تبليغاتX
انجمن شاعران جوان

 نشد كه بشه قلبت مال من شه تا هميشه

نشد يه بار بت بگم

چه قد بي تابه دلم

 

تو قصه هام نوشته بودم مجنون به ليلا ميرسه

ولي نشد

فکر میکردم غصه هام فراموشم ميشن با يه بوسه

ولي نشد

 

 يادته ميخواستم دنيارو عاشق بكنيم

ولي نشد

مي خواستيم كه باهم غرق شقايق بكنيم

ولي نشد

نشد يه بار بيامو بت بگم چقد اين دل ديوونته

هميشه واسم اين سوال بود چرا اينقد اشك رو گونته

نشد با هم اين دنيا رو عوض كنيم

تازه حالا خودمون هم عوض شديم

نشد حتي يه بار دستاي همو بگيريم

ميخواستيم واسه درد همديگه بميريم

قرارمون اين بود گفتي من ميشم مرهم دردات

ولي نشد

منم گفتم تا آخر عمر ميشم مجنون چشمات

ولي نشد

نشد عاشقت كنم حتي واسه يه لحظه

بدون تو دنيا برام مفتشم نمي ارزه

ولي هيچ كدوم از اينا نشد خانومم

مال من كه نشد عشقت عزيزم

سهمم از عشقت بغضي بود

تو شبام ولي بازم ساختم

صدبار نه كه هزار بار

اين دلو ازنو بهت باختم

شبو روز اين چشام باروني بود

دل من ولي پيش تو زندوني بود

نميدونم چي شد،چي شد يهو رسيديم ته قصه

گفتم خدا آخه مگه ميشه عشقو اين همه غصه

...........................................................

ما از يه جنس نبوديم

قسمت هم نبوديم

واسه داشتنت به هر دري كه بگي زدم

شايد نبايد ميشد يا شايدم من بدم

ازم نخواه كه بمونم صدبار زنده شدمو باز مردم

ايشالله كه خوشبخت بشي تو رو ديگه به خدا سپردم

 

فرهادت سر كوه جون داد نرسيدي به دادش

آبروي شيرينو بردي برو ديگه ز يادش

 

حرف آخرو تو اتاقت نوشتم رو شيشه

نشد كه بشه قلبت مال من شه تا هميشه

+ نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط سعید |

 

غزل رنگش پریده

قلم در دست سایه لنگ لنگه

دل شعرای من در سینه ی میهن پرستم تنگه تنگه

وطن یعنی صبوریها٬صلابت

تو جولانگاه جنگ نابرابر با شهامت

بنازم صبر و طاقت٬ استقامت

وطن می خوام که همراهم بمونی در رفاقت

وطن یعنی نفس٬یعنی قفس بهر قناری

تو قلبش ایمنی از هر شکاری

وطن یعنی اصالت٬دیرینه ی آبا و اجداد

وطن یعنی شمیم عطر رقصان در کف باد

وطن یعنی یه بغض قورت نداده توی غربت

یعنی بارون اشک از یاد اون در حین صحبت

وطن یعنی تمنا٬استغاثه٬شوق دیدار

یعنی این حرص و جوش تا پایه ی دار

وطن یعنی هراس٬این دغدغه٬دلشوره ی ما

وطن یعنی محیط گرم اینجا

وطن یعنی الهه٬اسوه و دردانه بودن

شعار زنده باد و مرده بودن

وطن یعنی همین همبستگی٬آزاد خواهی

یعنی بحث به ظاهر با خشونت

ولی ذر عمق مطلب یک زبانی

وطن یعنی تو شب هق هق زدن٬فریاد خواهش

جوونهای دلیر غرق خون بر روی خاکش

وطن یعنی یه شمع در اوج ظلمت با حرارت٬نور کافی

یعنی یک دشت پر از پروانه حول محور شمع

وطن یعنی غرور آمیز بودن بی توقع

یعنی آزاد بودن در تجمع

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط سایه |

 

