تبليغاتX
انجمن شاعران جوان
سلام دوستان گرامی

به علت مشغله شخصی مدتی نیستم

دوستان به جای ما

در پناه حق

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی |

آتش در من نيست

در سنگيني نگاه ما

بر كفه ي بيشتري است

كه بالا مانده

صدا حادثه ساز 

گوش ها مدهوش

هراس فراموشي

بعد خاموشي نيست

وقتي مي تراشد

موي گردنم را تيغ

از سرخ ، سبزه مي رويد

شقيقه ي خيانت تير مي كشد

و من

به افق فكر مي كنم

به اتفاق بعد از من

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط بهروز مرادی

 

عروسک کوکی را زنده کن

بگذار طعم لذت بخش

زنده بودن و

شادی بخشیدن را

حس کند ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط محتشم (مهر آوا)

گفتم صدف عهدت در چاه زمان افتاد؟
گفتا دگرم هر كس نزدم به گمان افتاد

گفتم هدف از تيرت، ‌راهي نبرد هرگز
گفتا دگرم از دست، آهنگ كمان افتاد

گفتم مگر آن مهري كز سينه بر آمد، رفت؟
گفت آنچه سرم آمد، تقدير، همان افتاد

گفتم غم دنيا را از دست نخواهي داد؟
گفتا غم و اندوهش نزدم به امان افتاد

گفتم به كدامين جرم مصلوب شدي از عشق؟
گفتا دگر اين قصه در سلك رمان افتاد

گفتم مگر از دستم رنجيده شدي، رفتي
گفتا گله كي گنجد، جايي كه ضمان افتاد

گفتم نشود اكنون «فارغ» شوي از رفتن؟
گفتا ز لب هر دوست، ملفوظ، بمان افتاد

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط تمیم جرجانی |

در شب شعر این هفته قرار شد تا فعالیت انجمن به یک تالار گفتگو انتقال داده شود. از تمامی اعضا خواهشمندم که ما را از نظرات خود آگاه سازند.

با تشکر

+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی

 

هی دکتر
با تمام زخمهای قرمزت بیا
من
امشب
برانکارم
این رگ سیاه
که آمد تا
پشت گردنم باری
دوا نمی گیرد
این چشمهای خسته
علامتی است
چراغی است
دریا را
بیا
بیا و
مریضی من را
تماشا کن

نویسنده : مجید زندی

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط مجید زندی

 

تکیه گاهت

دستهای پدر بود

وقتی تجربه

بازیچه بازیهای کودکیم بود

و طی شد کوچه ها

هنگامی که

پایم

بر عقربه های معکوس ساعت بود

و مادرم

 میشمرد زخمهای روزانه ام را

وقتی که شب

در حیاط خانه

پیکرت   بر میله آهنی ایستاده بود

با خود فکر میکردم

چه بسیار میشد این زخمها

اگر

دستهای پدر نبود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط مسعود دانش پایه

شعر امروز من از غصه غم انگیز تر است

گرچه در شعر زمان خنده دل انگیز تر است

قلبم از سنگ نه...از آینه رنجید امروز

ظاهرش صاف...ولی..گوشه ی او تیز تر است

                                                                 "فرنازنورائی"

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط فرناز نورایی |

سلام 

این هفته با سه غزل بسیار زیبا میزبان نگاه های گرم شما هستیم .

۱. شعر ناب از آقای حسین ناصری ( ذاکر )

۲. اشک از خانم فرناز نورایی

۳. تجسم از خانم باران

در پناه حق

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی

یک روز می دهم به تو این شعر ناب را ................ تعریف می کنم برای تو آن خواب را

خوابی که تا به اوج می رسید می شکست........... تشبیه می کنند به خوابم حباب را

من یک کتاب شعر برای تو گفته ام ...................... تقدیم می کنم به تو روزی کتاب را

شرمنده ام که خیس می شود سطور کتاب ............. بی اختیار دیده روان کرده آب را

آب از سرم گذشت که بی آبرو شدم ................... اما چه خوب شد که زدودم نقاب را

ابراز می کنم به تو  من در کمال عقل ......... عشقی که برده همه عقل و حساب را !

من عاشقم ولی به تو شاید نگفته اند .............پرسش نکرده اند ، چه گویی جواب را ؟

شاید نگفته اند و نگفتن گناه بود ................................. بیند گناه کار عذاب عقا ب را

تصمیم تو نبود که عاشق کشی کنی ....................... تحمیل کرده اند به تو انتخاب را

تحمیل کرده اند که از خوب و خو ب تر .......... آن را که عاشق است چشانی عذاب را

بر گردنم دوباره چه تنگ است روزگار .........................پیچیده اند بر گردن مو طناب را

با تو اگر معاشقه با یک غزل کنم .......................... باطل کند معامله ی  پر شتاب را  

مجنون شوی و لیلی ات آنگاه ذاکر است .......روزی که می دهم به تو این شعر ناب را

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط حسین ناصری ذاکر

از دیده ی من رمیده ای باز ای اشک

ازسوز جگر رسیده ای باز ای اشک

از پنجره ی دو دیده ی من امروز

گو باز چه چیز دیده ای باز ای اشک

رنج و محن کدام دل را دیدی؟

کز دیده فرو چکیده ای باز ای اشک؟

گویی که تو را تاب تحمل نبود...

بر یاری دل دویده ای باز ای اشک

چون دست نوازش تسلی بخشی

برگونه ی من خزیده ای باز ای اشک

ای آب روان ز دیده ی گریانم...

گشتی تو فدای آه دل باز ای اشک.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط فرناز نورایی

 

  یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی

                              به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی

هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور مثل من

                            به ناگه دست وپای خویش را گم می کنی گاهی

چنان  دریای  نارام  و وتو فانی تو روحم را

                            اسیر موجهای  پر   تلاطم می کنی  گاهی

دلم پر می شود از اشتیاق وخواهشی شیرین

                             در آن لحظه که نامم را ترنم می کنی گاهی

همه شعر وغزلهای پر احساس مرا با شوق

                              تو می خوانی وزیر لب تبسم می کنی گاهی

تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق

                              یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط باران |