تبليغاتX
انجمن شاعران جوان

سلام دوستان

چندي پيش بي برنامگي در ثبت اشعار انجمن منجر به تلاقي همزمان سه شعر در يك روز شد. من هم قبول دارم كه به علت حجم بالاي اشعار در انجمن ايجاد يك برنامه ي مدون و منظم عملا غير ممكن مي نمايد . پس تصميم بر اين است که دوستان بدون برنامه ي قبلي اشعار خود را ثبت موقت نمايند تا من در اسرع وقت تاريخ  ثبت دائم شعر را به اطلاع دوستان برسانم.

از همكاري شما دوستان عزيز سپاسگزارم

موفق باشيد

 

نقاشي

  

يه قلم مو يه سه پايه، يه ترانه بوم خالي                           عكسمو بكش تو رويا، يه حقيقت خيالي

دلمو مثل يه بارون، رو نوك قلم بگردون               بندازش رو خاك تشنه، جاري شه تو اين بيابون

بزار اين غم قديمي، لاي رنگا جون بگيره                   شُر و شُر بريزه از قاب، تن اين قفس بميره

جا چشام برگاي پاييز، تب آتيشه و چوبه                      سرنوشتش یه سقوطه، مث ليموي غروبه

قلم زبر و خطوطش، پاره پاره است و شكسته               اين تقاص يه گناهه، كه توي چشام نشسته

عكسمو بكش تو رويا، جايي كه هيشكي نبينه               رعد و برق توي چشمام، آخرين خشم زمينه

بزار اين سياهي شب، توي نقاشي سفيد شه                   حرفاي نگفته ي من، يه سكوت پر اميد شه

وقتي نقاشي تموم شد، بزارش تو ذهن بيدار            من همينم كه مي بيني، نه يه عكس تو قاب ديوار

 

بهروز مرادي

با الهام از Self Portrait

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 5:33 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی |

سلام بر تمامي اهالي محترم انجمن و عزيزاني كه ما را مورد عنايتشان قرار مي‌دهند.
عزيزي مي‌گويد: «خيريت در جمعيت است، جمعيت در صحبت است و صحبت در نفي بودن در يكديگر است.»
چه نيكوست اين خانه كه امكان دور هم جمع شدن، با هم سخن گفتن، همديگر را تشويق نمودن و از همديگر انتقاد كردن و انتقاد شنيدن را برايمان فراهم ساخته است.
همه مان به اين اميد دور هم جمع شده ايم تا در مسيري روشن كه چشم انداز روشن تري به تماشايمان مي‌خواند، قدم برداريم و اعتلا و ارتقاي همديگر آرمانيست مشترك كه دلهايمان را به هم پيوند مي‌دهد.
اميد كه خدايمان توفيق بخش آرمانهاي نيكمان گردد.

 

«تا فارغ بي پروا، ميخانه نشين گرديد
آن دلبر شهر آشوب، يغماگر دين گرديد


رؤياي وصالش بود مقصود و تمنايم
گويا ز ازل بر لوح، تقدير چنين گرديد


اوصاف جمالش را من با چه زبان گويم
كز رسم رخش عاجز، صورتگر چين گرديد


تا نور رخش تابيد، بر صفحه‌ي اداركم
آيينه‌ي دل عاري، از ظلمت و كين گرديد


از شرم و حيا خورشيد، ابري به رخش افكند
مقهور تماشاي آن زهره جبين گرديد


هر كس كه مرادش را در شوكت دنيا ديد
بي بهره ز حور العين و آن خلد برين گرديد


احوال دل «فارغ» هر لحظه دگرگون گشت
فرخنده گر از آن شد آشفته از اين گرديد»


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 7:24 قبل از ظهر توسط تمیم جرجانی |

اول سلام

امروز اتفاق جالبی افتاد . با اینکه اعضا از برنامه ی انجمن خبر دارند امروز سه نفرهمزمان  با هم مطلب نوشتند. مجبور شدم هر سه مطلب را در یک پست بگذارم. در ابتدا با ترانه ای از دوست عزیزم "مهدی آهنی " همراه می شویم. دو سپید کوتاه از خانم "الهه جعفری"  و در پایان با شعری نو از عضو جدید انجمن "بریهه سلیمی" در خدمت شما هستیم. ما را از نظرات ارزشمند خود دریغ ندارید.

