از میانِ مشتِ ابری قطره بارانی چکید
دور ماند از دوستانش ، دیگر آنها را ندید
او معلق در هوا بود و به پائین می شتافت
در خیال پر امیدش او به دریا می رسید
سرعت افتادنش چون فاصله بسیار بود
زیر پای خود بجز مرغان دریائی ندید
شاد بود آن لحظه ، دریا فرش ، زیر پای او
آبی دریا برایش رنگ پر رنگ امید
با لبی خندان ، دلی پر شوق ، جسمی مهربان
او سراسیمه به سوی مادرش دریا دوید
لحظه ای ناباورانه چشمهایش را گشود
ناگهان خود را میان یک فضای تاردید
بغض سنگینی گلوی خسته اش را می فشرد
طفلکی ، در لوله ی پر دود یک کشتی چکید
"عباس عینعلی"
سلام به اعضا محترم انجمن
برای اطلاع از نحوه ی برگذاری شب شعر به قسمت نظرات خصوصی مراجعه کنید . با تشکر
بهروز مرادی
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط عباس عینعلی
|
سلام به همه عزیزان
این اولین پست من تو انجمن هست .جا داره از آقا بهروز گل که زحمت مدیریت این وبلاگ رو میکشن تشکر کنم و خدا قوت بگم . امید وارم با نقد ارزشمندتون راهنمائیم کنید . تشکر
دفن می شوم هر روز
در لا به لای دفتر پیر و موریانه زده ام
در لابه لای تفکر کلبه احزان ...
و در تردید اینکه حالم به شود یا نه
دفن می شوم هر روز
در بستر بیداری شامگاهانم
در آرزو های دوده گرفته که چون
شیشه فانوس باغبانی پدربزرگ
قربانی پیشرفت بشری شده اند
دفن می شوم با حسرتی که کاش
لااقل استخوانهایم چوب لای چرخی میشد
برای این پیشرفت های ظاهری تا/
شاید کسی یاد شیشه
دوده گرفته ی فانوس باغبانی پدربزرگ بیافتد.
+
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط عباس عینعلی
|