تپه هاي شني
همه جا پوشيده از، حسرتهاي بي پايان
هر جا رامي نگري، علامت ونشانه اي است
مي روم
اما نشانه اي از من، نمي ماند
بر مي گردم ونگاهي مي اندازم.......اما هيچ نيست
جاي پاهايم چه مي شود؟!
قدمهايم را با شتاب بر مي دارم وگاهي هم مي دوم
اما تفاوتي ندارد....باز هم هيچ نمي ماند
زماني مي گذرد ومن بي آن كه مسير را ببينم، به پشت سر نگاه مي كنم
هي مي گويم چرا رد پايي نمي ماند....هي مي گويم......!
هنوز هم، به پشت سر نگاه مي كنم
اين مسير پر پيچ وخم را گذرانده ام...اما هيچ نديده ام جز پشت سر خود
نشانه هايي از ديگران مي بينم
ريز وكوچك....اما هست
به گمانم جاي پاي مارمولكي است كه به سرعت از كنار من مي گذرد
ومن دلم مي سوزد كه چرا.........براي من نيست؟!
شب مي آيد وآسمان پر از ستاره هايي است كه چشمك مي زنند، به من
دلم نمي آيد چشمهايم را ببندم ونظاره گرشان نباشم
ساعاتي مي گذرد ومن به خواب مي روم
روزي ديگر.......وشروعي ديگر بار
وباز هم.....من به پشت سر خود مي نگرم وافسوس وافسوس........
نشانه ها بيشتر مي شود.....نشانه هايي از ديگران، نه من
روزها.....مي گذرد
شبها مي آيند.........ومن هنوز در رويايي دست وپا مي زنم
رويايي كه مي دانم با نشانه اي از من، پايان مي يابد
اما........روزي ديگر شروع مي شود......واين بار فقط به قدمهايي كه بر مي دارم، فكر مي كنم
به راهي كه مي روم، مي انديشم
وهر آن چه در پيش روي خود دارم را، مي بينم
مسيري زيبا وپر از لحظاتي رويايي
حسرت مي خورم واندوهي مرا در بر مي گيرد
روزها وشبها را سپري كردم......بي هيچ نگاهي، به آن چه پيش روي خود داشتم
فراز ونشيبهاي كوير ..........درختان تك تكي كه در گوشه گوشه كوير به چشم مي آيد
بوته هاي كوچك وگريزان خار
و..............من چه كردم با خود........؟! در حيرتي فرو مي روم وپاسخي ندارم، براي خود
اينك........روزها را مي بينم با تمام زيبايي هايي كه دارد وحتي زشتيهايش
حالا شبها را مي بينم با ستاره هاي آسمانش......حتي اگر كوير باشد وسوزي با خود بياورد
سپيده دمان كه چشمهايم را مي گشايم وگامهايم را چونان روزهاي پسين....اما متفاوت بر مي دارم
جاي پاهاي خود را مي بينم، عميق
پيش از آن كه قدمهايم را بردارم، ردپاهايي از خود مي بينم
با وجود شب ووزش باد.........هنوز برجاست، نشانه هايي از من
چه روزها وشبهايي در انتظار ديدن نشانه ها، هدر رفت!!!!!!!
وامروز........بي آن كه در جستجويش باشم.......نشانه هايي هم از من، به جا مانده است
حالا من هم مي توانم شادمان باشم از بودن ونشانه ها
نشانه هايي از من و من.
بريهه
بيداري شبانگاهان، بي امان پرسه مي زند
شاخه اي تكيده از باد وسرماي آسمان
برگهاي پاييزي سوخته اند
وتوكا، آوازي نمي خواند
اما من هنوز به ياد دارم، زمزمه هاي سپري شده اش را
شامگاهي مي آيد كه ديگر، توكا را نمي توان ديد
سوز مي آيد
ومن او را درآغوش مي گيرم
پرهايش يخ زده اند
پاهايش، نايي ندارد
وچشمهايش، بسته مانده اند
صدايي برايش نمانده، تا سر دهد آوازي
مي هراسم از اين كه ديگر نباشد!
در ميان دستهايم، جاني ديگربار مي يابد
ومن او را بيشتر در آغوش خود مي فشارم از شوق نفس هايش
توكا مي خواند ومن نفس هايم به شماره مي افتد.
بريهه سليمي
براي شركت در انتخاب شعر سال انجمن.
من گداي كوي تو، تو گريزاني زمن
من هراسان سوي تو، تو چنان دوري زمن
من همه شب رو به تو، تو نمي بيني مرا
من همه جا ياد تو، تو به نسياني مرا
من همه آه وفغان، تو ولي آسوده اي
من به يادت هر زمان، توبه هر سو زاده اي
من تماشاي رخت، تو دو چشمان بسته اي
من كه حيران توام، تو ولي سرگشته اي
پس بگو جان خواهي و من بريزم پاي تو
كه اسيري هم بود، جان بي جانان تو
بريهه
سلام دوستان
هدف از تشكيل هر انجمني همفكري و مشاركت در حفظ و ارتقا هدفي جمعي است. نظرات سازنده ي شما مي تواند راهگشاي رسيدن به اين هدف باشد. در پايين صفحه دو فرم نظر دهي براي دوستان گذاشته شده است. از تمام دوستان به ويژه اعضا انجمن خواهشمندم كه در نظردهي شركت كنند يا اگر راهكار ديگري نيز به ذهنشان مي رسد به صورت تشريحي بيان كنند.
