کنون بشنو تو از من این حکایت:
حدیث عشق و مستی. شور و شین است
حدیث رزم مولایم حسین است
حدیث مردی و نامردی و جنگ
حدیث خاک و آب و خنجر و سنگ
حدیث سایه و خورشید و هیمه
حدیث آتش و دامان خیمه
حدیث رود و خشکی .آتش و آب
حدیث گاهوار و طفل بی تاب...
حدیث مشک و تیر و آن علمدار
حدیث ساقی عطشان سالار...
شکایت دارم ای دنیا شکایت
زباران و زیاران و خیانت...
ز ابر و آفتاب و تیغ و شمشیر
ز دوران و زمان و دست تقدیر
شکایت دارم ای دنیا زدنیا...
که مولا در تو تنها بود...تنها...
"فرنازنورائی"۵/۳/۸۷
گل های نقره ای
به تواتر رسیده اند
در آیینه ای از جنس باغ سیاه
بیا ستون بنه سرسرای ایمان را
بهار سبز بیا تا خزان فرو ریزد
بیا ندا ده که سلطان عدل برخیزد
بهار سبز بیا پرچمت نمایان کن
بیا به دفتر کفار مهر پایان کن
بهار سبز بیا ای شکوفه ی نرگس
بیا که مهر تو ازدل نمیرود هرگز
اندوه عشق می زیست دیوانه وار
لبهای مبهم پندار اشک
می گشت گذر
بر حجم آتشین اضطراب
تا گویی سر به آغوشِ سکوت
رفت تا پای اندیشه ی راز خفته ی گل
پشت پرچین نگاه سنگین دلهره
خواهم گفت:دوستت دارم...
کاش یارای باور سرخ عاطفه
می جوشید همچو موج
از عطش خشک
در ساحل به گودی نشسته ی احساس
احساس منقلب تار...
آی نی زن قاصدکِ فانوس!قاصدک!
کی گویی از رُخ دلربای عشق؟
ای دریغ!باد
به روی خشم می دهد ساز
می شکند خوشه ی نازک شمع
در دنج سوخته ی آهِ خویش
زیر لب خواهم گفت:
دوستت دارم...
سکینه کاشانی(شبنم)
آفتاب شماره انداخت
استخوان های روز درهم شکست
طرح آسمان کامل
هیچ درختی آدم نشد !
( بهار)
25 / 9 / 87
با عرض تسلیت عذای حسینی با سه شعر در خدمت شما هستیم. لطفا برای نظر دادن به شعر سوم مراجعه کنید
با تشکر
نیمه های شب بود تنها کنار پنجره نشسته بودم که صدای زوزه باد منو
درخودم غرق کرد فهمیدم باد بامن هم صداست وبرای دل من می خواند
بخوان ای باد که خوش می خوانی آوازت برای من دلنواز است .
برای این دل بخوان ، بخوان ای باد شبگرد
بخوان برای این دل که خیلی تنهاست بادرد
ازبی وفایی بخوان ازهرجدایی بخوان
ازخاطرات تلخم دراین تنهایی بخوان
بیا همراه این دل ای بادشبگردبخوان
که تنها بادل من توهستی همدردبخوان
بخوان ازاین روزگار ازاین دل بیقرار
بخوان ازاین دل من که شد ازدنیابیزار
بخوان که این دل من فریادرسی ندارد
برای تنهاییاش همنفسی ندارد
ای باد به دادم برس دراین هیاهوی غم
گذاشته ام سرم رابرروی بازوی غم
بگذار ای باد شبگرد باتو باشم همسفر
بیامنوازاینجا به شهر یاران ببر
منوتوتنها نذار دراین غمگین دیاران
منوببر به شهری که باشه عشق باران
ببرمنو انجا که دلها تنها نباشند
آنجا که زندگیها دیگر ازهم نپاشند
بر شانه های پدر بزرگ
پیدا بود
بر سنگ فرش کوچه هائی خشک
که یادشان
مصداق بی الفی بود
و لبخند پدر
بر تاولهای چرکی پایش
و کفشهایش
که به استقبال تو پنجاه و هفت وصله داشت
و نگاه من
که در کنار پنجره به انتظار ایستاده
تا نسیم
بوی تو را
به خانه آورد
باران مي بارد
عاشقانه
و من زير باران در حال خيس شدن
عابري از كنارم گذشت
چشم ها اشاره كردند :
كاش مي شد : چند قدم نزديكتر !
