پس به ياد آوردم روزي را،
كه كسي درك نكرد
كه هيچ كس نفهميد
مرگ شايسته يك ملت را
شادي را بلعيد،
ساعت از سر ظهر
و زمان ديد،
خدا باز شاد كرد
به شبنم يك سوز رسيدم كه گفت:
اينجا قاصدكها مي دوند.
پشت آن بيد ملكوت،
رازها خوب به بازي مي گيرند
هر كه را كه به يك مفحش راز
اعتماد كند.
هيچ كس درك نكرد كه خدا آن بالاست
كه رسيده زماني
كه دگر مستخدم پادشه شاهان است
كه اگر بر تقدس يك سيب نبردند نماز،
آن خدا شكر نخواهد كرد آنها را...
به خداوند گفتم:
حال هر كه زمانش دور است، تنهاست
تو به من آغاز كن
و خدا پاسخ داد:
كه تو، خود، آغازي
فقط،
به پايان شكوفه رنج ننگر... .
امیدوارم از این شعر خوشتان بیاید
از تمامی اعضا هم (به خصوص آقا بهروز گل) بخاطر غیبت طولانیم عذرخواهم...
---
این راه به کدامین شوخی میریزد؟
پشت سردابه حسرت؟
در دل دلتنگی؟
زیر سایه هوس؟
یا
در دل نوری روشن؟
به کجا خواهم رفت؟
من چرا اینجایم؟
من سرابم پر است
شانه هایم خستگی فقر یک جنگ را حمل می کند...
قلعه چوپانان
ازدواج عبوس غول و پری
چرای گوسفندان در قبرستان
خواهش یک شاخه گندم به خاک
حسرت لحظه در سیاهچاله هوس
و
تمنا کردن
تمنا کردن نور به چندین مطرب
و
گذرگاه مسخره بی تابی،
اینها در این راه چه می کنند؟
بر لب جوی؛
گذر سنگ را دیدم،
که از دل سنگ دیگران گله می کرد...
نشیمن انسانها را دیدم،
که از خنکای هوا،
می ترسیدند...
و
براه افتادم،
تا روم سمت چراغی روشن
تا دور شوم از فضایی مبهم
تا اینکه به خود ثابت کنم،
هنوز می توان زندگی کرد...
روبروی آینه نشسته ام در اتاق تک و تنها نمی دونم با آینه دارم حرف می زنم یا خودم در آینه شایدم دیوونه شده باشم
مردآینه
روبروی آینه نشسته ام آسوده نگاه من به اونه جسم پیر و فرسوده
ببین چقدرسفیده موی مرد آینه لعنت میگه به دنیا تاخودشو می بینه
مرد توی آینه دیروز اینگونه نبود اینجورشکسته و پیر این قدردیوونه نبود
مرد توی آینه یه روزگاری شاد بود یه زمانی بی خیال از هفت دولت آزاد بود
مرد توی آینه یه زمانی وجودش مملو از شادی و شور همه شعر و سرودش
اینه هم بیزاره ازین مرد بیچاره از وجودی شکسته از آدمی آواره
آینه بیا صبرکن بفهم این خستگی رو انقدر به رویم نیار این سرشکستگی رو
ساعتها در آینه به خود نگاه می کنم نگاه به این چهره ئ سرد و سیاه می کنم
به چهره داغونم خیلی دقت می کنم نگاه به درموندگی در این صورت می کنم
نه باورم نمیشه خزان پاییز منم این صورت کریه و چه نفرت انگیز منم
ای آینه توبگو این مرد داغون منم؟ این چهره درمونده دل پیر و دل خون منم؟
آیا این ماتم زده این سرشکسته منم گرد و غباره عمری شکست و رنج برتنم
ای آینه تو بگو چقدر این رخ غم داره این چهره ئ شکسته غمگین بوده همواره
آینه صداش درومد شکسته از رخ من خسته شدم زین همه غمو درخود شکستن
آینه با شکستن داد اینگونه جوابم به من اون گفت که باید به زیرخاک بخوابم
وجودی که مثل این مرد توی آینه این قدر بیهوده و تلخ با کلی غم تو سینه
وجودی که نداره هرگز برکت و سود بهتره که نباشه اینو آینه فرمود
اگر این اینه هم می شکنه از وجودم بخاطره این که من مردی بیهوده بودم
اگر این چین و چروک اکنون بر پیشونیه همش نشان رنج و سردر گریبونیه
اگر موهام سفیده چون این وجود دل پیره زیر بار غمهای این زندگی می میره
اگر که پاهام خمید دیگه تاشد کمرم چون آوار غم اومد ناگهانی بر سرم
اگر که من بی زارم ازین که زنده هستم بخاطر اینکه من ساده درخودشکستم
برعکس آینه من یواش یواش می شکنم
درحسرت هزاران اه وای کاش می شکنم
مرداینه شکست چون اینه
پایان (ادم اهنی)
خواهم رفت
و از دوری صد برگ زدرخت خواهم گفت
یاور آن چهل خوبان می شوم
که سبک بودن ناز راُ
بر چله خوبی نشاندند
از آن مترسکی می گویم،
-که همچون ماهیگیری که کنار شط بنشسته
تنهای تنهاست-
هم صحبت گلها در مردابه هوس خواهم شد،
تا ببینم که سراب دانایی بهتر است،
یا
قیر جهل
به خدا می نگرم.
در به در، به مساجد می روم.
به کلیسا می نگرم.
هیچ جا خبر از قبرستانی پر از انسان نیست.
هیچ جایی ارواح، روح اقدس یک انسان نیستند.
هیچ جایی جن ها، لعن آدم نیستند.
این چه پروردگاریست؟
هیچ جایی، کافر گذشته یک مخلوق نیست!!!
هردم،
روی این دیوارهاست،
تصویر قاب عکسهاست،
آواز گنجشکهاست،
ناز سنجاقکهاست،
هر جا بنگری،
خود، خدایی تنهاست... .
می توانید بقیه شعرهای من را در وبلاگ اسیر سرنوشت مشاهده نمایید... .
با تشکر
---
اين همه راز براي كدام قانون بايد خشكيده شود؟
اين همه سكوت براي كدام تشبيه بايد پر از همهمه شود؟
و چرا...؟
چرا بايد بوته يك راز
در دل خاك صداقت ريشه نيفكند؟
چرا بايد درخت لحظه هاي سكوت
در دستان يك شيشه حقيقت نياورد؟
امروز رازي از سكوت
در دهن لقي صداهايي نا به هنجار از بين رفت...
و در پس يك بي صدايي
و پشت بيداري و آگاهي دو مرغ عشق سايه ترديد نهاد...
امروز غبار نگاه حسرت آميز يك زاغ درون قفس به يك كلاغ،
شوق پرواز و پروانه شدن را صلب كرد...
امروز ابرها، سكوت را در بغل فشاريدند؛
تا حسادت چندين جنس را بيازمايند
تا شهامت عشقها را بسنجند
تا بر پيروزي يك طرف يك جنگ ايمان آورند
تا بر خود ثابت كنند در صف مردانگي،
هنوز بايد منتظر بايستند...
امروز نرده هاي پله رشادت،
باعث مرگ يك شعبده باز شد
امروز اتفاقها افتاد،
مَرد، مُرد...
گم گشته اي، گمگشت...
سكوتي، ساكت شد...
و
روزي در اوج صداهاي گرم يك روز،
به نقطه سياهي رسيد...
و طلوع رازهايش را،
براي شكوفه دادن به اميد يك آغاز مجدد كاشت... .