تبليغاتX
انجمن شاعران جوان
 

آهای

جاری  با  نفس

تهی  در   روئیا

سکون از حرکت

تو  ر ا  نمی شناسم

هر چند

دیده ام  تو  را

در شیون شکفتن یک بهار

رقصیدن برگهای  چنار

محو  سایه ها  از کنار

و       

  غبار

شنیده ام  تو  را

در   زو  کشیدن  ممتد یک آرزو

سکوت  وهم انگیز یک  شستشو

و         

  بو

و نامت را 

که  فریاد زد

لبان ماهی نشسته بر ساحل

و جرعه  جرعه نوشید

در پیاله  نگاه من

شهدت  را

آری

تو  را  نمیشناسم

ای طعم گس  زندگی

 

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط مسعود دانش پایه |

 

تکیه گاهت

دستهای پدر بود

وقتی تجربه

بازیچه بازیهای کودکیم بود

و طی شد کوچه ها

هنگامی که

پایم

بر عقربه های معکوس ساعت بود

و مادرم

 میشمرد زخمهای روزانه ام را

وقتی که شب

در حیاط خانه

پیکرت   بر میله آهنی ایستاده بود

با خود فکر میکردم

چه بسیار میشد این زخمها

اگر

دستهای پدر نبود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط مسعود دانش پایه

جای پایت

بر شانه های پدر بزرگ

پیدا بود

بر سنگ فرش کوچه هائی خشک

که یادشان

مصداق بی الفی بود

و لبخند پدر

بر تاولهای چرکی پایش

و کفشهایش

که به استقبال تو پنجاه و هفت وصله داشت

و نگاه من

 که در کنار پنجره به انتظار ایستاده

تا نسیم

بوی تو را

به خانه آورد

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط مسعود دانش پایه |

 

ای دوست ندانم که کجائی اکنون 

در بزم و سماع یا که حضیض هستی و دون

چون باز شدی و برگرفتی تو سراغی ز امیر

حالی خبرم کن که به مجمرت سپندم اکنون
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط مسعود دانش پایه |

بسم ا... گفتیم و عشق آغاز شد

ناگهان چشمان پر مهرت به رویم باز شد

آنچنان شعله کشان  تیر نگاهت سوی من پر میکشید

تا به خود آمدمی قلبم به دندان سگ صیاد شد

او به هر گامی که بر میداشت دردم میفزود

من بجد حیران که این محنت چطور آغاز شد

تا که از جوئی پرید و لاشه ام بر خاک زد

لاجرم دیدم که روحم نغمه پرواز شد

چون گیاهی خرد و ریز در چنگ امواج گران

جوهرم پایان یک نون بر نی خطاط شد

من که مات افتاده بودم پیش پایش در سکون

غرق خاک بودم که دستانش مرا تیمار شد

چون نوازش دیدم و روحم به وجد آمد از آن

جامه را از تن دریدم مستیم فریاد شد

تا بگو با من چه بود است این نگاهت

کین چنین پیشانیم در نزد تو بر خاک شد

هاتفی آمد به مهر از سوی چشمانش بگفتا ای امیر

یک نظر کردم به تو ، حالت بدین احوال شد

تا که هر کس عاشق عشق است و دیدارم کنون

پیکرش صد پاره باید ، هستیش بر باد شد

تا که من در تو نمیرد در شبانگاهان سرد

غنچه عشقت به لبخند سحر چون باز شد ؟

 

مسعود

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط مسعود دانش پایه |