خیلی خوشحالم که با این انجمن آشنا شدم.
امیدوارم که با هم اندیشی و نقد اصولی آثار یکدیگر به ادبیات درست و سالم برسیم .
این دو شعر از اولین کارهای من در این وب است امید دارم که راهنماییم کنید.
"شراب شب نشینی"
شراب شب نشینی تان
ارزانی خودتان
من نه از دیار کفر ودلیلم
ونه از دیار شک وایمان
من تنها...
سرزمینم کلبه ای است
در بیشه ای دور
زیر سقف مهتاب
که پشت درش
عظمت خورشید جامانده است
آن هم ارزانی خودتان
خورشید هم مال شما
سقف مهتاب هم مال شما
ولی تنها ...
از خورشید نورش
واز مهتاب راز لطافتش
از آن من!!!
.....
وقتی...
وقتی
درسلول سلول تنم
یخ می بندم
خورشید را شاهد گرفتن جنا یت است
که می شنویم
زیر این قضاوت کور
در بمان رعایت
گلوی اعتماد مرا می فشارد
واز عشقی که در زمین زاده شده
وشکسته می شود
دربند بندم
سروده : یوسف محمودی
ای مرد دلشکسته
پشت نگاهت انگار
اندوه غم نشسته
آن کودک قدیمت
قلب تورا شکسته
دل را به کودک خویش
بستی و او نبسته
ای قهرمان خسته
ای مرد دلشکسته
درپشت چشم خیست
آه دلت نشسته
آن نوگل امیدت
دل ازدل تو بسته
بادرد و رنج بسیار
قلب توراشکسته
زنجیرعشق فرزند
بهرپدر گسسته
دل رابه کودک خویش
بستی و او نبسته
ای قهرمان خسته
ای پیر دلشکسته
پشت نگاه سردت
صدها سخن نشسته...
"فرنازنورائی"۱۳۸۱
عشق خدای درمن از ذره ذره جوشید
احساس سبز احرام بر من لباس پوشید
قلبم زمی سرایش جامی شراب نوشید
امروز مست مستم از مستی دل خویش
پیمان و عهد بستم با هستی دل خویش
"فرنازنورائی"
من رفته از یادم
تویی هم وجود داری
و عینکی بر چشم
که رنگ نارنجی
لپهایت
را ذره ای
کم نکرده !
محتشم(مهرآوا)

که صداقت همه جا رخنه کند
آرزو کن روزی...
همه جا پرشود از برکت ونور
آرزوکن انسان
آرزو کن که سواری برسد
که هزاران بار از عشق خدا لبریز است
ردپایش از نور...سخنش شیرین است
آرزو کن انسان...
که عدالت شود آیینه ی تو
وصداقت شود آیینه ی من...
آرزو کن انسان...
آرزوکن که صدایی برسد...همگان برخیزند...
خواب غفلت زتن آدمیان بگریزد
ارزوکن انسان...آرزویی شیرین...آرزویی زیبا...
آرزوکن که سواری برسد که هزاران بار از عشق خدا لبریز است...
"فرنازنورائی"۴/۱۱/۸۴
ای پادشاه و سرورایرانیان رضا
شیر سپهر را چه...نبردیست با توشاه؟!
مهتاب کی شود به قیاس تو یا رضا؟
خورشید گنبدت شده غالب به شمس نور
خورشید سیرتت شده ره تاب من رضا
آهوی مست کوی تو گشتم شه ولا
تضمین نما شفاعت آهوی خود رضا
چون نیلفر به پای تو پیچم به روز وشب
تادست گیرییم ز حضیض زمان رضا
سو گند می خورم به مصابیح آسمان
بیگاه و گاه خوانمت از دور یا رضا
قلبم کبو تریست که بی تاب کوی توست
پرمیکشد به شوق مه روی تو رضا
چشم امید ما همه بر مهر دست توست
ما شیعه ایم و شافی محشر تویی رضا.
