تو آسمون شهر ما ستاره نیست دیگه شبا
دلا همه سنگی شدن صیقلی نیست رنگ دلا
نگاه من دنبال تو ولی تو در فکر فرار
نشد ببینمت ولی گریزی نیست از روزگار
در حسرت رفتن تو داره می باره چشم من
اما دیگه فایده نداشت اشکای آتشین من
نامهربون شدم برات بازم منو دادی به باد
دیگه نمی خواستی منو واست شدم یه مشتی خاک
کمرنگ شدم تو زندگیت رهام کردی تو دست باد
گفتی دیگه خیالی نیست تو هم منو بردی ز یاد
حالا دیگه دستای من گرمی نداره رو تنت
لبهای من برای تو نرمی نداره رو لبت
نذار که بارفتن تو دنیا به عشق شک بکنه
تنها باشم تو این دیار خدا بهم اخم بکنه
می بوسمت هزار دفعه بازم بمونی پیش من
شعرامو می خونم برات یه روز بشی اسیر من
تو رفتی و الان منم تنها تو این غربت سخت
می خوام بدونی بعد تو عاشقی نیست همین و بس
"بانوی موسیقی"
بردی دل من ، من زتو ان می خواهم
وز گمشده خویش نشان می خواهم
سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار
هر آن که شده من زتو آن می خواهم
"بانوی موسیقی"