...و کبوتران
فالش خواندند
و آن قدر بهار
در گلدان ها ماند
که خاطرات سبزمان پوسید
و زمستانی سرد
سر فصل حضور بوران شد
عده ای مغموم
_که نه از ما_
بال در آوردند و کوچ کردند
به هوای نانی گرم
چون درختی که خود را پرنده پندارد!!!
و اما ما
با یقین ریشه هامان ماندیم
ماندیم و رویای پرواز را
چو گنجی فراموش شده
در جزیره ای متروک
جست و جو کردیم
نقشه ای نداشتیم
بدان شکل که فکر می کنید ولی
نقشه مان
تاریخ ملت بود
ملتی
چو گرگ زخم خورده اما
نفس هایش گرم
نفس هایی
که گل های پژمرده را حتی
بارور می کرد
که آوای کورسوی بهار بود
در غار
در میان کوه...
در نفس هایمان
بنفشه جریان داشت...
...نفس می کشیدیم
بنفشه می رویید
بوران می دمید
نفس می کشیدیم
بنفشه می رویید
بوران می دمید
نفس می کشیدیم
بنفشه می رویید
بوران می دمید
بوران می دمید
بوران....
...و ما
انسان های سخت ساده ای بودیم و
نمی دانستیم
که سال هاست
پرواز
تیر خورده است....
(در ادامه ی این شعر
تصویر خسته ی مردیست روی پل
که طوفانی سخت
به سی نرفتنش ساریست...)
((برای مقاومت فلسطین و تمام انسان هایی
که رویای پرواز را مشق کرده اند)) مهیار خاوری نژاد
ای مرد دلشکسته
پشت نگاهت انگار
اندوه غم نشسته
آن کودک قدیمت
قلب تورا شکسته
دل را به کودک خویش
بستی و او نبسته
ای قهرمان خسته
ای مرد دلشکسته
درپشت چشم خیست
آه دلت نشسته
آن نوگل امیدت
دل ازدل تو بسته
بادرد و رنج بسیار
قلب توراشکسته
زنجیرعشق فرزند
بهرپدر گسسته
دل رابه کودک خویش
بستی و او نبسته
ای قهرمان خسته
ای پیر دلشکسته
پشت نگاه سردت
صدها سخن نشسته...
"فرنازنورائی"۱۳۸۱
دلی که فکر طواف خدای خانه نبود
به خانه ات چو ندادی رهش همی خواند
به درب خانه برفتم...خدای...خانه نبود...!!
عشق خدای درمن از ذره ذره جوشید
احساس سبز احرام بر من لباس پوشید
قلبم زمی سرایش جامی شراب نوشید
امروز مست مستم از مستی دل خویش
پیمان و عهد بستم با هستی دل خویش
"فرنازنورائی"
مرا زمرگ چه باکی چو در پناه تو هستم
به روی تیره ی من گر دمی نظر ننمایی
بهشت بی تو جهنم بود...تمامی هستم
دمی به راه صراطت گرم تو دست نگیری
ضلال راه غریبان برد تورا ز دو دستم!
مرا وصال تو شیرین ترین وصال آمد
در آرزوی وصالت هزاردفعه شکستم
به درب خانه ی دنیا تحسنی ننمودم
به درب خانه ات اما هزارهفته نشستم
به میهمانی مهرت شراب مهر چشاندی
که سالها ازآن شراب ناب سرمستم
قسم به ماه فروزان به شمس نورافشان
که دست جان ودلم را به یاریت بستم
" فرنازنورائی" ۳۰/۸/۱۳۸۴