من سبوی تشنه کامم آب می خواهد دلم
همچو یک ساز شکسته،نغمه های ناب می خواهد دلم
در میان یک شب تاریک و طوفانی گرفتار آمدم
در میان ظلمت شب ،غربت مهتاب می خواهد دلم
مرغکی بودم ز عرش عشق، بال من شکست
در میان غربت این خاک،عشق ناب می خواهد دلم
هر دو چشمم چلچراغ نیمه شب های غریب
لحظه ای حتی که باشد خواب می خواهد دلم
جان من فرسوده شد زین خاک و زین نامردمان
جان که فرسوده ست ،تن را تاب می خواهد دلم
ای "سحر" جانم فسرد از این تن همچون قفس
زین قفس ، آزادی مهتاب می خواهد دلم
+
نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط سارا شادمانی
|
گفتند که دیوانه ترین شاعر دنیاست
دل گفت که دیوانه ترین عاشق دنیاست
صد عیب بکردند مرا بر سر عشقت
آنان که بر انند که دل دفتر رویا ست
از جور و جفایت چه بنالم که بمردم
اندر غم عشقت که چه مواج ، چو دریاست
گشته ست فلک از غم جانسوز دلم ریش
زیرا که فغانم ز غمت تا به ثریاست
جان گفت که نفرین فلک بر تو ببارد
دل گفت که تقصیر نه از او که ز دنیا ست
هر شب سحرا ساغر و پیمانه به دستم
زیرا که غم دل همه شب تازه مهیاست
+
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط سارا شادمانی
|