"فرناز نورائی"۵/۱۰/۷۳۸۴
عمرمن رفت و سر آمد جان نیامد جان من
قطره اشکی ریزم و خاک قدمهایش کنم
خانه ام در خاک گردید و نیامد جان من
درد هجران سر به گردون فلک سائیده است
خواستم درمان کند دردم نیامد جان من
در غم هجرش شب وروزم به یغما رفته است
بانگ "یا مهدی" زدم اما نیامد جان من
برگی از درد کشیدی پای چشمان ترم
با بال و پر عشق بی بال و پرم
روز وشب فکر می کردی که قد می کشم
دست می کشم از بیت های دفترم
دیدی که گره می زد به دور انگشت شبم
باز می پرسید از غبار بغض دیگرم
از ابر بازیگر دل طرحی می کشید
لبخند می زنید از اندوه دردآورم
بی خیال از خیالی دست می کشید
مُهر می زدید به نت های باورم
مسافر،ای مردِ تاریخِ تاریکی
دیدی که پرکشیدی از نگاهِ آخرم
عاشقی را که همیشه اشک می خورد
پای فنجانِ لبریز شده یِ صبرم
می کنی باور که باور نمی کنم
با بال و پرِ عشقِ بی بال و پرم
از دفتر شعر:بغضی از جنس برگهایی شبیه درد
در خــاطــــرم یــاد تــو مشــغول دل آراییـست
شب می تـراود چشمه ی مهتــاب و اما باز
در چشمه ی زیبایی ات، شب محو زیباییست
در کوچه باغ دل،زعطرت غنچه ها سرمست
هــر گل ز گلــخند تـــو مشغـــول شکوفاییست
از جـلوه ی هر مــوج لبخندت دلم دریاست
با این همه دل غـــرقه ی دریــای شیداییـست
گر آسمان گردی، شوم در آسمان اختــــر
چشمت اگر دریـــــا شود، دل مــرغ دریاییست
از عطـــر رویا شد اگــــر جنس غزل هایم
تقصیر این دل چیست، چشمان تو رویاییست.
(یاسر شاهد)
شکسته ای دل مرا که نشکنی دمی غرور
به پایت ایستاده ام شکسته ، عاشق و صبور
به هر طرف که بنگری خودم رسانم آن طرف
زهر گذر که بگذری کنم از آن گذر عبور
حضور ناموجهم به هر کجا برای توست
توجهی نمی کنی چرا کمی به این حضور ؟
امور عمر من همه معطل نگاه توست
بیا و رونقی بده به رتق وفتق این امور
بیا بزن بکش برو اگر نمی کنی نگاه
نمی کند به ذهن من چو راه دیگری خطور
اهمیت نمی دهی چرا به شعر های من ؟
تو عیب در چه دیده ای ؟ درون شعر یا شعور ؟
خطوط دفتر دلم پر از متون عاشقی است
بیا بخوان کمی از این سطور دفتر قطور
سکوت روز مرگی مرا نموده گنگ و کر
تویی صدای زندگی در این سکوت سوت و کور
تویی امید من همه پرم زترس و واهمه
که آرزوی وصل تو برم به خویشتن به گور
ذاکر - برای انتخاب شعر سال
فاجعه
وقتی که ظلم بر همه تحمیل میشود
دنیا دچار عادت قابیل میشود
هابیل کشته میشود و بعد، سورهها
با خون سرخ حادثه تأویل میشود
سیب گناه میخورد آدم! بدون شک
او هم دچار کیفر تنزیل میشود
فوارههای مرگ، عََلَم میشوند تا ...
