وآسمانی ترین لحظه ی عمرم زمانی بود که امواج روح بخش عشق با تلالو زیبای نگاهت همراه
گردید و با لرزش لبانت زیباترین واژه را بر زبان آوردی
"دوستت دارم"
در آرزوی دیدار
یاد دارم که نگهبان سحر
کرد بیدارم
و در گوشم خواند ، با نجوا
آمده یارم
چون شنیدم به در از جای شدم
همچو اسپند بر آتش
همچو ماهی بیرون از آب
همچو مردی تشنه
در بیابان شده بی تاب
ناگهان روی تو را دیدم
از باغ نگاهت سیب سرخی چیدم
گاز زدم
شیرین بود
بار دیگر دزدانه نگاهی کردم
این بار بدیدم یک برق
نمی دانی در رخ زیبایت
شده بودم غرق
مانده بودم به چه تشبیه کنم
آن رخ زیبایت
به چه مانند کنم
خنده ی لبهایت
کاش می شد...
کاش می شد که بگویم با تو
از دل تنهایم
از غم شبهایم
کاش می شد...
کاش می شد که بگویم با تو
از این عشق
از این شور
از این سوز
از وجودم
غم پیدا و غم پنهانم
آری ای دوست بیا
به نگاهی دل من شاد نما
و نشانی به دلم باز گذار
تا که آرام بگیرد این دل
چون قناری در باغ
همچو چوپان در میان دشت در ییلاق
آری ای دوست اگر
نگاهی به دلم داری
چشمه ی بغض گلویم بکنی جاری
خود خواهی دید
که چه در خواب و چه در بیداری
جز یاد تو بودن ندارم کاری
و طلب دارم از آن شاه جهان بازاری
که رسد دست تو بر من روزی
حتی...
با خیالی شوم
همچو آزردن دلداری
"بیقرار"