از بغض طلایی رنگه ماه
سکوت،نومیدوار از شب خویش
گذر داشت برخشم بی تفاوت تیرگی
چشم بر آرزوی دوردستِ پیوند
از رشد دردناکِ غم،خسته و ملول
از تنهایی و فال حافظی با تردید
چون شعله می دمید و مست می شد
از حسرت خاموش بارِ اشکِ شبنم
خیره ماند در پندارِ ناپیدایِ فراغ
فراغ...
با تو گویم از خیالِ آشنایِ ابراندوه
هم آوازِ رنجِ گرمِ آه می دهم ساز
ماه...
سرد و تیره و تار و بی جان
جامه اش پوستینی کهنه
صدایش ناله ای گمشده
در شطْ مه آلودِ فریاد
ای در آسمان گشته بسیار
ای تکیده به رویِ ساحلِ سیم گونِ افسوس
آن جا بگو تا کدامین خواب ست
روشن ترین دستانِ نیایشِ تو؟
آه...
در من همه تجربه یِ تلخ
گهگاه می گشت در رؤیایِ خوف
لیک
من همیشه خاموش
بی هیچ همدرد
پوشیده دار حدیثِ خیسِ بغض
که گویی باید رفت و خواب شد
درصراحیِ غروبِ من
از دفتر شعر:آخرین فصل در پناه یک عاشق
این شعر نو برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن می باشد.
سکینه کاشانی(شبنم)
برگی از درد کشیدی پای چشمان ترم
با بال و پر عشق بی بال و پرم
روز وشب فکر می کردی که قد می کشم
دست می کشم از بیت های دفترم
دیدی که گره می زد به دور انگشت شبم
باز می پرسید از غبار بغض دیگرم
از ابر بازیگر دل طرحی می کشید
لبخند می زنید از اندوه دردآورم
بی خیال از خیالی دست می کشید
مُهر می زدید به نت های باورم
مسافر،ای مردِ تاریخِ تاریکی
دیدی که پرکشیدی از نگاهِ آخرم
عاشقی را که همیشه اشک می خورد
پای فنجانِ لبریز شده یِ صبرم
می کنی باور که باور نمی کنم
با بال و پرِ عشقِ بی بال و پرم
از دفتر شعر:بغضی از جنس برگهایی شبیه درد
اندوه عشق می زیست دیوانه وار
لبهای مبهم پندار اشک
می گشت گذر
بر حجم آتشین اضطراب
تا گویی سر به آغوشِ سکوت
رفت تا پای اندیشه ی راز خفته ی گل
پشت پرچین نگاه سنگین دلهره
خواهم گفت:دوستت دارم...
کاش یارای باور سرخ عاطفه
می جوشید همچو موج
از عطش خشک
در ساحل به گودی نشسته ی احساس
احساس منقلب تار...
آی نی زن قاصدکِ فانوس!قاصدک!
کی گویی از رُخ دلربای عشق؟
ای دریغ!باد
به روی خشم می دهد ساز
می شکند خوشه ی نازک شمع
در دنج سوخته ی آهِ خویش
زیر لب خواهم گفت:
دوستت دارم...
سکینه کاشانی(شبنم)
آسمان شب برهنه ست ازماه مهربان
برهنه ست از فریاد ابرهای پیام آور باران
قلب من برهنه ست ازآهنگ تشویش تپش عشق
کلبه ام تاریک است بی تو!
تاریکی ات سکوتم رازنده کرد
تاریکی ات آواره ام کرد
تاریکی ات خاموشم کرد
بی تودر روح سرگردان قاصدک نویدی نیست
بی تودل گلهازخم خورده است
زندگی عذاب تنهایی است روبه مرگ بایدرفت
هیچ کس ازمن نخواهدگفت
پای درخیسی خاکسترغنچه نبایدگذاشت
اینجاغنچهٔ سردبازشدهٔ خواب است
غنچه ایست که دردحقیقت اشک راسوگندخورده
غنچه ایست هم نوای عشق،هم نوای بغض،
هم نوای اشک...
غنچه ایست هم نوای کابوس افسردگی
آجرهای داغ دیوارچهرهٔ غم گرفته ست
وبرکهٔ باریک کوچه پذیرفته شده درآغوش انتهای آبهای یخ زده
وباغچه ای ست روبه کرانهٔ سمفونی درختان خشک وبی رنگ
وتنهاسایهٔ سایبانی ازخیال وتوهم
غنچه سوخته ایست که خاکش می خواهد
خاروخاشاکش راآتش بزند
ولحظه ای چشم به آب بدوزد
سکینه کاشانی