خون میچکد، محاکمه تعطیل میشود
کمکم بهشت میرود از یاد آدمی
دوزخ بدون دغدغه تشکیل میشود
ایمان به خواب میرود و کفر همچنان
بیدار! دین به فاجعه تبدیل میشود
نازنین عاشقانه های لبت می توانست مال من باشد
حس رویایی غزل هایت سطرسطر خیال من باشد
می توانست آبی چشمت آسمان را بدزدد از چشمم
بعد از آن شانه های آرامت قسمت حس و حال من باشد
گفته بودم ترانه خواهم گفت،بعد از این عاشقانه خواهم گفت
واژه های سپید دفتر تو شعرهای زلال من باشد
لحظه های تو را که می کارم ،لابلای همیشه ای نمناک
اتفاق تو سبز خواهد شد...اتفاقی که مال من باشد
واژه ها بر لب تو می رقصند ،واژه ها حق انتخاب تو اند
باورم هم نمی شود یکروز برلبانت مجال من باشد
سایه سایه به سمت تنهایی می روم در مسیر چشمانت
چشم هایم سیاه می پوشند تا همیشه وبال من باشد
مهدی میرآقایی
من همینم ساده ام گاهی بدم
من همینجوری به دنیا آمدم
دارم از دست خودم صد ها گله
باید از این "من"بگیرم فاصله
باید این"من" را شبی دارش زنم
شیشه شدبر سنگ دیوارش زنم
شاید از خوابش نیارم باز پس
سد کنم بر جان خود راه نفس
شاید از عرض خیابان رد شود
طعمه یک ترمز ممتد شود
یا بیفتد از بلندای خودم
تا بمیرد زیر پاهای خودم
یا به صخره کوبمش تا جان دهد
نا خدای چشمت ار فرمان دهد
رسید جمعه و آن شه سوار میخواهم
گذشت فرصت عمرم اجابتم فرما
طلوع ماه تورا صد هزار میخواهم
تورا به وسعت بی انتهای ارض و سما
دمی به لطف تو دیدار یار میخواهم
کرم نما تو به یاران تورا به حرمت باران
قسم که طاقت این انتظار میخواهم
گفتم صدف عهدت در چاه زمان افتاد؟
گفتا دگرم هر كس نزدم به گمان افتاد
گفتم هدف از تيرت، راهي نبرد هرگز
گفتا دگرم از دست، آهنگ كمان افتاد
گفتم مگر آن مهري كز سينه بر آمد، رفت؟
گفت آنچه سرم آمد، تقدير، همان افتاد
گفتم غم دنيا را از دست نخواهي داد؟
گفتا غم و اندوهش نزدم به امان افتاد
گفتم به كدامين جرم مصلوب شدي از عشق؟
گفتا دگر اين قصه در سلك رمان افتاد
گفتم مگر از دستم رنجيده شدي، رفتي
گفتا گله كي گنجد، جايي كه ضمان افتاد
گفتم نشود اكنون «فارغ» شوي از رفتن؟
گفتا ز لب هر دوست، ملفوظ، بمان افتاد
گرچه در شعر زمان خنده دل انگیز تر است
قلبم از سنگ نه...از آینه رنجید امروز
ظاهرش صاف...ولی..گوشه ی او تیز تر است
"فرنازنورائی"
یک روز می دهم به تو این شعر ناب را ................ تعریف می کنم برای تو آن خواب را
خوابی که تا به اوج می رسید می شکست........... تشبیه می کنند به خوابم حباب را
من یک کتاب شعر برای تو گفته ام ...................... تقدیم می کنم به تو روزی کتاب را
شرمنده ام که خیس می شود سطور کتاب ............. بی اختیار دیده روان کرده آب را
آب از سرم گذشت که بی آبرو شدم ................... اما چه خوب شد که زدودم نقاب را
ابراز می کنم به تو من در کمال عقل ......... عشقی که برده همه عقل و حساب را !
من عاشقم ولی به تو شاید نگفته اند .............پرسش نکرده اند ، چه گویی جواب را ؟
شاید نگفته اند و نگفتن گناه بود ................................. بیند گناه کار عذاب عقا ب را
تصمیم تو نبود که عاشق کشی کنی ....................... تحمیل کرده اند به تو انتخاب را
تحمیل کرده اند که از خوب و خو ب تر .......... آن را که عاشق است چشانی عذاب را
بر گردنم دوباره چه تنگ است روزگار .........................پیچیده اند بر گردن مو طناب را
با تو اگر معاشقه با یک غزل کنم .......................... باطل کند معامله ی پر شتاب را
مجنون شوی و لیلی ات آنگاه ذاکر است .......روزی که می دهم به تو این شعر ناب را
ازسوز جگر رسیده ای باز ای اشک
از پنجره ی دو دیده ی من امروز
گو باز چه چیز دیده ای باز ای اشک
رنج و محن کدام دل را دیدی؟
کز دیده فرو چکیده ای باز ای اشک؟
گویی که تو را تاب تحمل نبود...
