سلام
خیلی خوشحالم که با این انجمن آشنا شدم.
امیدوارم که با هم اندیشی و نقد اصولی آثار یکدیگر به ادبیات درست و سالم برسیم .
این دو شعر از اولین کارهای من در این وب است امید دارم که راهنماییم کنید.
"شراب شب نشینی"
شراب شب نشینی تان
ارزانی خودتان
من نه از دیار کفر ودلیلم
ونه از دیار شک وایمان
من تنها...
سرزمینم کلبه ای است
در بیشه ای دور
زیر سقف مهتاب
که پشت درش
عظمت خورشید جامانده است
آن هم ارزانی خودتان
خورشید هم مال شما
سقف مهتاب هم مال شما
ولی تنها ...
از خورشید نورش
واز مهتاب راز لطافتش
از آن من!!!
.....
وقتی...
وقتی
درسلول سلول تنم
یخ می بندم
خورشید را شاهد گرفتن جنا یت است
که می شنویم
زیر این قضاوت کور
در بمان رعایت
گلوی اعتماد مرا می فشارد
واز عشقی که در زمین زاده شده
وشکسته می شود
دربند بندم
سروده : یوسف محمودی
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط یوسف محمودی
|
خستگی ها به افق می روند و همراه باران به زمین فرو می ریزند...
این است چرخه انسانیت...
تولد های زیبا و شیرین...
زندگی های پر از فراز و نشیب...
مرگ های جبران ناپذیر...
خلقتی زیبا و شگرف...
چقدر راه است تا صدای آبشار...
تولد خاطره ای در رگبار...
و چه نزدیک است ..
آیه ی عاشقی در قرآن...
+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط پروانه
|
نگاه یخ زده رهگذران..........پیر زنی تکیده..بیوه ای نگران..کنیزکی نالان..کودکان یتیمی که آب می خواهند...دستان چرکینی که گناه می نامند.......مادری دل نگران و پدر ها عصیان....
کاش در کوچه تقدیر سخن می گفتند....کاش با ساز و دهل می گفتند....
درد سرما زدگی...کوچه های بن بست و درختان تنومند که جان می دادند......
پشت این پنجره ها چیست که او می خندد؟!

+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط پروانه
|
...و کبوتران
فالش خواندند
و آن قدر بهار
در گلدان ها ماند
که خاطرات سبزمان پوسید
و زمستانی سرد
سر فصل حضور بوران شد
عده ای مغموم
_که نه از ما_
بال در آوردند و کوچ کردند
به هوای نانی گرم
چون درختی که خود را پرنده پندارد!!!
و اما ما
با یقین ریشه هامان ماندیم
ماندیم و رویای پرواز را
چو گنجی فراموش شده
در جزیره ای متروک
جست و جو کردیم
نقشه ای نداشتیم
بدان شکل که فکر می کنید ولی
نقشه مان
تاریخ ملت بود
ملتی
چو گرگ زخم خورده اما
نفس هایش گرم
نفس هایی
که گل های پژمرده را حتی
بارور می کرد
که آوای کورسوی بهار بود
در غار
در میان کوه...
در نفس هایمان
بنفشه جریان داشت...
...نفس می کشیدیم
بنفشه می رویید
بوران می دمید
نفس می کشیدیم
بنفشه می رویید
بوران می دمید
نفس می کشیدیم
بنفشه می رویید
بوران می دمید
بوران می دمید
بوران....
...و ما
انسان های سخت ساده ای بودیم و
نمی دانستیم
که سال هاست
پرواز
تیر خورده است....
(در ادامه ی این شعر
تصویر خسته ی مردیست روی پل
که طوفانی سخت
به سی نرفتنش ساریست...)
((برای مقاومت فلسطین و تمام انسان هایی
که رویای پرواز را مشق کرده اند)) مهیار خاوری نژاد
+
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط مهیار خاوری نژاد
|
خصوصا شباهنگام
خیالت میکنم
در خیالاتم
یک آدمک خیالی
هر آنچه را دوست دارم داراست
من و تو ...
مهر همیشه در سینه ی ماست
و در خیال
عشق می ورزم تو را
بیش از تو به من
حال آنکه ...
آنقدر دوستم داری
که خیالم حتی خیالش را هم نمیکند
ای عشق جاودانه در خیال
مبادا خیالت بردارد
روزی را
که دگر خیالت نکنم
آخر مگر میشود ؟
این چنین همدمی را از دست داد
حال آنکه انسم با آن
بیش از چیزیست که خیال میکنی
خودت را نمیگویم
خیال کردن به تو ...
مقصود است
معشوق است
و ماءنوس
معلوم است
که خواهی ماند جاوید
ای آدمک
تا به حال یارای نداشتم
چهره ای برایت نقاشی کنم
با بومرنگ خیال
که به پاکیت بیاد
از ما روی مگردان
بی خیال ...
حامد ۱۵/۱۱/۸۶
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط حامد
|
شعر من شعر نیست نه شعر نیست
می دانم راست می گویی
این شعر نیست
این تبلور آه برخاسته از قلب من است
مجال وزن ندارد
میخواهدبتراود
این ماه عسل حرف اشکیست که دارد می لغزد
این پژواک صداییست که در گوش قاصدک خواندم
کان بالا دارد می رود
از کلمات دور تهیست
مثل قایق هرگز ناساخته ی سهراب از تور
و دلش از آرزوی مروارید
دل وصله خورده ی من
تقارنش کجا بود؟
دل من تبخیر شدست
و بخارش را می بینی که آه می گوید
بخار اصلا وزنش کجا بود؟
آری می دانم می دانم شعر من منثور است
این را نه گوته می ستاید
و نه حتی مادرم
که به زور شعر هایم را برایش می سرایم
نثر هایم را...
آه ای فروغ فرخزاد
اکنون می فهمم تو چه می گفتی
که چقدر مزه ی پپسی خوب است
و چقدر دوست داری گیس های دختر سید جواد را بکشی
دختر صاحب خانه تان!
آری می بینی؟
شعر نیست این شعر نیست
مثل شعر نا قصه ی اخوان
این عیار مهر و کین مرد و نامرد نیست
این شعشعه ی برخاسته از تنگنای ترک مهر و کین یک مرد است
شعر نیست
یک بلور است روی انگشتر دفتر قلبم
با سلام.خواهان اصلاحاتی در شعر نو هستم.
