تبليغاتX
انجمن شاعران جوان
چرا نمی گویم؟


می سرودم سال ها من
شعرهایم را برایت
روز و شب ها را به فکرت
با خیالت
با امید دیدن تو
گیره می کردم به هم
با امیدی زنده بودم
شعرهایم را سرودم
خستگی هایم ندیدم
سینه ام را من دریدم
قلب خود بیرون کشیدم
عشق سوزان تو دیدم

لحظه ها را می شمردم
فکر این دوران نبودم
فکر این هجران نبودم

فکر می کردم همیشه
با تو می باشم من اینجا
خرده می گیرند بر من
این رفیقان
این عزیزان
من چرا دیگر ندارم
طبع شعر و شاعری را

می کنندم بس ملامت
چون نمی دانند که عادت
کرده بودم من به تو

کس نمی گوید چرا ؟
این ملامت ها به تو
با خودم خلوت نمودم
قصه می گویم به خود
خواب شاید
بلکه آید
شاید این شاید نشاید.

 

((آراز))

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط م.نوروزی (آراز) |

سلام من حضور یکان یکان دوستان عزیزم

امیدوارم شعری که امروز برایتان در این وبلاگ ثبت می کنم با احساس لطیف شما دوستان همرنگ بوده و در دلتان لحظه ای هر چند کوچک حسی بیافریند


عاشقی

 

گفتمش عاشق شدم،گفتا که این دیوانگیست

 

گفتمش ديــوانه ام، گفتا كه نه اين سادگيست

 

گفتمش بي او شبـم، هــر گـز نمي گردد سحر

 

گفت دانــم حـــال تو ،ايــن از ســـر بيهودگيست

 

گفتمش من مي روم ،هر جا كه باشد جان من

 

گفت دانم مي روي، چون عاشقي دلدادگيست

 

گفتمش، با مـن چـــرا دارد ســر جنگ اين فلك؟

 

گفت داني ســــرنيارم ،باعث شـرمندگيست

 

گفتمش بينـد (آراز) ، هـــر آنــچه بينـد آن نــــگار

 

گفت دانم مي توان ديــد، عاشقي بي پردگيست

 

                                                                  م.ن (آراز)

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط م.نوروزی (آراز) |