بر یاری دل دویده ای باز ای اشک
چون دست نوازش تسلی بخشی
برگونه ی من خزیده ای باز ای اشک
ای آب روان ز دیده ی گریانم...
گشتی تو فدای آه دل باز ای اشک.
یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی
به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی
هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور مثل من
به ناگه دست وپای خویش را گم می کنی گاهی
چنان دریای نارام و وتو فانی تو روحم را
اسیر موجهای پر تلاطم می کنی گاهی
دلم پر می شود از اشتیاق وخواهشی شیرین
در آن لحظه که نامم را ترنم می کنی گاهی
همه شعر وغزلهای پر احساس مرا با شوق
تو می خوانی وزیر لب تبسم می کنی گاهی
تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق
یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی
کنون بشنو تو از من این حکایت:
حدیث عشق و مستی. شور و شین است
حدیث رزم مولایم حسین است
حدیث مردی و نامردی و جنگ
حدیث خاک و آب و خنجر و سنگ
حدیث سایه و خورشید و هیمه
حدیث آتش و دامان خیمه
حدیث رود و خشکی .آتش و آب
حدیث گاهوار و طفل بی تاب...
حدیث مشک و تیر و آن علمدار
حدیث ساقی عطشان سالار...
شکایت دارم ای دنیا شکایت
زباران و زیاران و خیانت...
ز ابر و آفتاب و تیغ و شمشیر
ز دوران و زمان و دست تقدیر
شکایت دارم ای دنیا زدنیا...
که مولا در تو تنها بود...تنها...
"فرنازنورائی"۵/۳/۸۷
بیا ستون بنه سرسرای ایمان را
بهار سبز بیا تا خزان فرو ریزد
بیا ندا ده که سلطان عدل برخیزد
بهار سبز بیا پرچمت نمایان کن
بیا به دفتر کفار مهر پایان کن
بهار سبز بیا ای شکوفه ی نرگس
بیا که مهر تو ازدل نمیرود هرگز
ای دوست ندانم که کجائی اکنون
در بزم و سماع یا که حضیض هستی و دون
چون باز شدی و برگرفتی تو سراغی ز امیر
حالی خبرم کن که به مجمرت سپندم اکنوناز آن روزي كه بر بستي به رويم ديدگانت را
نه ميجويم نه مييابم نگاهي مهربان هرگز
نه از غوغاي سود آيي، نه هرگز فكر سودايي
نميآيي كه پيوندي به هم سود و زيان هرگز؟
كبوتر چون كه ميخيزد ز كنجي بهر اوج نور
نميبندد پر و بالش ز پرواي كمان هرگز
خدا را هر دم و هر آن دعا كردم كه باز آيي
نيام غافل ز الطافش نه در سر و عيان هرگز
مگو «فارغ» از اين آشفته احوالي و غم افزون
كه اين امّيد بي پايان نميگردد بيان هرگز
تميم جرجاني
سلام دوستان
چند روزی هست که آمار بازدید از انجمن بالا رفته. دلیلش را در آدرس زیر یافتم. با تشکر ازتمام دوستانی که با رای خود ما را همراهی کرده اند .