+
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط حامد
|
از همه طرف مي آيد
گاه سپيد
گاه سياه
سايه خيال دوست
در مسير بي سار
و صداي لك لك
به كدامين سو
به كدامين قانون سياه
به كدامين هنجار سپيد
آسمان بي رنگ است
سايه دوست كجاست ؟
به كدامين مشرق
با كدامين طلوع خورشيد
كه همي مي گويند : انا الشمس ،
گاه سپيد
گاه سياه
به پاي لك لك پاييز
طنابي از سكوت مخمل شب
به چشم كفتر چاهي
همه روزي سياه است و سپيده در فلق مشكيست
به نخلستان بي خرما
چه توفيري ميان ديري و خرماست ؟
نگاه هرزه يك مرد بي پاسخ
به روي صورت زيباي يك حوري
به آتش زن هاي بي پرواي يك چاله
نمي دانم همي ساقي به سر دارد
كه در پيمانة عشق و هوس
همي رنگ سيه دارد
به جاي آرزو در سر ، همه افسوس يك مرگ است
به باغستان بي بلبل
كلاغ پر سياه دل
چه كم از عندليب يك هوس دارد
و موجي كه به درياي سياه غم سرازير است
چه فرقي مي كند بال سپيد مرغ آبي را
كه جنگل از ازل تاريك و مغموم است
به جرم مرگ يك رويا
نفس در ذهن ما زندان يك بغض است
كه در حلقوم يك رويا نفس گير است
صدا در دم سياه است و
سپيدي رخت خود با خون دل دارد
به راه بي صداي سار و بي لك لك . . .
مرضيه حسيني
شعر ثبت شده براي شركت در انتخاب شعر سال انجمن مي باشد .
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط مرضیه حسینی
نگاهش داستان برداز چندین چند دلتنگیست
و لبخندش -که همچون آن ستاره ی آسمانی که آگهان گویند...
قرن ها باید نشستن ها
که تا یکدم گذارش... آی٬ گر ممکن شود...
افتد به چشم ما-
طلوع زندگی در پهنه ای تا بیکران٬ آبی است.
محال اندیش و پر در اوج
که هرگز در نیفتاده است
-همچون من و یا همچون دوصد چون ما-
به قعر چاه بی پایاب ژرف "چشم قربان" ها.
...
پریزادی است٬ می دانم٬ یقین دارم.
...
و از خوبیش اینش بس
که تسکین آفرین دردهایم -وه چه بسیار- است و خود
دیریست چون غم خانه ی درد است.
و از خوبی همینش بس!
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط حسام جواهر پور
"گویا گم شده ای"
زیر همان درخت سبز اقاقیا
که نشان بدرقه ات بود
گل می دهد
چند سالی است
در کنار لنج های بی ماهی
از میان تور های آفت زده
نگاه آخرت را بدرقه می کند
یاسمین را می گویم
که بزرگتر شده است
و بزرگتر می فهمد
و بزرگتر می دود
و بزرگتر. . . .
چند سالی است
صدف های درونش
تو را مروارید می کنند
و دانه دانه
از میان چشم های دریایی اش
گردن آویز انتظارت می شوند...
خلیج آرام است
آرام آرام آرام
حتی ماهی ها
به خاطرت نمی آورند!!!
ناخداها که دیگر هیچ. . . .
گویا گم شده ای
در میان لحظه هایی که گم می شوند
و سهم من از تو
پلاکی است
که نبودنت را
حک کرده است
در میان لحظه هایی که گم می شوم....
از مهیار خاوری نژاد.ثبت شده برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط مهیار خاوری نژاد
کابوس رویایی
ای رنج بی تقصیر من
هی تازیانه میزنی
بر قلب در زنجیر من
باشد خیالی نیست نيست
عشق است گناهی نيست نيست
با من چه بد تا مي کنی
اين عاطفه خاکستريست
افسونگری
افسون تو افسانه می سازد بنا
شايد خيال خام من
تکرار اين افسانه ها
تابوت تنهاي من
احساس شرم عاشقی
خاک سیاه رفتنت
بر قلب و پيشاني من
هر شب کابوس تو بود
هرروز روز رفتنت
تکرار ميشد زندگی
کابوس تو با رفتنت
با من چه بد تا ميکنی
اين عشق هم خاکستريست
کابوس رويايی من
+
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط رضا بهشتي
روزای عجيبیان اين روزا
عجيب و غليظ و عميق
ذهنام مثه يه سونای بخار، خيس و سنگين و مه گرفتهست
دمکرده و مرطوب
تو يه غلظت عجيب شناورن حسهام
من که يه عمر آدمِ خوابيدن رو سطح آب بودم
اين روزا دارم ته استخر شنا میکنم
تهِ تهِ استخر
اکسيژن نيست اينجا که منم
مجید زندی
برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن.
+
نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مجید زندی
از بغض طلایی رنگه ماه
سکوت،نومیدوار از شب خویش
گذر داشت برخشم بی تفاوت تیرگی
چشم بر آرزوی دوردستِ پیوند
از رشد دردناکِ غم،خسته و ملول
از تنهایی و فال حافظی با تردید
چون شعله می دمید و مست می شد
از حسرت خاموش بارِ اشکِ شبنم
خیره ماند در پندارِ ناپیدایِ فراغ
فراغ...
با تو گویم از خیالِ آشنایِ ابراندوه
هم آوازِ رنجِ گرمِ آه می دهم ساز
ماه...
سرد و تیره و تار و بی جان
جامه اش پوستینی کهنه
صدایش ناله ای گمشده
در شطْ مه آلودِ فریاد
ای در آسمان گشته بسیار
ای تکیده به رویِ ساحلِ سیم گونِ افسوس
آن جا بگو تا کدامین خواب ست
روشن ترین دستانِ نیایشِ تو؟
آه...
در من همه تجربه یِ تلخ
گهگاه می گشت در رؤیایِ خوف
لیک
من همیشه خاموش
بی هیچ همدرد
پوشیده دار حدیثِ خیسِ بغض
که گویی باید رفت و خواب شد
درصراحیِ غروبِ من
از دفتر شعر:آخرین فصل در پناه یک عاشق
این شعر نو برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن می باشد.
سکینه کاشانی(شبنم)
+
نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط سکینه کاشانی
حرف يعني فاصله
و با دو حرف شروع شد
گفتگوي نگاه
آ مثل آرامش
چيدن تاب سكوت
با نوازش ِ تابش
رويش سبز خاك
پيچش نرم دو گل
افسوس دور...
دور خود پيچيديم
ب مثل بارش
و حرف هاي ناتمام
چرا؟
+
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط بهروز مرادی
آتش در من نيست
در سنگيني نگاه ما
بر كفه ي بيشتري است
كه بالا مانده
صدا حادثه ساز
گوش ها مدهوش
هراس فراموشي
بعد خاموشي نيست
وقتي مي تراشد
موي گردنم را تيغ
از سرخ ، سبزه مي رويد
شقيقه ي خيانت تير مي كشد
و من
به افق فكر مي كنم
به اتفاق بعد از من
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط بهروز مرادی
عروسک کوکی را زنده کن
بگذار طعم لذت بخش
زنده بودن و
شادی بخشیدن را
حس کند ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط محتشم (مهر آوا)
هی دکتر
با تمام زخمهای قرمزت بیا
من
امشب
برانکارم
این رگ سیاه
که آمد تا
پشت گردنم باری
دوا نمی گیرد
این چشمهای خسته
علامتی است
چراغی است
دریا را
بیا
بیا و
مریضی من را
تماشا کن
نویسنده : مجید زندی
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط مجید زندی
تکیه گاهت
دستهای پدر بود
وقتی تجربه
بازیچه بازیهای کودکیم بود
و طی شد کوچه ها
هنگامی که
پایم
بر عقربه های معکوس ساعت بود
و مادرم
میشمرد زخمهای روزانه ام را
وقتی که شب
در حیاط خانه
پیکرت بر میله آهنی ایستاده بود
با خود فکر میکردم
چه بسیار میشد این زخمها
اگر
دستهای پدر نبود
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط مسعود دانش پایه
در باغ سیاه چشم
گل های نقره ای
به تواتر رسیده اند
در آیینه ای از جنس باغ سیاه
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط بهروز مرادی
در خلوت دست قلب رنج
اندوه عشق می زیست دیوانه وار
لبهای مبهم پندار اشک
می گشت گذر
بر حجم آتشین اضطراب
تا گویی سر به آغوشِ سکوت
رفت تا پای اندیشه ی راز خفته ی گل
پشت پرچین نگاه سنگین دلهره
خواهم گفت:دوستت دارم...