در آینده نیز ۲۴/۷ با شعری از آقای تمیم جرجانی ۲۹/۷ با شعری از بهروز مرادی  و ۳/۸ با شعری از خانم م.محتشمی نژاد در خدمت شما خواهیم بود.

تا درودی دیگر بدرود 

بهروز مرادی

 

 

موش آزمایشگاهی

 

مگرمن موش آزمایشگاهیم
مگرمن کودکی سرراهیم

ای خداخودت بگومن چگونه
کنم ثابت اوج بی گناهیم


آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم


ای خدادرعذاب واندوه وغم
غرق شدم دردریای رنج وماتم
ای خدابگودلیل این همه
غصه هاچه بودکه دادی به تنم


آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم


چراای خدامنونمیبینی
عمری رنج کشیدنونمیبینی
درته این چاه غم افتادنو
دردبه جون خریدنو نمیبینی


آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم


میدونم که به چشم دنیاخارم
چون کودکی سرراه جاندارم
دیگه ازچشم خداهم افتادم
هیچ کسی نمیشودسایه سارم


آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم


ای خداخسته ازبی پناهیم
اسیررنج وبی تکیه گاهیم
مگرمن موش ازمایشگاهیم
مگرمن کودکی سرراهیم

 

مهدی آهنی


سلام به همه دوستای خوبم
تاخیر بیش از خد من رو ببخشید.درس و دانشگاه حسابی سرمو شلوغ کرده.
دو تا کار کوتاه تقدیمتون می کنم. منتظر نظرات خوبتون هستم.

الهه جعفری

 



هنوز هر از گاهی
احساس تنگ نفسهایش

مرا در آغوش میگیرد

می خواهد آدمم کند

اما...

حوای من خدای من است

آدم شدن برای چه؟

______________________

دستی مشت کرده

بزرگی قلبت را به رخم می کشی

بازش نکن

من فال نمی دانم



الهه جعفری


 

چشم ها مرده اند (بریهه سلیمی)

 

زير باران

در آن نمناكي سرشار از طراوت

قدم زنان، جاده را مي پيمود

باورش نمي شد كه روزگاري، چشمها نيز بميرند

هميشه مي شنيد كه:

چشمها دروغ نمي گويند...........

اما اين روزها، او چيزي جز اين مي ديد

چشمها هم، نقش بازي مي كنند

چه ورطه خوفناكي است!!!!!

او، دست وپا زنان

        در اين تلاطم واين همه واهمه

                                   فقط نگاه مي كرد

ديگر نمي دانست چه بايد بگويد

خسته بود از اين همه دورنگي ها

از اين همه دوست داشتنها و..........اما نداشتنها

آينه را از جيبش در آورد

نگاهي انداخت

هيچ نمي ديد

هيچ چيزي در آينه نبود

بوي تنهايي وسكوتي تلخ مي آمد

آينه، شفاف نبود

شايد آينه هم، نقش بازي مي كرد برايش!؟

بشكن.........بشكن آينه را

بگذار غبار از آينه زدوده شود

بگذار اين همه غبار وتاريكي، شكسته شود

آينه را بر زمين مي زند

اما نمي شكند

آه باورش نمي شد

اين آينه نبود

كه اگر بود، مي شكست

باران مي آمد و بر صفحات به ظاهر شيشه اي، مي خورد

كم كم، محو شد

بارن زدوده بود غبارش را

اصلا، فقط غبار بود وبس

آينه، نبود

كه اگر بود، مي شكست

باران هنوز مي باريد واو همچنان در زير باران مي رفت

ديگر چيزي با خود نداشت

در جستجوي ديدگاني مي رفت تا به او زندگي بخشد

نمي دانست كه مي تواند بيابد يا نه!؟

اما مي رفت

ديدگاني مي خواست كه چونان آينه، بي غبار وحقيقي باشند

اما مي ترسيد

مي داني از چه؟

از اين كه زماني برسد كه آينه ها هم مانند ديدگان، بميرند ودروغ بگويند

ديگر نمي شناخت چشمهايي را كه جان داشته باشند وبي غبار

شايد چشمهايي بيابد كه چونان آينه باشند واو در آن، خود را ببيند نه ديگري را

آينه اي مي خواست كه ديگري وخود در آن يكي شوند وفقط يك چيز را ببينند در آن

نه چيزي بيشتر ونه كمتر.

 

 

                                                                            بريهه سلیمی

+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط الهه جهفری |

دلم اندازه ي آسمان غم دارد ‏

اما ‏

گريه ام نمي گيرد!

