تبليغاتX
انجمن شاعران جوان
نگاهش داستان برداز چندین چند دلتنگیست

و لبخندش -که همچون آن ستاره ی آسمانی که آگهان گویند...

قرن ها باید نشستن ها

که تا یکدم گذارش... آی٬ گر ممکن شود...

افتد به چشم ما-

طلوع زندگی در پهنه ای تا بیکران٬ آبی است.

محال اندیش و پر در اوج

که هرگز در نیفتاده است

-همچون من و یا همچون دوصد چون ما-

به قعر چاه بی پایاب ژرف "چشم قربان" ها.

...

پریزادی است٬ می دانم٬ یقین دارم.

...

و از خوبیش اینش بس

که تسکین آفرین دردهایم -وه چه بسیار- است و خود

دیریست چون غم خانه ی درد است.

و از خوبی همینش بس!

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط حسام جواهر پور