کاش یارای باور سرخ عاطفه
می جوشید همچو موج
از عطش خشک
در ساحل به گودی نشسته ی احساس
احساس منقلب تار...
آی نی زن قاصدکِ فانوس!قاصدک!
کی گویی از رُخ دلربای عشق؟
ای دریغ!باد
به روی خشم می دهد ساز
می شکند خوشه ی نازک شمع
در دنج سوخته ی آهِ خویش
زیر لب خواهم گفت:
دوستت دارم...
سکینه کاشانی(شبنم)
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط سکینه کاشانی
آفتاب شماره انداخت
استخوان های روز درهم شکست
طرح آسمان کامل
هیچ درختی آدم نشد !
( بهار)
25 / 9 / 87
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط بهار
|
جای پایت
بر شانه های پدر بزرگ
پیدا بود
بر سنگ فرش کوچه هائی خشک
که یادشان
مصداق بی الفی بود
و لبخند پدر
بر تاولهای چرکی پایش
و کفشهایش
که به استقبال تو پنجاه و هفت وصله داشت
و نگاه من
که در کنار پنجره به انتظار ایستاده
تا نسیم
بوی تو را
به خانه آورد
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط مسعود دانش پایه
|
باران مي بارد
عاشقانه
و من زير باران در حال خيس شدن
عابري از كنارم گذشت
چشم ها اشاره كردند :
كاش مي شد : چند قدم نزديكتر !
باران مي بارد
او هم خيس از باران عشق
قلب در اوج طپش
كاش مي شد : چند قدم نزديكتر !
ايستادم
عابر ايستاد
زمان سكته كرد
نگاه هاي خيره شده در هم
كاش مي شد : چند قدم نزديكتر ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط مرضیه حسینی
|
صبح
بهاروش
شعاع روح بخش بي دريغ تو
ستيغ كوه
تراكم نماز را
به گوش رود ها اقامه كرد
زلال اشك
غبار هاي شيشه را
زدود از نگاه هاي منتظر
ميان مه
دو خط مستقيم تا هواي تو
و من سوار بر قطار
به مقصد طلوع تو
تمام من تلفظ
ترنم هجاي تو.....
سريع تر قدم بزن
قطار ذهن منحني
مرا به جشن سيب ها روانه كن
رگ جوانيم پر از خروش سرخ زندگي است....
صداي صبح
فواصل سكوت شيشه را شكافت
سلام نور آشنا!
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط بهروز مرادی
|
هوس نکرده ام که ببوسمت
و هیچ نسیمی از آسمان
بوی گل همسایه را به مشامم نمی آورد
تو زیر آسمان ها آتش ایستاده ای
تا حدیثی مکرر شود
و آیه به دوزخ، باز فرود آید
عجیب نیست؟
کنار گل های بابونه
نه عطر هست، نه سپیدی
زیر بوته ها
کنار گریه گاه من
یک جفت چشم سیاه روییده است.
26/8/87
19:11
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط امین عربی
|
چرا نمی گویم؟
می سرودم سال ها من
شعرهایم را برایت
روز و شب ها را به فکرت
با خیالت
با امید دیدن تو
گیره می کردم به هم
با امیدی زنده بودم
شعرهایم را سرودم
خستگی هایم ندیدم
سینه ام را من دریدم
قلب خود بیرون کشیدم
عشق سوزان تو دیدم
لحظه ها را می شمردم
فکر این دوران نبودم
فکر این هجران نبودم
فکر می کردم همیشه
با تو می باشم من اینجا
خرده می گیرند بر من
این رفیقان
این عزیزان
من چرا دیگر ندارم
طبع شعر و شاعری را
می کنندم بس ملامت
چون نمی دانند که عادت
کرده بودم من به تو
کس نمی گوید چرا ؟
این ملامت ها به تو
با خودم خلوت نمودم
قصه می گویم به خود
خواب شاید
بلکه آید
شاید این شاید نشاید.
((آراز))
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط م.نوروزی (آراز)
|
آسمان شب برهنه ست ازماه مهربان
برهنه ست از فریاد ابرهای پیام آور باران
قلب من برهنه ست ازآهنگ تشویش تپش عشق
کلبه ام تاریک است بی تو!
تاریکی ات سکوتم رازنده کرد
تاریکی ات آواره ام کرد
تاریکی ات خاموشم کرد
بی تودر روح سرگردان قاصدک نویدی نیست
بی تودل گلهازخم خورده است
زندگی عذاب تنهایی است روبه مرگ بایدرفت
هیچ کس ازمن نخواهدگفت
پای درخیسی خاکسترغنچه نبایدگذاشت
اینجاغنچهٔ سردبازشدهٔ خواب است
غنچه ایست که دردحقیقت اشک راسوگندخورده
غنچه ایست هم نوای عشق،هم نوای بغض،
هم نوای اشک...
غنچه ایست هم نوای کابوس افسردگی
آجرهای داغ دیوارچهرهٔ غم گرفته ست
وبرکهٔ باریک کوچه پذیرفته شده درآغوش انتهای آبهای یخ زده
وباغچه ای ست روبه کرانهٔ سمفونی درختان خشک وبی رنگ
وتنهاسایهٔ سایبانی ازخیال وتوهم
غنچه سوخته ایست که خاکش می خواهد
خاروخاشاکش راآتش بزند
ولحظه ای چشم به آب بدوزد
سکینه کاشانی
+
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط سکینه کاشانی
|
سلام دوستان
هدف از تشكيل هر انجمني همفكري و مشاركت در حفظ و ارتقا هدفي جمعي است. نظرات سازنده ي شما مي تواند راهگشاي رسيدن به اين هدف باشد. در پايين صفحه دو فرم نظر دهي براي دوستان گذاشته شده است. از تمام دوستان به ويژه اعضا انجمن خواهشمندم كه در نظردهي شركت كنند يا اگر راهكار ديگري نيز به ذهنشان مي رسد به صورت تشريحي بيان كنند.
در ضمن بسياري از دوستان گله مي كنند كه چرا اشعارشان مورد نقد قرار نمي گيرد. دريغ كه گاهي خود ما هم از جمع دوري كرده و از دادن نظر صرف نظر مي كنيم. هدف از برپايي انجمن بحث و تبادل نظر جهت ترفيع اشعار خود و ديگران است. در راستای همین هدف می توان هر ماه بهترين شاعر و بهترین نقد را انتخاب کرد. انتخاب بهترين شاعر با نظر شما دوستان ميسر است. شما مي توانيد شعر اعضا را بر حسب رتبه بندي ضعيف، متوسط، خوب يا عالي ارزيابي كنيد.