برترین وبلاگها در زمینه هنر و ادبیات
تشویش واژه
يا من كرَم يا مثل آدم دم نمي زني حرفي از احساس غم و دردم نمي زني
بال و پر بغض تر دلشيشه ام شكست اما كلامي مرهم همدم نمي زني
در خواب درنا ترك دنياي ترانه ام زنجير اميدي به پا بندم نمي زني
تشييع روح خسته ام تشويش واژه اي دستي ولي بر پيكر سردم نمي زني
در خاك گلدانم فقط نفرت شكفته است حتي سري بر عقده ي زردم نمي زني
حالا كه با تيشه به استقبالم آمدي آخر چرا اين ريشه را از دم نمي زني
بهروز مرادی
مي گريزد لحظه ها عمرم به يغما مي رود روز هايم همچو شب در داغ سرما مي رود
هر گز اين آشفتگي از تن نمي ميرد ولي عمر من بيهوده و دنبال دنيا مي رود
در زمستان روز و شب با غصه ها سر مي كنم
روی بالين هر شبم چشمان خود تر مي كنم
عمر پاك برفي من در عذاب دل مذاب در پي خوشبختي ام شبها به خواب تن خراب
زير اين رگبار غم در شوره زار حسرتم نيمه جان با پاي سستم در پي روياي آب
در زمستان روز و شب با غصه ها سر مي كنم
روی بالين هر شبم چشمان خود تر مي كنم
زندگي! آسودگي درذات تو هرگزنبود شك نكن بي ياد عشقت اين دلم عاجز نبود
گر نبودم لايق خوشبختي ات دنياي من مهر تو با ديگران، با من ولي بارز نبود
در زمستان روز و شب با غصه ها سر مي كنم
روی بالين هر شبم چشمان خود تر مي كنم
بعد از اين جزخستگي چيزي نمانده از تنم برتنم زخم غم است و خود شكستن، مردنم
شايد اين نغمه نويدي از نداي خاك توست گر چه در اين خوردگي من سرنوشت آهنم
در زمستان روز و شب با غصه ها سر مي كنم
روی بالين هر شبم چشمان خود تر مي كنم
مهدی واثقی
سلام به اعضا محترم انجمن
برای اطلاع از نحوه ی برگذاری شب شعر به قسمت نظرات خصوصی مراجعه کنید . با تشکر
بهروز مرادی
من سبوی تشنه کامم آب می خواهد دلم
همچو یک ساز شکسته،نغمه های ناب می خواهد دلم
در میان یک شب تاریک و طوفانی گرفتار آمدم
در میان ظلمت شب ،غربت مهتاب می خواهد دلم
مرغکی بودم ز عرش عشق، بال من شکست
در میان غربت این خاک،عشق ناب می خواهد دلم
هر دو چشمم چلچراغ نیمه شب های غریب
لحظه ای حتی که باشد خواب می خواهد دلم
جان من فرسوده شد زین خاک و زین نامردمان
جان که فرسوده ست ،تن را تاب می خواهد دلم
ای "سحر" جانم فسرد از این تن همچون قفس
زین قفس ، آزادی مهتاب می خواهد دلم
سلام به اعضا خوب انجمن
قصد دارم از این به بعد خبرهای خصوصی انجمن را به صورت نظرات خصوصی در وبلاگ درج کنم . در ضمن هر شب ساعت ۱۰ تا ۱۱ در بخش نظر دهی وبلاگ منتظر شما دوستان هستم .
با تشکر
بهروز مرادی
يار من
مبتلا گشتم به عشقت با نگاهت يار من
آرزو دارم كه گردم از سپاهت يار من
گو كه بر من از كدامين راه ميگيري سفر
تا گذارم عاشقانه سر به راهت يار من
آسمان را بر اميد بدر كامل ننگرم
از همان روزي كه ديدم روي ماهت يار من
گوش من ديگر به سوي هيچ سازي نگرود
از زمانيكه شنيدم سوز آهت يار من
روز روشن پرتوي از چهره تابانت است
رنگ شب را دانم از چشم سياهت يار من
التماسي بر دلم بنشسته اي بحر كرم
يادي از من كن به نزد قبله گاهت يار من
گر چه آشوب و فتن را عصر ما پيرايه كرد
"فارغ" آيم از بلايا در پناهت يار من
تمیم جرجانی
«تا فارغ بي پروا، ميخانه نشين گرديد
آن دلبر شهر آشوب، يغماگر دين گرديد
رؤياي وصالش بود مقصود و تمنايم
گويا ز ازل بر لوح، تقدير چنين گرديد
