الهی عاشق عشقش شدم درمان ندارممنم راهی به سوی او...چرا پایان ندارم؟
چو ابری در پی اویم ولی باران ندارم
الهی من به جز یادش سرو سامان ندارم
مگر عهدی که بر مهرش زدم پیمان ندارم
بر اینکه شمع او خاموش شد ایمان ندارم
غمی دردل مگر از او غم هجران ندارم
گلی عطارتر از او به قلب و جان ندارم
خداوندا قسم بر روز جاویدان گذارم!
ز مولا شیرتر من یاد در مردان ندارم!
فرناز نورائی "نعنا"
+
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط فرناز نورایی
|
خصوصا شباهنگام
خیالت میکنم
در خیالاتم
یک آدمک خیالی
هر آنچه را دوست دارم داراست
من و تو ...
مهر همیشه در سینه ی ماست
و در خیال
عشق می ورزم تو را
بیش از تو به من
حال آنکه ...
آنقدر دوستم داری
که خیالم حتی خیالش را هم نمیکند
ای عشق جاودانه در خیال
مبادا خیالت بردارد
روزی را
که دگر خیالت نکنم
آخر مگر میشود ؟
این چنین همدمی را از دست داد
حال آنکه انسم با آن
بیش از چیزیست که خیال میکنی
خودت را نمیگویم
خیال کردن به تو ...
مقصود است
معشوق است
و ماءنوس
معلوم است
که خواهی ماند جاوید
ای آدمک
تا به حال یارای نداشتم
چهره ای برایت نقاشی کنم
با بومرنگ خیال
که به پاکیت بیاد
از ما روی مگردان
بی خیال ...
حامد ۱۵/۱۱/۸۶
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط حامد
|
1خجالتی فراموش شده !
من رفته از یادم
تویی هم وجود داری
و عینکی بر چشم
که رنگ نارنجی
لپهایت
را ذره ای
کم نکرده !
محتشم(مهرآوا)

+
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط محتشم (مهر آوا)
|
شعر من شعر نیست نه شعر نیست
می دانم راست می گویی
این شعر نیست
این تبلور آه برخاسته از قلب من است
مجال وزن ندارد
میخواهدبتراود
این ماه عسل حرف اشکیست که دارد می لغزد
این پژواک صداییست که در گوش قاصدک خواندم
کان بالا دارد می رود
از کلمات دور تهیست
مثل قایق هرگز ناساخته ی سهراب از تور
و دلش از آرزوی مروارید
دل وصله خورده ی من
تقارنش کجا بود؟
دل من تبخیر شدست
و بخارش را می بینی که آه می گوید
بخار اصلا وزنش کجا بود؟
آری می دانم می دانم شعر من منثور است
این را نه گوته می ستاید
و نه حتی مادرم
که به زور شعر هایم را برایش می سرایم
نثر هایم را...
آه ای فروغ فرخزاد
اکنون می فهمم تو چه می گفتی
که چقدر مزه ی پپسی خوب است
و چقدر دوست داری گیس های دختر سید جواد را بکشی
دختر صاحب خانه تان!
آری می بینی؟
شعر نیست این شعر نیست
مثل شعر نا قصه ی اخوان
این عیار مهر و کین مرد و نامرد نیست
این شعشعه ی برخاسته از تنگنای ترک مهر و کین یک مرد است
شعر نیست
یک بلور است روی انگشتر دفتر قلبم
با سلام.خواهان اصلاحاتی در شعر نو هستم.
+
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط حامد
|