باران مي بارد
او هم خيس از باران عشق
قلب در اوج طپش
كاش مي شد : چند قدم نزديكتر !
ايستادم
عابر ايستاد
زمان سكته كرد
نگاه هاي خيره شده در هم
كاش مي شد : چند قدم نزديكتر ...
ای دوست ندانم که کجائی اکنون
در بزم و سماع یا که حضیض هستی و دون
چون باز شدی و برگرفتی تو سراغی ز امیر
حالی خبرم کن که به مجمرت سپندم اکنوناز آن روزي كه بر بستي به رويم ديدگانت را
نه ميجويم نه مييابم نگاهي مهربان هرگز
نه از غوغاي سود آيي، نه هرگز فكر سودايي
نميآيي كه پيوندي به هم سود و زيان هرگز؟
كبوتر چون كه ميخيزد ز كنجي بهر اوج نور
نميبندد پر و بالش ز پرواي كمان هرگز
خدا را هر دم و هر آن دعا كردم كه باز آيي
نيام غافل ز الطافش نه در سر و عيان هرگز
مگو «فارغ» از اين آشفته احوالي و غم افزون
كه اين امّيد بي پايان نميگردد بيان هرگز
تميم جرجاني
صبح
بهاروش
شعاع روح بخش بي دريغ تو
ستيغ كوه
تراكم نماز را
به گوش رود ها اقامه كرد
زلال اشك
غبار هاي شيشه را
زدود از نگاه هاي منتظر
ميان مه
دو خط مستقيم تا هواي تو
و من سوار بر قطار
به مقصد طلوع تو
تمام من تلفظ
ترنم هجاي تو.....
سريع تر قدم بزن
قطار ذهن منحني
مرا به جشن سيب ها روانه كن
رگ جوانيم پر از خروش سرخ زندگي است....
صداي صبح
فواصل سكوت شيشه را شكافت
سلام نور آشنا!
و هیچ نسیمی از آسمان
بوی گل همسایه را به مشامم نمی آورد
تو زیر آسمان ها آتش ایستاده ای
تا حدیثی مکرر شود
و آیه به دوزخ، باز فرود آید
عجیب نیست؟
کنار گل های بابونه
نه عطر هست، نه سپیدی
زیر بوته ها
کنار گریه گاه من
یک جفت چشم سیاه روییده است.
26/8/87
19:11
ناگهان چشمان پر مهرت به رویم باز شد
آنچنان شعله کشان تیر نگاهت سوی من پر میکشید
تا به خود آمدمی قلبم به دندان سگ صیاد شد
او به هر گامی که بر میداشت دردم میفزود
من بجد حیران که این محنت چطور آغاز شد
تا که از جوئی پرید و لاشه ام بر خاک زد
لاجرم دیدم که روحم نغمه پرواز شد
چون گیاهی خرد و ریز در چنگ امواج گران
جوهرم پایان یک نون بر نی خطاط شد
من که مات افتاده بودم پیش پایش در سکون
غرق خاک بودم که دستانش مرا تیمار شد
چون نوازش دیدم و روحم به وجد آمد از آن
جامه را از تن دریدم مستیم فریاد شد
تا بگو با من چه بود است این نگاهت
کین چنین پیشانیم در نزد تو بر خاک شد
هاتفی آمد به مهر از سوی چشمانش بگفتا ای امیر
یک نظر کردم به تو ، حالت بدین احوال شد
تا که هر کس عاشق عشق است و دیدارم کنون
پیکرش صد پاره باید ، هستیش بر باد شد
تا که من در تو نمیرد در شبانگاهان سرد
غنچه عشقت به لبخند سحر چون باز شد ؟
مسعود