ابرها نیز سخن می گویند..
از بد و نیک غزل می خوانند...
در اوج صبح پاییزی...
در امتداد شکفتن ها....
از عاشقان می گویند...
در انتظار ندیدن ها...
در اوج نخواندن ها....
ابرها نیز سخن می گویند...
از گل یاس تا شقایقی زیبا...
از رسیدن تا نرفتن ها...
ابرها نیز سخن می گویند...
قاصدک رفت ولی....
ابرها از بهار می گویند..
شاپرک می شکند بار دگر...
و ابرها از شرار می گویند...
ابرها نیز سخن می گویند...
از نگاری دل فریب...
با نگاهی دل نشین...
با صدایی این چنین...
با سکوتی بی نظیر..
نقش آن چشم سیاه...
نعش آن ماهی حوض...
آری،ابرها نیز سخن می گویند...
از بد و نیک...
دل پیر و جوان...
غزل می خوانند...
چه می شود کرد؟؟!!!!
داروی این سکوت وحشت آور چیست؟؟؟؟!!!!
فراموشی هم نتوانست مرا خام کند...
یا که شاید چشم آهوان را رام کند...
در این غریبستان در انتظار مرد رویاها...
سکون مرداب و در امتداد راه...
چه می شود کرد؟؟!!!
پایان شب سیه سپید است؟؟؟!!!
تصویر تو این چنین عزیز است...
پروانه ره سفر گزیدست...
این است چرخه انسانیت...
تولد های زیبا و شیرین...
زندگی های پر از فراز و نشیب...
مرگ های جبران ناپذیر...
خلقتی زیبا و شگرف...
چقدر راه است تا صدای آبشار...
تولد خاطره ای در رگبار...
و چه نزدیک است ..
آیه ی عاشقی در قرآن...
کاش در کوچه تقدیر سخن می گفتند....کاش با ساز و دهل می گفتند....
درد سرما زدگی...کوچه های بن بست و درختان تنومند که جان می دادند......
پشت این پنجره ها چیست که او می خندد؟!