منتظر نظرات ارزشمند شما و در پناه حق
بهروز مرادی
باد بادك ها شكسته اند
آسمان، سر وصدايي به راه انداخته است
گوئيا پاياني نيست براي اين قاصدكهاي سرگردان!
سراسيمه و آشفته در آسمان پرسه مي زنند
در اين اقليم بي فرياد، باد بادك ها را مي شكنند
هر چه وصله مي زنم، روي بر مي گرداند
حتي به اندازه گام كودكانه اي هم، بر نمي خيزد
شب پره به استقبالش مي آيد
زمزمه مي كند در گوشهايش
من نمي شنوم
هيچ كس نمي شنود
شب پره مي رود، اما تنها
باد بادك هنوز شكسته است
طوري پنجه بر پنجه خاك زده كه باوري نيست براي پروازش در روزگاري
ديگر سخن نمي گويد
با هيچ كس
هيچ به ياد نمي آورد
دست نوشته اي را در كنار شكستگي اش مي توان ديد
مضمون آن اين چنين است:
ديگر آسماني نيست براي اوج گرفتن
هيچ وصله اي كارگر نمي افتد
اين جا قناري را نمي شناسند
اين جا قاصدكها پرپر مي شوند
آسمان آبي نيست
مردگانند اين جا
زنده اي نيست در اين همهمه خاموشي
نفسي نيست براي ...........
باد بادك رفت، گويي هيچ زماني نبوده است
وچه غمگنانه، باد بادك ها فراموش مي شوند.
بريهه
+
نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط بریهه سلیمی
|
سر رسم يك شب بودم
كه ديدم ساعت تعجيل داشت
پس به ياد آوردم روزي را،
كه كسي درك نكرد
كه هيچ كس نفهميد
مرگ شايسته يك ملت را
شادي را بلعيد،
ساعت از سر ظهر
و زمان ديد،
خدا باز شاد كرد
به شبنم يك سوز رسيدم كه گفت:
اينجا قاصدكها مي دوند.
پشت آن بيد ملكوت،
رازها خوب به بازي مي گيرند
هر كه را كه به يك مفحش راز
اعتماد كند.
هيچ كس درك نكرد كه خدا آن بالاست
كه رسيده زماني
كه دگر مستخدم پادشه شاهان است
كه اگر بر تقدس يك سيب نبردند نماز،
آن خدا شكر نخواهد كرد آنها را...
به خداوند گفتم:
حال هر كه زمانش دور است، تنهاست
تو به من آغاز كن
و خدا پاسخ داد:
كه تو، خود، آغازي
فقط،
به پايان شكوفه رنج ننگر... .
+
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط امیر اسماعیل زاده طوسی
|
با سلام و عرض ادب خدمت آقا بهروز و سایر دوستان و عزیزان
امیدوارم مطلب زیر مورد قبول دوستان واقع گردد.
" لحظه های عاشقی "
ستاره های دریغ
کم سو شده اند
برای بوسه چینی در ضیافت پادشاهی ماه
دل آسمان تنگ است!
ای پیاله های ناب غزل
بر آستان سرخ عاشقی اثر کنید
( بهار )
7 / 8 / 87
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط بهار
|
زنده شدم...
پیرزنی نشسته
نگاهش در نگاهم گره خورده
خودش را در چشمانم جستجو می کند
روحش ، دلش روح مرا می خواهد
به او می خندم
سایه ایجاد میشود
خورشید خداحافظی می کند
حال سایه کامل شد
پیرزن با چشمان غم زده نگاهم می کند
دوچرخه ام را سوار می شوم
رکاب می زنم
از او دور می شوم
میان غم چشمان پیرزن
گم می شوم
دلم امیدوار است
می خندم
طنین صدایم موج می اندازد
در گوش زمان
پیرزن جلویم می ایستد
دوچرخه را متوقف می کنم
مستقیم است
نگاه پیرزن و من
در چشمان یکدیگر
با نگاهم از او می پرسم
چرا غم داری؟
می خندد و دو بال در می آورد
پرواز کرد
من هنوز نگاهش می کنم
باران می بارد
چشمانم را روی هم می گذارم
آسمان رنگین کمان را در خود جای داده
خواب ابدی
به سراغم می آید
دردی مبهم در سرم می پیچد
آری !
زنده شدم ...
م. محتشمی نژاد
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط محتشم (مهر آوا)
|
سلام به همه دوستان عزیزم ...
مرغ مهاجر
اي مرغ مهاجر به كجا خواهي رفت ؟
به كدامين سو پرواز خواهي كرد ؟
هجرت براي نبودن !
رسيدن در اعماق پوچ !
رسيدن براي مرگ !
در كدامين انتظار ، خواهي ماند ؟
به ياد كدامين سرزمين مي ماني ؟
بدون بازگشت ؟!
از كدامين قسمت خواهي رسيد ؟
از كدامين تبار آسودگي مي نالي ؟
در مسير تنهاي هجران
با كه همقدم خواهي شد ؟
زخم هاي تنت را به كدامين آغوش خواهي سپرد ؟
و به عشق كدامين دل فرياد خواهي برآورد ؟
هجرت براي چيست ؟
روزي مرگ فرا خواهد رسيد
و در آن هنگام
آسمان غربت بار هجرت
براي تو نمي نالد
كه عمري در شب هاي بي ستاره آن
پرواز كردي
و همدم تنهايي شبهايش شدي
پرهايت به دور از آتش باد !
مرضیه حسینی ( ماه آفرین )
+
نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط مرضیه حسینی
|
باد مي آيد
اما، زوزه نمي كشد
تو به من گفتي: صبوري كن جان دل خسته من
ومن بي گمان، ندانستم كه كجاي آن دلِ تنگ تو هستم!
باد مي آيد
وتو در گوش من زمزمه مي كني شاعرانه هايت را
ومن بي گمان، باز هم نمي دانم كه تو غربت مرا مي داني!
باد مي آيد
ومن تو را در لحظه لحظه خود، حس مي كنم
تو را در همه خستگي هايم مي بينم
ومن اما باز بي گمان، نمي دانم كه ترانه ساز ترانه هاي ناب تو هستم!
هستم؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دانم، شايد!!!!!!!!!!!
كه اين هم دلخوشيي باشد براي من
باد مي آيد
وتو شوري عاشقانه در من بر مي انگيزي
تو سر مي دهي صداي عشق را
تو مي خواني براي من و بي تاب نگاهي از من مي شوي
ومن بي گمان، باز نمي دانم كه اين شرري كه بر جان تو افتاده است ازمن است يا غير!
باد مي آيد
تو مرا به كوچه باغ هاي آشنايي مي بري
گل ياسي از ديوار كاه گلي كوچه باغ برايم مي چيني وپيشكش من مي كني
ومن بي گمان، نمي دانم كه اين رويا حقيقي است يا وهمي است كه مرادر برگرفته است؟!