در ضمن بسياري از دوستان گله مي كنند كه چرا اشعارشان مورد نقد قرار نمي گيرد. دريغ كه گاهي خود ما هم از جمع دوري كرده و از دادن نظر صرف نظر مي كنيم. هدف از برپايي انجمن بحث و تبادل نظر جهت ترفيع اشعار خود و ديگران است. در راستای همین هدف می توان هر ماه بهترين شاعر و بهترین نقد را انتخاب کرد. انتخاب بهترين شاعر با نظر شما دوستان ميسر است. شما مي توانيد شعر اعضا را بر حسب رتبه بندي ضعيف، متوسط، خوب يا عالي ارزيابي كنيد.
منتظر نظرات ارزشمند شما و در پناه حق
بهروز مرادی
باد بادك ها شكسته اند
آسمان، سر وصدايي به راه انداخته است
گوئيا پاياني نيست براي اين قاصدكهاي سرگردان!
سراسيمه و آشفته در آسمان پرسه مي زنند
در اين اقليم بي فرياد، باد بادك ها را مي شكنند
هر چه وصله مي زنم، روي بر مي گرداند
حتي به اندازه گام كودكانه اي هم، بر نمي خيزد
شب پره به استقبالش مي آيد
زمزمه مي كند در گوشهايش
من نمي شنوم
هيچ كس نمي شنود
شب پره مي رود، اما تنها
باد بادك هنوز شكسته است
طوري پنجه بر پنجه خاك زده كه باوري نيست براي پروازش در روزگاري
ديگر سخن نمي گويد
با هيچ كس
هيچ به ياد نمي آورد
دست نوشته اي را در كنار شكستگي اش مي توان ديد
مضمون آن اين چنين است:
ديگر آسماني نيست براي اوج گرفتن
هيچ وصله اي كارگر نمي افتد
اين جا قناري را نمي شناسند
اين جا قاصدكها پرپر مي شوند
آسمان آبي نيست
مردگانند اين جا
زنده اي نيست در اين همهمه خاموشي
نفسي نيست براي ...........
باد بادك رفت، گويي هيچ زماني نبوده است
وچه غمگنانه، باد بادك ها فراموش مي شوند.
بريهه
باد مي آيد
اما، زوزه نمي كشد
تو به من گفتي: صبوري كن جان دل خسته من
ومن بي گمان، ندانستم كه كجاي آن دلِ تنگ تو هستم!
باد مي آيد
وتو در گوش من زمزمه مي كني شاعرانه هايت را
ومن بي گمان، باز هم نمي دانم كه تو غربت مرا مي داني!
باد مي آيد
ومن تو را در لحظه لحظه خود، حس مي كنم
تو را در همه خستگي هايم مي بينم
ومن اما باز بي گمان، نمي دانم كه ترانه ساز ترانه هاي ناب تو هستم!
هستم؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دانم، شايد!!!!!!!!!!!
كه اين هم دلخوشيي باشد براي من
باد مي آيد
وتو شوري عاشقانه در من بر مي انگيزي
تو سر مي دهي صداي عشق را
تو مي خواني براي من و بي تاب نگاهي از من مي شوي
ومن بي گمان، باز نمي دانم كه اين شرري كه بر جان تو افتاده است ازمن است يا غير!
باد مي آيد
تو مرا به كوچه باغ هاي آشنايي مي بري
گل ياسي از ديوار كاه گلي كوچه باغ برايم مي چيني وپيشكش من مي كني
ومن بي گمان، نمي دانم كه اين رويا حقيقي است يا وهمي است كه مرادر برگرفته است؟!
باد مي آيد
اما........تو نيستي ديگر
باد مي آيد
چرا نيستي ديگر؟!
باد مي آيد
چرا نمي خواني برايم ديگر؟!
باد مي آيد واين بار، باد براي من مي خواند زمزمه اي از تو در جان خفته من
مي گويد:
باد مي آمد ومن با هر وزش آن، براي تو ارمغاني مي آوردم وتو فقط بي گمان از آن مي گذشتي وباورت نبود
باد مي آمد ومن برايت عاشقانه ها مي گفتم وتو باز هم بي گمان، از كنار آن مي گذشتي
باد مي آمد وتو هنوز............باور مرا به باور خود نرساندي
ديگر چه مي خواستي تا بداني همه آن چه كه برايت مي آوردم،از بهر تو بود؟!
بي گمان هاي تو، مرا به ورطه رفتن ها كشاند
ومن همچنان تشنه يك لحظه باورتو، بودم
اينك، باد مي آيد
اما ديگر نيست آن يقيني كه تو را از بي گمان ها برهاند و به باور برساند
باد مي آيد
او نيست، اما خلوت بي او
مرا به باور رسانده است
حالا باوري براي من است واو نيست
ديگر بي گمان اين را مي دانم كه به يقين، او نيست
باد مي آيد و.................
بريهه