یه دنیا غصه تو دل مهر سکوتی بر لب

دریایی که از چشات سرازیر میشه هر شب

اینه کار هرشبم میشینم کنار پنجره

یه قلم و یه کاغذوهق هق یه حنجره

که تا سحر زجه هام تا آسمون پر میگیره

ولی جسمم رو این زمین لعنتی اسیره

شب تموم شده و باز صبح شده

واسه چی من بلند شم بی خوده

به خودم میام بیدار میشم از خواب

میبینم که همه جارو گرفته آب

خب لابد بارون زده ولی شیشه که خشکه

وای خدای من اینا بارون نیس اشکه،اشکه

صبح شده ولی ببین چقد روزم سیاهه

شب حتی پیش روزگاره من کم میاره

 

خوب میدونم دیگه غم یه کوه شده تو دلت

دریغ از یه خنده که بشینه رو اون لبت

غمی که تو دلم نشسته میدونم هیچ جوری نمیره

آخرین رویام یواش یواش جلو چشمام داره میمیره

 

باز با این کاغذا میمونم تنها

باز سکوتو اشکو گریه تا انتها

 

  

یه قلم دم به دم بی وقفه تو دستم

تنها و عاجز باز گوشه ای نشستم

 کار هر روزمه نگاه به دفترمو کاغذش

باضربه ای فرود میاد واژه های من رو تنش

بیچاره کاغذای من که دیگه خستن

آخه همش از غم گفتمو هی شکستن

 

یه دنیایی از غم که یادش هردم

میکنه چهرمو غرقه در ماتم

 یه خونه که تک تک درو دیوارای اون

وقتی بش می نگرم داره از غصه نشون

یه بغض دیرینه تو سینه

سهم من از زندگی همینه

یه قصه یه کابوس به نام زندگی

رنجش واسه منو به کام زندگی

یه ترانه تو ذهنمو که از فکرم میپره و

یه سکوتی که هیچ کسی نمیفهمه دلیلشو

هیچ کسی

یه شعر ناتموم که مونده رو دستمو

دیگر برای اتمامش نایی ندارمو

 

یه بغض،یه بغض دیرینه توی سینه

سهم من از زندگی فقط همینه

 

باز با این کاغذا میمونم تنها

باز سکوتو اشکو گریه تا انتها

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط سعید |

توی این دنیای رنگی

که داره زشت و قشنگی

آدمای جورو واجور

مثل ماهیها توی تور

می لولن همه اش توی هم

با هزار عشق و هزار غم

یه روزی تو گود دنیا میشن آشنا

خیلی زود فرداشاید از همدیگه میشن جدا

نه خیال کنین می خوام براتون قصه ی یک عشق وبگم

قصه ی عشقا  همه مثل همه

درد من درد تموم عالمه

آدما همه حالا مثل هم ان

واسه طی کردن راه پا رو دل هم می زارن

آدما آی آدمای روزگار

دل من خونه اگه٬ از شما دارم یادگار

تویی این عصر سیاه سوت وکور

همه یک جور دلی کردن زیر گور

یکی با اینکه میگه عاشقه و صبرش زیاد

حرف یار میشه غبار رو دلش و می بره یاد

که یه روز جون میدادو می گفت بمون

به همین آسونی می پاشه عشقشون

دورمون  یه دوره ی سردویخی است

رفیق راه شدوموندن٬خیلی حرف مبهمی است

توی این بازاری که نمی تونی پیدا کنی

یه مثقال صداقت ورفاقت حتی یه چارک

نمی فهمم آدما پی چیه هی میدوئن

دنبال چی هستن وعاقبتش چی می جورن

اگه روزی میون این آدمای پر ز رنگ

چشمتون دیدآدمی فقط یه رنگ

باید از کاروجدال آدما دست کشید

آدم یه رنگ تودنیامثل گنجه

یه حصاردور یه رنگی باید از عشق کشید

من می گم٬

توی این دنیایی که همه می گن خیلی بزرگه

وقتی یک رفیق یک رنگ نباشه زندگی گنگه

یه رفیق راه اگه تا ته راه باهات باشه

دنیای بزرک رفیقه٬ اونه که با ارزشه

دنیای بزرگ پر رنگ و لعاب

سرجاش باقیه اماآدما  میرن به خواب

آدمای بی وفاوباوفا می آن می رن

آدمه یه رنگه نابه رنگی هاخیلی پرن

 

*****سایه سار*****

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط سایه |

 