باد مي آيد
اما........تو نيستي ديگر
باد مي آيد
چرا نيستي ديگر؟!
باد مي آيد
چرا نمي خواني برايم ديگر؟!
باد مي آيد واين بار، باد براي من مي خواند زمزمه اي از تو در جان خفته من
مي گويد:
باد مي آمد ومن با هر وزش آن، براي تو ارمغاني مي آوردم وتو فقط بي گمان از آن مي گذشتي وباورت نبود
باد مي آمد ومن برايت عاشقانه ها مي گفتم وتو باز هم بي گمان، از كنار آن مي گذشتي
باد مي آمد وتو هنوز............باور مرا به باور خود نرساندي
ديگر چه مي خواستي تا بداني همه آن چه كه برايت مي آوردم،از بهر تو بود؟!
بي گمان هاي تو، مرا به ورطه رفتن ها كشاند
ومن همچنان تشنه يك لحظه باورتو، بودم
اينك، باد مي آيد
اما ديگر نيست آن يقيني كه تو را از بي گمان ها برهاند و به باور برساند
باد مي آيد
او نيست، اما خلوت بي او
مرا به باور رسانده است
حالا باوري براي من است واو نيست
ديگر بي گمان اين را مي دانم كه به يقين، او نيست
باد مي آيد و.................
بريهه
+
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط بریهه سلیمی
|
اول سلام
امروز اتفاق جالبی افتاد . با اینکه اعضا از برنامه ی انجمن خبر دارند امروز سه نفرهمزمان با هم مطلب نوشتند. مجبور شدم هر سه مطلب را در یک پست بگذارم. در ابتدا با ترانه ای از دوست عزیزم "مهدی آهنی " همراه می شویم. دو سپید کوتاه از خانم "الهه جعفری" و در پایان با شعری نو از عضو جدید انجمن "بریهه سلیمی" در خدمت شما هستیم. ما را از نظرات ارزشمند خود دریغ ندارید.
در آینده نیز ۲۴/۷ با شعری از آقای تمیم جرجانی ۲۹/۷ با شعری از بهروز مرادی و ۳/۸ با شعری از خانم م.محتشمی نژاد در خدمت شما خواهیم بود.
تا درودی دیگر بدرود
بهروز مرادی
موش آزمایشگاهی
مگرمن موش آزمایشگاهیم
مگرمن کودکی سرراهیم
ای خداخودت بگومن چگونه
کنم ثابت اوج بی گناهیم
آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم
ای خدادرعذاب واندوه وغم
غرق شدم دردریای رنج وماتم
ای خدابگودلیل این همه
غصه هاچه بودکه دادی به تنم
آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم
چراای خدامنونمیبینی
عمری رنج کشیدنونمیبینی
درته این چاه غم افتادنو
دردبه جون خریدنو نمیبینی
آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم
میدونم که به چشم دنیاخارم
چون کودکی سرراه جاندارم
دیگه ازچشم خداهم افتادم
هیچ کسی نمیشودسایه سارم
آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم
ای خداخسته ازبی پناهیم
اسیررنج وبی تکیه گاهیم
مگرمن موش ازمایشگاهیم
مگرمن کودکی سرراهیم
مهدی آهنی
سلام به همه دوستای خوبم
تاخیر بیش از خد من رو ببخشید.درس و دانشگاه حسابی سرمو شلوغ کرده.
دو تا کار کوتاه تقدیمتون می کنم. منتظر نظرات خوبتون هستم.
الهه جعفری
هنوز هر از گاهی
احساس تنگ نفسهایش
مرا در آغوش میگیرد
می خواهد آدمم کند
اما...
حوای من خدای من است
آدم شدن برای چه؟
______________________
دستی مشت کرده
بزرگی قلبت را به رخم می کشی
بازش نکن
من فال نمی دانم
الهه جعفری
چشم ها مرده اند (بریهه سلیمی)
زير باران
در آن نمناكي سرشار از طراوت
قدم زنان، جاده را مي پيمود
باورش نمي شد كه روزگاري، چشمها نيز بميرند
هميشه مي شنيد كه:
چشمها دروغ نمي گويند...........
اما اين روزها، او چيزي جز اين مي ديد
چشمها هم، نقش بازي مي كنند
چه ورطه خوفناكي است!!!!!
او، دست وپا زنان
در اين تلاطم واين همه واهمه
فقط نگاه مي كرد
ديگر نمي دانست چه بايد بگويد
خسته بود از اين همه دورنگي ها
از اين همه دوست داشتنها و..........اما نداشتنها
آينه را از جيبش در آورد
نگاهي انداخت
هيچ نمي ديد
هيچ چيزي در آينه نبود
بوي تنهايي وسكوتي تلخ مي آمد
آينه، شفاف نبود
شايد آينه هم، نقش بازي مي كرد برايش!؟
بشكن.........بشكن آينه را
بگذار غبار از آينه زدوده شود
بگذار اين همه غبار وتاريكي، شكسته شود
آينه را بر زمين مي زند
اما نمي شكند
آه باورش نمي شد
اين آينه نبود
كه اگر بود، مي شكست
باران مي آمد و بر صفحات به ظاهر شيشه اي، مي خورد
كم كم، محو شد
بارن زدوده بود غبارش را
اصلا، فقط غبار بود وبس
آينه، نبود
كه اگر بود، مي شكست
باران هنوز مي باريد واو همچنان در زير باران مي رفت
ديگر چيزي با خود نداشت
در جستجوي ديدگاني مي رفت تا به او زندگي بخشد
نمي دانست كه مي تواند بيابد يا نه!؟
اما مي رفت
ديدگاني مي خواست كه چونان آينه، بي غبار وحقيقي باشند
اما مي ترسيد
مي داني از چه؟
از اين كه زماني برسد كه آينه ها هم مانند ديدگان، بميرند ودروغ بگويند
ديگر نمي شناخت چشمهايي را كه جان داشته باشند وبي غبار
شايد چشمهايي بيابد كه چونان آينه باشند واو در آن، خود را ببيند نه ديگري را
آينه اي مي خواست كه ديگري وخود در آن يكي شوند وفقط يك چيز را ببينند در آن
نه چيزي بيشتر ونه كمتر.
بريهه سلیمی
+
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط الهه جهفری
|
شب مرگي...
چشمان خود را بسته ام بيدار اما در جستجوي ارتباطي تار اما
هر صورتك با لهجه اي در خود گرفته نقش سرابي بر سرم آوار اما
چون مي چكد از ناي شان غم در گلويم شكل بيابان مي شوم هر بار اما
با خاك زردم بين مردم سرخ سرخم گلگونه ام سيلي خور انكار اما
من خو گرفتم با تن تنهايي خويش هر شب به بستر مي برم اين يار اما
در تار و پودم سايه ي مطرود خورشيد گلواژه ها را مي كشد بردار اما
وقتي كه ساعت زنگ بيداري ندارد هر لحظه مي ميرم در اين تكرار اما
"بهروز مرادی"
+
نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی
|
" نفرین "
دعا می کنم که نباشی
ای فانوس شب دریایی
فریب داستانت
آستان گرم آفتاب را
از من ربود
حرام باد بر تو
موج هایی که بر ساحلت نشسته اند
این گونه
غرق عاشقی . . .
