتد به چشم ما-
طلوع زندگی در پهنه ای تا بیکران٬ آبی است.
محال اندیش و پر در اوج
که هرگز در نیفتاده است
-همچون من و یا همچون دوصد چون ما-
به قعر چاه بی پایاب ژرف "چشم قربان" ها.
...
پریزادی است٬ می دانم٬ یقین دارم.
...
و از خوبیش اینش بس
که تسکین آفرین دردهایم -وه چه بسیار- است و خود
دیریست چون غم خانه ی درد است.
و از خوبی همینش بس!
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط حسام جواهر پور
"گویا گم شده ای"
زیر همان درخت سبز اقاقیا
که نشان بدرقه ات بود
گل می دهد
چند سالی است
در کنار لنج های بی ماهی
از میان تور های آفت زده
نگاه آخرت را بدرقه می کند
یاسمین را می گویم
که بزرگتر شده است
و بزرگتر می فهمد
و بزرگتر می دود
و بزرگتر. . . .
چند سالی است
صدف های درونش
تو را مروارید می کنند
و دانه دانه
از میان چشم های دریایی اش
گردن آویز انتظارت می شوند...
خلیج آرام است
آرام آرام آرام
حتی ماهی ها
به خاطرت نمی آورند!!!
ناخداها که دیگر هیچ. . . .
گویا گم شده ای
در میان لحظه هایی که گم می شوند
و سهم من از تو
پلاکی است
که نبودنت را
حک کرده است
در میان لحظه هایی که گم می شوم....
از مهیار خاوری نژاد.ثبت شده برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط مهیار خاوری نژاد
کابوس رویایی
ای رنج بی تقصیر من
هی تازیانه میزنی
بر قلب در زنجیر من
باشد خیالی نیست نيست
عشق است گناهی نيست نيست
با من چه بد تا مي کنی
اين عاطفه خاکستريست
افسونگری
افسون تو افسانه می سازد بنا
شايد خيال خام من
تکرار اين افسانه ها
تابوت تنهاي من
احساس شرم عاشقی
خاک سیاه رفتنت
بر قلب و پيشاني من
هر شب کابوس تو بود
هرروز روز رفتنت
تکرار ميشد زندگی
کابوس تو با رفتنت
با من چه بد تا ميکنی
اين عشق هم خاکستريست
کابوس رويايی من
+
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط رضا بهشتي
روزای عجيبیان اين روزا
عجيب و غليظ و عميق
ذهنام مثه يه سونای بخار، خيس و سنگين و مه گرفتهست
دمکرده و مرطوب
تو يه غلظت عجيب شناورن حسهام
من که يه عمر آدمِ خوابيدن رو سطح آب بودم
اين روزا دارم ته استخر شنا میکنم
تهِ تهِ استخر
اکسيژن نيست اينجا که منم
مجید زندی
برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن.
+
نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مجید زندی
بيداري شبانگاهان، بي امان پرسه مي زند
شاخه اي تكيده از باد وسرماي آسمان
برگهاي پاييزي سوخته اند
وتوكا، آوازي نمي خواند
اما من هنوز به ياد دارم، زمزمه هاي سپري شده اش را
شامگاهي مي آيد كه ديگر، توكا را نمي توان ديد
سوز مي آيد
ومن او را درآغوش مي گيرم
پرهايش يخ زده اند
پاهايش، نايي ندارد
وچشمهايش، بسته مانده اند
صدايي برايش نمانده، تا سر دهد آوازي
مي هراسم از اين كه ديگر نباشد!
در ميان دستهايم، جاني ديگربار مي يابد
ومن او را بيشتر در آغوش خود مي فشارم از شوق نفس هايش
توكا مي خواند ومن نفس هايم به شماره مي افتد.
بريهه سليمي
براي شركت در انتخاب شعر سال انجمن.
+
نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط بریهه سلیمی
از بغض طلایی رنگه ماه
سکوت،نومیدوار از شب خویش
گذر داشت برخشم بی تفاوت تیرگی
چشم بر آرزوی دوردستِ پیوند
از رشد دردناکِ غم،خسته و ملول
از تنهایی و فال حافظی با تردید
چون شعله می دمید و مست می شد
از حسرت خاموش بارِ اشکِ شبنم
خیره ماند در پندارِ ناپیدایِ فراغ
فراغ...
با تو گویم از خیالِ آشنایِ ابراندوه
هم آوازِ رنجِ گرمِ آه می دهم ساز
ماه...
سرد و تیره و تار و بی جان
جامه اش پوستینی کهنه
صدایش ناله ای گمشده
در شطْ مه آلودِ فریاد
ای در آسمان گشته بسیار
ای تکیده به رویِ ساحلِ سیم گونِ افسوس
آن جا بگو تا کدامین خواب ست
روشن ترین دستانِ نیایشِ تو؟
آه...
در من همه تجربه یِ تلخ
گهگاه می گشت در رؤیایِ خوف
لیک
من همیشه خاموش
بی هیچ همدرد
پوشیده دار حدیثِ خیسِ بغض
که گویی باید رفت و خواب شد
درصراحیِ غروبِ من
از دفتر شعر:آخرین فصل در پناه یک عاشق
این شعر نو برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن می باشد.
سکینه کاشانی(شبنم)
+
نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط سکینه کاشانی