یار مهربون نمی خوام

دیگه هم زبون نمی خوام

 آرزوهای رنگارنگ

چهره گیرا و قشنگ

نمی خوام نمی خوام

خوابای رنگی و قصه

بازی های تو مدرسه

نمی خوام نمی خوام

 

نمی خوام من حتی رویا

شدم بی خیال دنیا

نمی خوام دریا و کشتی

خستم از این همه زشتی

 

نمی خوام آهای آهای آدما

هیچی نمی خوام من از دنیای شما

 

 شبای مهتابی

چشمای زیبا و آبی

سرهر قراری بی تابی

نمی خوام نه نمی خوام

بهت میگفتم واسه دردام یه جوابی

تو یواشکی میخندیدیو میگفتی دیدی از عشقم دیگه خرابی

دیگه نمی خوام نه نمی خوام

دروغ بود همش، آخه تو یه سرابی همش عذابی

نمی خوام نه نمی خوام

 

نمی خوام چشم انتظار

چشم به راه بیدار

عاشق بی قرار

خوشی روزگار

نمی خوام یارو نگارو

همدمو غمخوارو

محرم اسرارو

مهربونو وفادارو

نمی خوام هیچی نمی خوام

  

نمی خوام آهای آهای آدما

هیچی نمی خوام از دنیای شما

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط سعید |

دوستان و همراهان عزیز این اولین ترانه ییه که از بنده میخونین

دوست دارم نظر شما رو هم بدونم اگه دوست داشته باشین بازم ادامه پیدا میکنه

 

با عشق تو مجنونم

به عشق تو مدیونم

در عشق تو میمونم

بی عشق تو ویرونم

از عشق تو میخونم :

 

که عشق تو تقدیرم

با عشق تو در گیرم

در عشق تو حقیرم

به عشق تو اسیرم

بی عشق تو میمیرم

 

 

در عشق تو زمینم

بی عشق تو غمگینم

بر عشق تو چنینم :

به عشق تو مسکینم

به عشق تو شیرینم

 

در عشق تو فرهادم

بر عشق تو افتادم

به عشق تو دل دادم

تا عشق تو پیادم

از عشق تو فریادم :

 

که عشق تو بر دوشم

با عشق تو می جوشم

بی عشق تو خموشم

در عشق تو مدهوشم

از عشق تو می نوشم

 

از عشق تو مسرورم

بی عشق تو رنجورم

با عشق تو مغرورم

در عشق تو معذورم

که عشقتو مجبورم

 

 

از عشق تو من مستم

بی عشق تو یه خستم

بر عشق تو پیوستم

به عشق تو دل بستم

بی عشق تو گسستم

 

 

 

