شعر پدر آخرین شعر من بود
این شعر را بعد از فوت پدربزرگم نوشتم
هنوز در تنهایی خویش این شعر را زمزمه می کنم


از محلی می گذرم که جوی هایش خاطراتم بود
و درختانش بوی نفس تو را می داد
همان محلی که رویاهای دیدار من و تو آنجا تجلی می یافت
و به حقیقت عطش قلبمان پی می بردیم
جوی به شوق ما لبخند می زد
و گنجشکان دستان منتظرم پر به باد می سپردند
و من در باد عطر تو را می چشم هنوز
محله می داند که چه سبکبال می شدم وقتی
تو را می دیدم و آن لحظه بود که به اوج احساس
صعود می کردم
محله می داند چگونه
برای تو دستانم را به دعای باران مهرت می نشستم
و چگونه نگاه ملتمسم را به دیوار های سنگی
سرگرم می نمودم تا تو عزیز از راه بیایی
و با کلامی نه با تبسمی قلبم را به فراسوی ستاره ها پرواز دهی ...
و حال بر لب آن جوی نشسته ام خسته و رنجور و پریشان
کجاست آن دوران آن عزیز دور ازمن آن یار صمیمی
گنجشکان و درختان و ابر خوب می دانند که اشک هایم بر فراغت بوده
لیک ...
نمی دانم چشم تو هم از اشک یار من خیس می شده؟
و امروز از آن محله ی خاطره گذر می کنم و
احساسم می گوید
محله هنوز از رویای عشق تو نمناک است
م.مهر