گفتم صدف عهدت در چاه زمان افتاد؟
گفتا دگرم هر كس نزدم به گمان افتاد
گفتم هدف از تيرت، راهي نبرد هرگز
گفتا دگرم از دست، آهنگ كمان افتاد
گفتم مگر آن مهري كز سينه بر آمد، رفت؟
گفت آنچه سرم آمد، تقدير، همان افتاد
گفتم غم دنيا را از دست نخواهي داد؟
گفتا غم و اندوهش نزدم به امان افتاد
گفتم به كدامين جرم مصلوب شدي از عشق؟
گفتا دگر اين قصه در سلك رمان افتاد
گفتم مگر از دستم رنجيده شدي، رفتي
گفتا گله كي گنجد، جايي كه ضمان افتاد
گفتم نشود اكنون «فارغ» شوي از رفتن؟
گفتا ز لب هر دوست، ملفوظ، بمان افتاد
از آن روزي كه بر بستي به رويم ديدگانت را
نه ميجويم نه مييابم نگاهي مهربان هرگز
نه از غوغاي سود آيي، نه هرگز فكر سودايي
نميآيي كه پيوندي به هم سود و زيان هرگز؟
كبوتر چون كه ميخيزد ز كنجي بهر اوج نور
نميبندد پر و بالش ز پرواي كمان هرگز
خدا را هر دم و هر آن دعا كردم كه باز آيي
نيام غافل ز الطافش نه در سر و عيان هرگز
مگو «فارغ» از اين آشفته احوالي و غم افزون
كه اين امّيد بي پايان نميگردد بيان هرگز
تميم جرجاني
سلام به اعضا خوب انجمن
قصد دارم از این به بعد خبرهای خصوصی انجمن را به صورت نظرات خصوصی در وبلاگ درج کنم . در ضمن هر شب ساعت ۱۰ تا ۱۱ در بخش نظر دهی وبلاگ منتظر شما دوستان هستم .
با تشکر
بهروز مرادی
يار من
مبتلا گشتم به عشقت با نگاهت يار من
آرزو دارم كه گردم از سپاهت يار من
گو كه بر من از كدامين راه ميگيري سفر
تا گذارم عاشقانه سر به راهت يار من
آسمان را بر اميد بدر كامل ننگرم
از همان روزي كه ديدم روي ماهت يار من
گوش من ديگر به سوي هيچ سازي نگرود
از زمانيكه شنيدم سوز آهت يار من
روز روشن پرتوي از چهره تابانت است
رنگ شب را دانم از چشم سياهت يار من
التماسي بر دلم بنشسته اي بحر كرم
يادي از من كن به نزد قبله گاهت يار من
گر چه آشوب و فتن را عصر ما پيرايه كرد
"فارغ" آيم از بلايا در پناهت يار من
تمیم جرجانی
«تا فارغ بي پروا، ميخانه نشين گرديد
آن دلبر شهر آشوب، يغماگر دين گرديد
رؤياي وصالش بود مقصود و تمنايم
گويا ز ازل بر لوح، تقدير چنين گرديد
اوصاف جمالش را من با چه زبان گويم
كز رسم رخش عاجز، صورتگر چين گرديد
تا نور رخش تابيد، بر صفحهي اداركم
آيينهي دل عاري، از ظلمت و كين گرديد
از شرم و حيا خورشيد، ابري به رخش افكند
مقهور تماشاي آن زهره جبين گرديد
هر كس كه مرادش را در شوكت دنيا ديد
بي بهره ز حور العين و آن خلد برين گرديد
احوال دل «فارغ» هر لحظه دگرگون گشت
فرخنده گر از آن شد آشفته از اين گرديد»