( بهار )
11 / 7 / 87
+
نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط بهار
|
این اولین شعر از کتاب جدید من با عنوان "خلوص دور چندین فرسنگ" می باشد
امیدوارم از این شعر خوشتان بیاید
از تمامی اعضا هم (به خصوص آقا بهروز گل) بخاطر غیبت طولانیم عذرخواهم...
---
این راه به کدامین شوخی میریزد؟
پشت سردابه حسرت؟
در دل دلتنگی؟
زیر سایه هوس؟
یا
در دل نوری روشن؟
به کجا خواهم رفت؟
من چرا اینجایم؟
من سرابم پر است
شانه هایم خستگی فقر یک جنگ را حمل می کند...
قلعه چوپانان
ازدواج عبوس غول و پری
چرای گوسفندان در قبرستان
خواهش یک شاخه گندم به خاک
حسرت لحظه در سیاهچاله هوس
و
تمنا کردن
تمنا کردن نور به چندین مطرب
و
گذرگاه مسخره بی تابی،
اینها در این راه چه می کنند؟
بر لب جوی؛
گذر سنگ را دیدم،
که از دل سنگ دیگران گله می کرد...
نشیمن انسانها را دیدم،
که از خنکای هوا،
می ترسیدند...
و
براه افتادم،
تا روم سمت چراغی روشن
تا دور شوم از فضایی مبهم
تا اینکه به خود ثابت کنم،
هنوز می توان زندگی کرد...
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط امیر اسماعیل زاده طوسی
|
تيك
تاك
ثانيه ها در عبور
در پس آرامش
صداي فرياد
دقيقه ها آبستن
آبستن حادثه ها
حادثه در اتفاق
حادثه در اخفا
جامعه تاريك
آينده مبهم
صدايي لرزان
نگاهي در اغما
سخني بر لب ها
دستي دراز در برابر خزان
به اميد سخاوت يك برگ چنار
راه ها ، بي راه
روشني ها ، ضمني
اضطرابي بيمار
نگاهي شكاك
چشمان يك كودك
خيره بر دست زمان
تيك ، تاك
تيك ، تاك
چرخش يك سيب
در دست زمان .
مرضیه حسینی ( ماه آفرین )
در روز های آتی ۸/۷ با شعری از آقای امیر اسماعیل طوسی زاده ۱۱/۷ با شعری از خانم الهه جعفری ۱۵/۷ با شعری از بهروز مرادی ۱۸/۷ با شعري ازدوست خوبم اميد و ۲۱/۷ با شعري از مهدي آهني در خدمت شما خواهیم بود.
+
نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 5:0 قبل از ظهر توسط مرضیه حسینی
|
حرف کهنه
حرف من نو نیست
حرف هایم طعم تلخ کهنگی دارد
از مد افتاده:
زندگی سرشار لبخند است
خنده ی زیبای یک کودک
قهقهه در خواب یک ملت
در نگاه فلسفه وار خیابان ها
آلیاژ طعنه و تحقیر
گردش پچ پچ درون گوش هایی کر
ریشخند خشک توداری به یک مجنون
در محیط خنده دار مردم عاقل...
از سر اجبار
اشک هایم را می دزدم
همنوایی می کنم با زهر خندی کینه توز و تلخ
آی مردم! گرد من باشید
تا ابد من مرکز ثقل جهان هستم
من سکوت دلقک سیرکم
بهروز مرادی
در میان تاریکی دل نوری می درخشد که شاید با حال و هوای این روزها بی مناسبت نباشد:
حرف نو
حرف نو دارم
اعتقاد راسخی بر قدرت دستان تو دارم
در گلستانی که خشکیده
هر طنین واژه پژمرده
در سیاه سال هایی که دگر باران نباریده
در رگ هر شاخه مرگ تازه روییده ...
این سرانجام درختان نیست
خواب مادر مژده ی زیبای بیداری است
در دل خاک ترک خورده
دانه ای احساس می کاود
دست های کوچکش را
رو به خورشید وجودت می برد بالا
چونکه او هم
اعتقاد راسخی بر قدرت دستان تو دارد
* * *
زندگی زیباست
زندگی در جنگ بی پایان
جنگ بازی ، بازی تلخ بزرگان است
حمله ی نامحرمانی در حریم دل
آژیر قرمز
در گریز کودکی زیر درخت غم
سایبانش آشیان جوجه های بی پدر، مادر
در هوای دود و خمپاره
غم فرود آمد
پای کودک زیر غم جا ماند
خون سرخش در دل خاک ترک خورده
دانه ای را آبیاری کرد
در لحظه ی آخر
شد لاله ای پرپر
همچو عاشق چهره اش بی رنگ و رسوا شد
زیبای زیبا شد ...
در دل خود گفت
من شهید زنده می مانم
قدرت دست خدا را در میان دست خود دارم
بهروز مرادی
+
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی
|
سلام و درود بر تمامی دوستان اهل دلم
این اولین کاری است که برای گروه می فرستم باشد که مورد قبول و همچنین نقد دوستان
عزیزم قرار بگیرد
" تاسف "
به شرافت سنگ
که جرمش
دل شکستن نیست
تو
زبان گنجشکان را
نخوانده بودی
فریاد هایت
همچنان
در گوش آینه پیچیده
این گونه !
صدایت را
انکار مکن
( بهار )
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 6:33 قبل از ظهر توسط بهار
|
این شعر اولین سلام من به این پنجره است . امیدوارم پاسخگوی سلام من بوده و این شعر مورد قبول شما دوستان قرار گیرد و بتوانیم آگاهیمان را با هم تقسیم نموده و به نوری زیبا دست یابیم .
كجاييم ؟
در اين دالان ابر اندود
كه جز سايه هاي ترس چيزي در آن نمي بينيم
به كجا خواهيم رفت
لحظه ها در گذرند
و ما دير تر از اين موج در گذريم
چرا كه همرهمان كسي نيست جز اضطراب
دور شو اي وحشت پر كينه
دور شو از من اي ترس ديرينه
من در اين دالانم
كيست كه مرا از اين دالان برهاند
و نور اميد را
چون شمعي در دلم روشن كند
من به دنبال مقصودم
مقصود كجاست ؟
ره تاريك است
شمع مي خواهم
عبور بايد كرد
از اين ددالان ابر اندود
بايد به مقصود رسيد
خضر من كجاست ؟
شمس من كجاست ؟
جسم من جاني دگر مي طلبد
جان من آني دگر مي خواهد
لحظه ها بايستيد
من در جستجوي مقصودم
من در جستجوي شمعم
من در جستجوي خضرم
من در جستجوي شمسم
اي خضر من بيا و روزن نور را در دلم روشن كن
شب نزديك است
و همچنان راه در پيش است
بايد رفت
راه در پيش است .