اوصاف جمالش را من با چه زبان گويم
كز رسم رخش عاجز، صورتگر چين گرديد
تا نور رخش تابيد، بر صفحهي اداركم
آيينهي دل عاري، از ظلمت و كين گرديد
از شرم و حيا خورشيد، ابري به رخش افكند
مقهور تماشاي آن زهره جبين گرديد
هر كس كه مرادش را در شوكت دنيا ديد
بي بهره ز حور العين و آن خلد برين گرديد
احوال دل «فارغ» هر لحظه دگرگون گشت
فرخنده گر از آن شد آشفته از اين گرديد»
امیدوارم شعری که امروز برایتان در این وبلاگ ثبت می کنم با احساس لطیف شما دوستان همرنگ بوده و در دلتان لحظه ای هر چند کوچک حسی بیافریند
عاشقی
گفتمش عاشق شدم،گفتا که این دیوانگیست
گفتمش ديــوانه ام، گفتا كه نه اين سادگيست
گفتمش بي او شبـم، هــر گـز نمي گردد سحر
گفت دانــم حـــال تو ،ايــن از ســـر بيهودگيست
گفتمش من مي روم ،هر جا كه باشد جان من
گفت دانم مي روي، چون عاشقي دلدادگيست
گفتمش، با مـن چـــرا دارد ســر جنگ اين فلك؟
گفت داني ســــرنيارم ،باعث شـرمندگيست
گفتمش بينـد (آراز) ، هـــر آنــچه بينـد آن نــــگار
گفت دانم مي توان ديــد، عاشقي بي پردگيست
م.ن (آراز)
دل بیمار مرا چاره و درماني نيست
سختي پرسشي و پاسخ آساني نيست
رهنمايم تو و راهم شده مسدود عبور
پاي من زخمي عشق است و دگر جاني نيست
دزد صد قافله بودي ومن از آن غافل
كه چرا در ره تو مرد نگهباني نيست
فكر باطل به حسد گفته به من اي جاهل
درو تخم دورو حاصلي و ناني نيست
تار رقاصك و زنجير بلا پاي من است
گر چه آزادم و ذهنم ز تو زنداني نيست
قصه ام غربت تو غصه ي من قربت شد
چاره ي آتشم آب است و عطش آني نيست
میبینم داردروح من می رود
به سوی مرزشکستن می رود
روح افسرده توکجا می روی
آیاسوی مرگ وفنا می روی
ای روح خسته ای تنهاهمراهم
تنهاهمراه روزهای سیاهم
می دانی راهی که می روی کجاست؟
می دانی مرگ وفناکارخداست
توداری به شکنجه گاه می روی
به زیرخاک چه بی پناه می روی
فکرنکن مرگ پایان دردو رنجه
مردن تازه آغازیست برشکنجه
روح خسته می بینم آن بالهایت
آن پروازت به سوی بی نهایت
افسوس ازسالهایی که باتوبودم
هردم ازافسردگیهات سرودم
تنهاصبوردرعذابهایت منم
عذاب توبوددلیل سوختنم
ای روح خسته نرو ازین وجود
این وجودهمیشه محتاج توبود
نباید تن راتوتنهابگذاری
جسمت رابه زیرخاک جابگذاری
ای روح خسته وافسرده ی من
ای روح ازدنیاآزرده ی من
توبگوبه من به کجامی روی؟
خیلی زود داری ازدنیا می روی
می روی حالاوقتش نبودچرا؟
می روی ازین وجودای بی وفا
این وجودهم که بی تو خاک میشود
عالمی ازرفتن غمناک میشود
مخلص همه دوستان مهدی اهنی
بردی دل من ، من زتو ان می خواهم
وز گمشده خویش نشان می خواهم
سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار
هر آن که شده من زتو آن می خواهم
"بانوی موسیقی"
درخت بيد
از شاخه ها فرو ريخت اشكي زمژه ي بيد
خشكيده بن حياتي از آب تازه نوشيد
بر من نظر كن اي عشق من آن درخت بيدم
قلبم به شب گرفتار در انتظار خورشيد
زرد و شكسته برگم در حسرت نگاهت
گمگشته صدايي در كوچه هاي اميد
شبها به انتظار نور دل تو بودم
تا بر سرم بتابي عشق هميشه جاويد
شب رفت و سر نگون شد ستاره واژگون شد
خورشيد آمد از دور اما دلت نتابيد
اميد من نگاهي از جنس رازقي بود
ليكن زمانه ي پير گل را ز ريشه برچيد
دل رفت و عاشقي رفت آن بوي رازقي رفت
من ماندم و دلي كه در بطن سينه خشكيد
"شاعر سکوت شب"