كاش بلندم مي كرد باد از اينجا

ودر آغوش تو پهن!

گريه ام مي گيرد!

كاش اشك هايم را موهاي تو پاك

كه نه

پنهان مي كرد!

كاش دل پريشانم را

حرف هاي تو شانه ميكرد!

گريه ام خشكيد بر گونه ام!

ولي هنوز خاليست وجودم

از نوازش چشمانت!

 

 امید

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط امید |

شب مرگي...

 

 

چشمان خود را بسته ام بيدار اما                                           در جستجوي ارتباطي تار اما

هر صورتك با لهجه اي در خود گرفته                                   نقش سرابي بر سرم آوار اما  

چون مي چكد از ناي شان غم در گلويم                                شكل بيابان مي شوم هر بار اما

با خاك زردم بين مردم سرخ سرخم                                     گلگونه ام سيلي خور انكار اما 

من خو گرفتم با تن تنهايي خويش                                 هر شب به بستر مي برم اين يار اما 

در تار و پودم سايه ي مطرود خورشيد                               گلواژه ها را مي كشد بردار اما 

وقتي كه ساعت زنگ بيداري ندارد                              هر لحظه مي ميرم در اين تكرار اما 

 

"بهروز مرادی"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی |

 

" نفرین "

 

دعا می کنم که نباشی

 

ای فانوس شب دریایی

 

فریب داستانت

 

آستان گرم آفتاب را

 

از من ربود

 

حرام باد بر تو

 

موج هایی که بر ساحلت نشسته اند

 

این گونه

 

غرق  عاشقی . . .

 

( بهار )

11 / 7 / 87

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط بهار |

این اولین شعر از کتاب جدید من با عنوان "خلوص دور چندین فرسنگ" می باشد 

امیدوارم از این شعر خوشتان بیاید

از تمامی اعضا هم (به خصوص آقا بهروز گل) بخاطر غیبت طولانیم عذرخواهم...

---

 

 

این راه به کدامین شوخی میریزد؟

 

 

پشت سردابه حسرت؟

در دل دلتنگی؟

زیر سایه هوس؟

یا

در دل نوری روشن؟

 

 

به کجا خواهم رفت؟

من چرا اینجایم؟

 

 

من سرابم پر است

شانه هایم خستگی فقر یک جنگ را حمل می کند...

 

 

قلعه چوپانان

ازدواج عبوس غول و پری

چرای گوسفندان در قبرستان

خواهش یک شاخه گندم به خاک

حسرت لحظه در سیاهچاله هوس

و

تمنا کردن

تمنا کردن نور به چندین مطرب

و

گذرگاه مسخره بی تابی،

اینها در این راه چه می کنند؟

 

 

بر لب جوی؛

گذر سنگ را دیدم،

که از دل سنگ دیگران گله می کرد...

نشیمن انسانها را دیدم،

که از خنکای هوا،

می ترسیدند...

و

براه افتادم،

تا روم سمت چراغی روشن

تا دور شوم از فضایی مبهم

تا اینکه به خود ثابت کنم،

هنوز می توان زندگی کرد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط امیر اسماعیل زاده طوسی |

 

تيك

 

تاك

 

ثانيه ها در عبور

 

در پس آرامش

 

صداي فرياد

 

دقيقه ها آبستن

 

آبستن حادثه ها

 

حادثه در اتفاق

 

حادثه در اخفا

 

جامعه تاريك

 

آينده مبهم

 

صدايي لرزان

 

نگاهي در اغما

 

سخني بر لب ها

 

دستي دراز در برابر خزان

 

به اميد سخاوت يك برگ چنار

 

راه ها ، بي راه

 

روشني ها ، ضمني

 

اضطرابي بيمار

 

نگاهي شكاك

 

چشمان يك كودك

 

خيره بر دست زمان

 

تيك ، تاك

 

تيك ، تاك

 

چرخش يك سيب

 

در دست زمان .

 

مرضیه حسینی ( ماه آفرین )        

 

 

در روز های آتی ۸/۷  با شعری از آقای امیر اسماعیل طوسی زاده ۱۱/۷  با شعری از خانم الهه جعفری  ۱۵/۷  با شعری از بهروز مرادی ۱۸/۷ با شعري ازدوست خوبم اميد و ۲۱/۷ با شعري از مهدي آهني در خدمت شما خواهیم بود.

          

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 5:0 قبل از ظهر توسط مرضیه حسینی |