برگی از درد کشیدی پای چشمان ترم
با بال و پر عشق بی بال و پرم
روز وشب فکر می کردی که قد می کشم
دست می کشم از بیت های دفترم
دیدی که گره می زد به دور انگشت شبم
باز می پرسید از غبار بغض دیگرم
از ابر بازیگر دل طرحی می کشید
لبخند می زنید از اندوه دردآورم
بی خیال از خیالی دست می کشید
مُهر می زدید به نت های باورم
مسافر،ای مردِ تاریخِ تاریکی
دیدی که پرکشیدی از نگاهِ آخرم
عاشقی را که همیشه اشک می خورد
پای فنجانِ لبریز شده یِ صبرم
می کنی باور که باور نمی کنم
با بال و پرِ عشقِ بی بال و پرم
از دفتر شعر:بغضی از جنس برگهایی شبیه درد
در خــاطــــرم یــاد تــو مشــغول دل آراییـست
شب می تـراود چشمه ی مهتــاب و اما باز
در چشمه ی زیبایی ات، شب محو زیباییست
در کوچه باغ دل،زعطرت غنچه ها سرمست
هــر گل ز گلــخند تـــو مشغـــول شکوفاییست
از جـلوه ی هر مــوج لبخندت دلم دریاست
با این همه دل غـــرقه ی دریــای شیداییـست
گر آسمان گردی، شوم در آسمان اختــــر
چشمت اگر دریـــــا شود، دل مــرغ دریاییست
از عطـــر رویا شد اگــــر جنس غزل هایم
تقصیر این دل چیست، چشمان تو رویاییست.
(یاسر شاهد)
شکسته ای دل مرا که نشکنی دمی غرور
به پایت ایستاده ام شکسته ، عاشق و صبور
به هر طرف که بنگری خودم رسانم آن طرف
زهر گذر که بگذری کنم از آن گذر عبور
حضور ناموجهم به هر کجا برای توست
توجهی نمی کنی چرا کمی به این حضور ؟
امور عمر من همه معطل نگاه توست
بیا و رونقی بده به رتق وفتق این امور
بیا بزن بکش برو اگر نمی کنی نگاه
نمی کند به ذهن من چو راه دیگری خطور
اهمیت نمی دهی چرا به شعر های من ؟
تو عیب در چه دیده ای ؟ درون شعر یا شعور ؟
خطوط دفتر دلم پر از متون عاشقی است
بیا بخوان کمی از این سطور دفتر قطور
سکوت روز مرگی مرا نموده گنگ و کر
تویی صدای زندگی در این سکوت سوت و کور
تویی امید من همه پرم زترس و واهمه
که آرزوی وصل تو برم به خویشتن به گور
ذاکر - برای انتخاب شعر سال
فاجعه
وقتی که ظلم بر همه تحمیل میشود
دنیا دچار عادت قابیل میشود
هابیل کشته میشود و بعد، سورهها
با خون سرخ حادثه تأویل میشود
سیب گناه میخورد آدم! بدون شک
او هم دچار کیفر تنزیل میشود
فوارههای مرگ، عََلَم میشوند تا ...
خون میچکد، محاکمه تعطیل میشود
کمکم بهشت میرود از یاد آدمی
دوزخ بدون دغدغه تشکیل میشود
ایمان به خواب میرود و کفر همچنان
بیدار! دین به فاجعه تبدیل میشود
نازنین عاشقانه های لبت می توانست مال من باشد
حس رویایی غزل هایت سطرسطر خیال من باشد
می توانست آبی چشمت آسمان را بدزدد از چشمم
بعد از آن شانه های آرامت قسمت حس و حال من باشد
گفته بودم ترانه خواهم گفت،بعد از این عاشقانه خواهم گفت
واژه های سپید دفتر تو شعرهای زلال من باشد
لحظه های تو را که می کارم ،لابلای همیشه ای نمناک
اتفاق تو سبز خواهد شد...اتفاقی که مال من باشد
واژه ها بر لب تو می رقصند ،واژه ها حق انتخاب تو اند
باورم هم نمی شود یکروز برلبانت مجال من باشد
سایه سایه به سمت تنهایی می روم در مسیر چشمانت
چشم هایم سیاه می پوشند تا همیشه وبال من باشد
مهدی میرآقایی
از امروز مدیریت این انجمن به طور رسمی به آقای حسین ناصری ذاکر متخلص به "ذاکر" داده شد. با آرزوی اعتلای فرهنگ و ادب این مرزو بوم. دوستدار همیشگی شما : بهروز مرادی
من همینم ساده ام گاهی بدم
من همینجوری به دنیا آمدم
دارم از دست خودم صد ها گله
باید از این "من"بگیرم فاصله
باید این"من" را شبی دارش زنم
شیشه شدبر سنگ دیوارش زنم
شاید از خوابش نیارم باز پس
سد کنم بر جان خود راه نفس
شاید از عرض خیابان رد شود
طعمه یک ترمز ممتد شود
یا بیفتد از بلندای خودم
تا بمیرد زیر پاهای خودم
یا به صخره کوبمش تا جان دهد
نا خدای چشمت ار فرمان دهد
حرف يعني فاصله
و با دو حرف شروع شد
گفتگوي نگاه
آ مثل آرامش
چيدن تاب سكوت
با نوازش ِ تابش
رويش سبز خاك
پيچش نرم دو گل
افسوس دور...
دور خود پيچيديم
ب مثل بارش
و حرف هاي ناتمام
چرا؟
رسید جمعه و آن شه سوار میخواهم
گذشت فرصت عمرم اجابتم فرما
طلوع ماه تورا صد هزار میخواهم
تورا به وسعت بی انتهای ارض و سما
دمی به لطف تو دیدار یار میخواهم
کرم نما تو به یاران تورا به حرمت باران
قسم که طاقت این انتظار میخواهم