تبليغاتX
انجمن شاعران جوان
 

روزای عجيبی‌ان اين روزا
عجيب و غليظ و عميق
ذهن‌ام مثه يه سونای بخار، خيس و سنگين و مه گرفته‌ست
دم‌کرده و مرطوب
تو يه غلظت عجيب شناورن حس‌هام
من که يه عمر آدمِ خوابيدن رو سطح آب بودم
اين روزا دارم ته استخر شنا می‌کنم
تهِ تهِ استخر

اکسيژن نيست اين‌جا که منم

 

مجید زندی

برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مجید زندی

 

هی دکتر
با تمام زخمهای قرمزت بیا
من
امشب
برانکارم
این رگ سیاه
که آمد تا
پشت گردنم باری
دوا نمی گیرد
این چشمهای خسته
علامتی است
چراغی است
دریا را
بیا
بیا و
مریضی من را
تماشا کن

نویسنده : مجید زندی

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط مجید زندی