تبليغاتX
انجمن شاعران جوان

شعر پدر آخرین شعر من بود

این شعر را بعد از فوت پدربزرگم نوشتم

هنوز در تنهایی خویش این شعر را زمزمه می کنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی |

 

محله

 

از محلی می گذرم که جوی هایش خاطراتم بود

و درختانش بوی نفس تو را می داد

همان محلی که رویاهای دیدار من و تو آنجا تجلی می یافت

و به حقیقت عطش قلبمان پی می بردیم

جوی به شوق ما لبخند می زد

و گنجشکان دستان منتظرم  پر به باد می سپردند

و من در باد عطر تو را می چشم هنوز

محله می داند که چه سبکبال می شدم وقتی

تو را می دیدم و آن لحظه بود که به اوج احساس

صعود می کردم

محله می داند چگونه

برای تو دستانم را به دعای باران مهرت می نشستم

و چگونه نگاه ملتمسم را به دیوار های سنگی

سرگرم می نمودم تا تو عزیز از راه بیایی

و با کلامی  نه با تبسمی قلبم را به فراسوی ستاره ها پرواز دهی ...

و حال بر لب آن جوی نشسته ام خسته و رنجور و پریشان

کجاست آن دوران  آن عزیز دور ازمن  آن یار صمیمی

گنجشکان و درختان و ابر خوب می دانند که اشک هایم بر فراغت بوده

لیک ...

نمی دانم چشم تو هم از اشک  یار من خیس می شده؟

و امروز از آن محله ی خاطره گذر می کنم و

احساسم می گوید

محله هنوز از رویای عشق تو نمناک است

م.مهر

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 5:56 قبل از ظهر توسط مژگان خسروانی(م.مهر) |