مرضیه حسینی ( ماه آفرین )
+
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط مرضیه حسینی
|
سلام دوستان
ماه رمضان مبارک. این شعر اولین حضور من درانجمن شاعران جوان است. همراه دلخستگی های من باشید........
آگاهی
می شود تنها مرد
مثل آگاهی یک پنجره
که به روی هوس باد خدا
می بندد
تو بمیر
آگاه.....
"بهنوش مرادی"
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط بهنوش مرادی
|
روبروی آینه نشسته ام در اتاق تک و تنها نمی دونم با آینه دارم حرف می زنم یا خودم در آینه شایدم دیوونه شده باشم
مردآینه
روبروی آینه نشسته ام آسوده نگاه من به اونه جسم پیر و فرسوده
ببین چقدرسفیده موی مرد آینه لعنت میگه به دنیا تاخودشو می بینه
مرد توی آینه دیروز اینگونه نبود اینجورشکسته و پیر این قدردیوونه نبود
مرد توی آینه یه روزگاری شاد بود یه زمانی بی خیال از هفت دولت آزاد بود
مرد توی آینه یه زمانی وجودش مملو از شادی و شور همه شعر و سرودش
اینه هم بیزاره ازین مرد بیچاره از وجودی شکسته از آدمی آواره
آینه بیا صبرکن بفهم این خستگی رو انقدر به رویم نیار این سرشکستگی رو
ساعتها در آینه به خود نگاه می کنم نگاه به این چهره ئ سرد و سیاه می کنم
به چهره داغونم خیلی دقت می کنم نگاه به درموندگی در این صورت می کنم
نه باورم نمیشه خزان پاییز منم این صورت کریه و چه نفرت انگیز منم
ای آینه توبگو این مرد داغون منم؟ این چهره درمونده دل پیر و دل خون منم؟
آیا این ماتم زده این سرشکسته منم گرد و غباره عمری شکست و رنج برتنم
ای آینه تو بگو چقدر این رخ غم داره این چهره ئ شکسته غمگین بوده همواره
آینه صداش درومد شکسته از رخ من خسته شدم زین همه غمو درخود شکستن
آینه با شکستن داد اینگونه جوابم به من اون گفت که باید به زیرخاک بخوابم
وجودی که مثل این مرد توی آینه این قدر بیهوده و تلخ با کلی غم تو سینه
وجودی که نداره هرگز برکت و سود بهتره که نباشه اینو آینه فرمود
اگر این اینه هم می شکنه از وجودم بخاطره این که من مردی بیهوده بودم
اگر این چین و چروک اکنون بر پیشونیه همش نشان رنج و سردر گریبونیه
اگر موهام سفیده چون این وجود دل پیره زیر بار غمهای این زندگی می میره
اگر که پاهام خمید دیگه تاشد کمرم چون آوار غم اومد ناگهانی بر سرم
اگر که من بی زارم ازین که زنده هستم بخاطر اینکه من ساده درخودشکستم
برعکس آینه من یواش یواش می شکنم
درحسرت هزاران اه وای کاش می شکنم
مرداینه شکست چون اینه
پایان (ادم اهنی)
خواهم رفت
و از دوری صد برگ زدرخت خواهم گفت
یاور آن چهل خوبان می شوم
که سبک بودن ناز راُ
بر چله خوبی نشاندند
از آن مترسکی می گویم،
-که همچون ماهیگیری که کنار شط بنشسته
تنهای تنهاست-
هم صحبت گلها در مردابه هوس خواهم شد،
تا ببینم که سراب دانایی بهتر است،
یا
قیر جهل
به خدا می نگرم.
در به در، به مساجد می روم.
به کلیسا می نگرم.
هیچ جا خبر از قبرستانی پر از انسان نیست.
هیچ جایی ارواح، روح اقدس یک انسان نیستند.
هیچ جایی جن ها، لعن آدم نیستند.
این چه پروردگاریست؟
هیچ جایی، کافر گذشته یک مخلوق نیست!!!
هردم،
روی این دیوارهاست،
تصویر قاب عکسهاست،
آواز گنجشکهاست،
ناز سنجاقکهاست،
هر جا بنگری،
خود، خدایی تنهاست... .
+
نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط امیر اسماعیل زاده طوسی
|
این اولین حضور من در این وبلاگ است، امیدوارم از شعر من خوشتان بیاید... .
می توانید بقیه شعرهای من را در وبلاگ اسیر سرنوشت مشاهده نمایید... .
با تشکر
---
اين همه راز براي كدام قانون بايد خشكيده شود؟
اين همه سكوت براي كدام تشبيه بايد پر از همهمه شود؟
و چرا...؟
چرا بايد بوته يك راز
در دل خاك صداقت ريشه نيفكند؟
چرا بايد درخت لحظه هاي سكوت
در دستان يك شيشه حقيقت نياورد؟
امروز رازي از سكوت
در دهن لقي صداهايي نا به هنجار از بين رفت...
و در پس يك بي صدايي
و پشت بيداري و آگاهي دو مرغ عشق سايه ترديد نهاد...
امروز غبار نگاه حسرت آميز يك زاغ درون قفس به يك كلاغ،
شوق پرواز و پروانه شدن را صلب كرد...
امروز ابرها، سكوت را در بغل فشاريدند؛
تا حسادت چندين جنس را بيازمايند
تا شهامت عشقها را بسنجند
تا بر پيروزي يك طرف يك جنگ ايمان آورند
تا بر خود ثابت كنند در صف مردانگي،
هنوز بايد منتظر بايستند...
امروز نرده هاي پله رشادت،
باعث مرگ يك شعبده باز شد
امروز اتفاقها افتاد،
مَرد، مُرد...
گم گشته اي، گمگشت...
سكوتي، ساكت شد...
و
روزي در اوج صداهاي گرم يك روز،
به نقطه سياهي رسيد...
و طلوع رازهايش را،
براي شكوفه دادن به اميد يك آغاز مجدد كاشت... .
