تکیه گاهت
دستهای پدر بود
وقتی تجربه
بازیچه بازیهای کودکیم بود
و طی شد کوچه ها
هنگامی که
پایم
بر عقربه های معکوس ساعت بود
و مادرم
میشمرد زخمهای روزانه ام را
وقتی که شب
در حیاط خانه
پیکرت بر میله آهنی ایستاده بود
با خود فکر میکردم
چه بسیار میشد این زخمها
اگر
دستهای پدر نبود
بر شانه های پدر بزرگ
پیدا بود
بر سنگ فرش کوچه هائی خشک
که یادشان
مصداق بی الفی بود
و لبخند پدر
بر تاولهای چرکی پایش
و کفشهایش
که به استقبال تو پنجاه و هفت وصله داشت
و نگاه من
که در کنار پنجره به انتظار ایستاده
تا نسیم
بوی تو را
به خانه آورد
ای دوست ندانم که کجائی اکنون
در بزم و سماع یا که حضیض هستی و دون
چون باز شدی و برگرفتی تو سراغی ز امیر
حالی خبرم کن که به مجمرت سپندم اکنونناگهان چشمان پر مهرت به رویم باز شد
آنچنان شعله کشان تیر نگاهت سوی من پر میکشید
تا به خود آمدمی قلبم به دندان سگ صیاد شد
او به هر گامی که بر میداشت دردم میفزود
من بجد حیران که این محنت چطور آغاز شد
تا که از جوئی پرید و لاشه ام بر خاک زد
لاجرم دیدم که روحم نغمه پرواز شد
چون گیاهی خرد و ریز در چنگ امواج گران
جوهرم پایان یک نون بر نی خطاط شد
من که مات افتاده بودم پیش پایش در سکون
غرق خاک بودم که دستانش مرا تیمار شد
چون نوازش دیدم و روحم به وجد آمد از آن
جامه را از تن دریدم مستیم فریاد شد
تا بگو با من چه بود است این نگاهت
کین چنین پیشانیم در نزد تو بر خاک شد
هاتفی آمد به مهر از سوی چشمانش بگفتا ای امیر
یک نظر کردم به تو ، حالت بدین احوال شد
تا که هر کس عاشق عشق است و دیدارم کنون
پیکرش صد پاره باید ، هستیش بر باد شد
تا که من در تو نمیرد در شبانگاهان سرد
غنچه عشقت به لبخند سحر چون باز شد ؟
مسعود