+
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط امیر اسماعیل زاده طوسی
|

آوای دل
زندگي سخت گره خورده
طپش سرخي دل مرده
رهايي زمان اسير گشته
هر نفسي در گلو کور گشته
ماه زين همه افسردگي ها روي گردان است
خورشيد در بن بست کسالت بار خويش پريشان است
آسمان ز ستاره هاي ملال آور در حيران است
اي پرستوهاي رويايي
خورشيد شعرتان ز آوازها خالي
اي موج هاي تنهايي
حديث شب هاتان جاويد
شميم لحظه هاتان به عمق شب جاري
شعر من له مي شود مي ميرد نا به هنگام
نفس تنگ است در روزگار نافرجام
اي صداهاي بي قرار دل من
اي سکوت بغض آلود
اي تمناي رهايي ها
اي ناله هاي بي تابي
اي ترانه ي شکستن ها
در کجاي اين زمين دل تنگي
شعرم را ندا دهم به يکرنگي
در کجاي حجم افسرده ي بي سامان
قناري هاي شعرم را پرانم به آسمان
دلگيرم زين همه تباهي و تاريکي
خداوندا به فرياد رس، تو کن فرجي
به شهر خاموشي، روشني ده و مددي
م.مهر
زیر باران باید رفت
زیر باران باید رفت
تا گلستان باید رفت
طاق بستان را باید شست
ز بهاران باید گفت
سوی نور شتابان باید رفت
تا فراسوی زمان باید رفت
با پرستو به آسمان باید جست
بر بال افسانه به رمان باید رفت
تا ساحل خوبان باید تاخت
ز عشق توری مهربان باید بافت
رنگین کمان صفا را به دل باید برد
جرعه ای شبنم ز صفا باید خورد
عاطفه را به حریم خانه باید راه داد
خاطره را به شمیم جان پیوند داد
م.مهر
+
نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط مژگان خسروانی(م.مهر)
|
شعر پدر آخرین شعر من بود
این شعر را بعد از فوت پدربزرگم نوشتم
هنوز در تنهایی خویش این شعر را زمزمه می کنم

+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی
|

از محلی می گذرم که جوی هایش خاطراتم بود
و درختانش بوی نفس تو را می داد
همان محلی که رویاهای دیدار من و تو آنجا تجلی می یافت
و به حقیقت عطش قلبمان پی می بردیم
جوی به شوق ما لبخند می زد
و گنجشکان دستان منتظرم پر به باد می سپردند
و من در باد عطر تو را می چشم هنوز
محله می داند که چه سبکبال می شدم وقتی
تو را می دیدم و آن لحظه بود که به اوج احساس
صعود می کردم
محله می داند چگونه
برای تو دستانم را به دعای باران مهرت می نشستم
و چگونه نگاه ملتمسم را به دیوار های سنگی
سرگرم می نمودم تا تو عزیز از راه بیایی
و با کلامی نه با تبسمی قلبم را به فراسوی ستاره ها پرواز دهی ...
و حال بر لب آن جوی نشسته ام خسته و رنجور و پریشان
کجاست آن دوران آن عزیز دور ازمن آن یار صمیمی
گنجشکان و درختان و ابر خوب می دانند که اشک هایم بر فراغت بوده
لیک ...
نمی دانم چشم تو هم از اشک یار من خیس می شده؟
و امروز از آن محله ی خاطره گذر می کنم و
احساسم می گوید
محله هنوز از رویای عشق تو نمناک است
م.مهر
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 5:56 قبل از ظهر توسط مژگان خسروانی(م.مهر)
|
وآسمانی ترین لحظه ی عمرم زمانی بود که امواج روح بخش عشق با تلالو زیبای نگاهت همراه
گردید و با لرزش لبانت زیباترین واژه را بر زبان آوردی
"دوستت دارم"

در آرزوی دیدار
یاد دارم که نگهبان سحر
کرد بیدارم
و در گوشم خواند ، با نجوا
آمده یارم
چون شنیدم به در از جای شدم
همچو اسپند بر آتش
همچو ماهی بیرون از آب
همچو مردی تشنه
در بیابان شده بی تاب
ناگهان روی تو را دیدم
از باغ نگاهت سیب سرخی چیدم
گاز زدم
شیرین بود
بار دیگر دزدانه نگاهی کردم
این بار بدیدم یک برق
نمی دانی در رخ زیبایت
شده بودم غرق
مانده بودم به چه تشبیه کنم
آن رخ زیبایت
به چه مانند کنم
خنده ی لبهایت
کاش می شد...
کاش می شد که بگویم با تو
از دل تنهایم
از غم شبهایم
کاش می شد...
کاش می شد که بگویم با تو
از این عشق
از این شور
از این سوز
از وجودم
غم پیدا و غم پنهانم
آری ای دوست بیا
به نگاهی دل من شاد نما
و نشانی به دلم باز گذار
تا که آرام بگیرد این دل
چون قناری در باغ
همچو چوپان در میان دشت در ییلاق
آری ای دوست اگر
نگاهی به دلم داری
چشمه ی بغض گلویم بکنی جاری
خود خواهی دید
که چه در خواب و چه در بیداری
جز یاد تو بودن ندارم کاری
و طلب دارم از آن شاه جهان بازاری
که رسد دست تو بر من روزی
حتی...
با خیالی شوم
همچو آزردن دلداری
"بیقرار"
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط داوود فلاح رفیع(بي قرار)
|

گلفروش
هواي گرم تابستان
صداي بوق پوشالي و پر حجم خيابان
هزاران گل كه از ريشه جدا گشته
درون دست يك شاخه گل بی ریشه ی تنها
به اسم پاك آزاده
شكفته تازه شش ساله
صدا مي زد محبت را
گلي پنجاه
كه مي خواهد بفهمد بوي گلها را؟...
صداي خنده ي تلخي
دل آزاده را لرزاند
دو چشم مرده در پشت سياه عينك دودي جلو آمد
وگفت آرام ، چه پژمرده ، چه خسته قصه مي گويي
گل احساس دستت را چه قيمت مي فروشي تا
نواي گرم باران را به گلهاي تو بسپارم
نگاه ساكت آزاده در دل گفت
به جز آن باغبان آشنا ديگر كسي گل را نمي فهمد
اگر احساس گلها را شنيده بودي از قيمت سخنراني نمي كردي
غريبه رفت و آزاده اسير خواب و رويا شد
براي لحظه اي كوتاه ، خيابان ساكت و خالي
به قصد رفتن از عرض خيابان
دوباره مرد ميدان شد
ولي تا نيمه ي راهش
صداي بوق ماشيني به دنيايش هجوم آورد
صداي جيغ آزاده درون آسمان پيچيد
دلش زير خشونتهاي چرخ زندگي خشكيد
نگاهش بر زمين افتاد و خونش آن خيابان را گلستان كرد
هنوز احساس دستانش صدا مي زد محبت را
" شاعر سکوت شب"
عينك دودي
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
ولي آزاده مي دانست
در اين عصر ستم پرور دگر احساس اين گلها نمايان نيست
گل زيبا دگر از جمع ما رفته
به يادم آمد آن روزي
كه آزاده كمك مي خواست
ولي چشمم صدايش را نمي فهميد
اگر از روي چشمانم سياه عينك دودي جدا مي شد
صداي ناله ي دلگير آزاده به چشمانم
صداي خيس باران بود
تو مي بيني
كه پشت شيشه ي ويترين
نگاه خسته ي سردي
به حسرت مانده ي يك لقمه ي نان است
ولي احساس قلبش نمي بيني
كه بر چشمت سياه عينك دودي است
تو مي داني
همه روزه
هزاران غنچه ي تنها ، اسير اين لجنزارند
گل تنها گلستان آرزو دارد
ولي بر چشم اين دنيا ، سياه عينك دودي است
مگر از پشت عينك ها حقيقت ها دگرگونند
براي لحظه اي ديگر ، درون شهر قدم بگذار
و عينك را ز چشمان خودت بردار
خيابانها و خودروها ، همه بي روح و مصنوعي است
همه ماشيني و سنگي است
دگر جايي براي بوي گلها نيست...
جوان دل برآشفته
شب عينك سحر دارد ، در اين عصر گل و آهن
به زير پاي خورشيدي ، سياه عينكت بشكن
" شاعر سکوت شب"
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی
|