چقد بگم

بر عشق تو خرابم

در عشق تو آفتابم

از عشق تو بی تابم

به عشق تو میخوابم

بی عشق تو سرابم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط سعید |

نشستم درسکوتو یارم حرفی نمیزنه

شایداون هم به فکرغمهای دنیای منه

من دارم زجرمیکشم او چراحرفی نمیزنه

دیگه دارم دق میکنم خداحرفی نمیزنه

سکوت من سکوت او عجب نشونه ها داره

در ظاهر ساکت دردلش هزاربهونه ها داره

هیچی نمیگه با منو اصلابه روش نمیاره

خستم خدا کی میگه که خونم به جوش نمیاره

نمیگه اواز غمه دل سکوتی کرده اختیار

این سکوت همیشگی روح منو می ده آزار

ای همدم زیبای من تو رو خدا حرفی بزن

عمرم تموم شد پیر شدم تو از وفا حرفی بزن

بسه سکوت ویرون شدم زیرفشار زندگی

ندیدی گردن منو طناب دار زندگی

سکوت تو حکایتش دردهای بیشمار بود

اما منو تموم عمر سکوتی بسیار بود

غصه هامو توی خودم عمری ریختم داغون شدم

کوهی بودم ولی افسوس ازغصه هام ویرون شدم

ای همدم عزیزدل سکوت تلخ روبشکن

یاحرف بزن یاشیشه ی قلب منوتوبشکن

بشکن ولی حرفی بزن میشینم من به پای تو

قول میدم که گوش کنم هرلحظه قصه های تو

بازم بیاحرفی بزن دیگه دارم دق میکنم

باتموم وجود بیا قلبمو عاشق میکنم

خدا چرا هرچی میگم دیگه حرفی نمیزنه

حرف از گرمای عشق دراین روز برفی نمیزنه

خود میکشم طناب دار خودت بندازبه گردنم

حرف نزدی حداقل گوش کن به حرف که میزنم

بااین حال میدونم دیگه گوشت بدهکارنیست

پس به گردن ببین منوکه جزطناب دارنیست

پایان ادم اهنی دوست همیشگیه ادمهای شیشه ای

+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط مهدی واثقی (شاعر آهنی) |

سلام دوستان

چندي پيش بي برنامگي در ثبت اشعار انجمن منجر به تلاقي همزمان سه شعر در يك روز شد. من هم قبول دارم كه به علت حجم بالاي اشعار در انجمن ايجاد يك برنامه ي مدون و منظم عملا غير ممكن مي نمايد . پس تصميم بر اين است که دوستان بدون برنامه ي قبلي اشعار خود را ثبت موقت نمايند تا من در اسرع وقت تاريخ  ثبت دائم شعر را به اطلاع دوستان برسانم.

از همكاري شما دوستان عزيز سپاسگزارم

موفق باشيد

 

نقاشي

  

يه قلم مو يه سه پايه، يه ترانه بوم خالي                           عكسمو بكش تو رويا، يه حقيقت خيالي

دلمو مثل يه بارون، رو نوك قلم بگردون               بندازش رو خاك تشنه، جاري شه تو اين بيابون

بزار اين غم قديمي، لاي رنگا جون بگيره                   شُر و شُر بريزه از قاب، تن اين قفس بميره

جا چشام برگاي پاييز، تب آتيشه و چوبه                      سرنوشتش یه سقوطه، مث ليموي غروبه

قلم زبر و خطوطش، پاره پاره است و شكسته               اين تقاص يه گناهه، كه توي چشام نشسته

عكسمو بكش تو رويا، جايي كه هيشكي نبينه               رعد و برق توي چشمام، آخرين خشم زمينه

بزار اين سياهي شب، توي نقاشي سفيد شه                   حرفاي نگفته ي من، يه سكوت پر اميد شه

وقتي نقاشي تموم شد، بزارش تو ذهن بيدار            من همينم كه مي بيني، نه يه عكس تو قاب ديوار

 

بهروز مرادي

با الهام از Self Portrait

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 5:33 قبل از ظهر توسط بهروز مرادی |

باسلام وعرض ادب واحترام خدمت دوستان گل واعضای محترم ودوست داشتنیه انجمن خوشحالم که عضو این انجمن هستم وبسیار سپاسگذارم از مدیر وبلاگ اقای بهروز خان بامرام

من مدتیست که گرفتارم کامپیوتر ندارم اونم دلیلش اساس کشی وانتقال منزل به پردیس میباشد الان هم ازکامپیوتر دوستم دارم اپ میکنم مرا بخاطر حضور کمرنگ عفوکنید موفق باشید دوستان گل خدانگهدار

 

مشکلات هم ازجلو هم پشت سر                 بس که آمدخسته کرد مرا دیگر

 

در ذهن من ساخته دنیایی جدید                  دنیایی بس ناامیدو رنج آور

 

 خسته ام خسته ازرنج کشیدنم

 

 بریده ازخنجر غمها تنم

 

وقتی هرروز ازروز قبل بدتری                       دنیاوقتی میکند خیره سری

 

وقتی میبینی شوق پروازدرخود                   اماازبخت بدبی بال وپری

 

 خسته ام خسته ازرنج کشیدنم

 

بریده ازخنجر غمها تنم

 

وقتی به رنج کشیدن تومجبوری                وقتی محتاج به یک عشق پرشوری

 

اماازاقبال بدناگهان تو                               میبینی ته چاهی سوت 

 

 خسته ام خسته ازرنج کشیدنم

 

 بریده ازخنجر غمها تنم      

 

چاره نیست باید دردنیای جدید                           غرق شوی ازحضوردرجمع ناپدید

 

بی جهت تلاش نکن آرزورا                                       باید خط سیاه باطل کشید

 

 خسته ام خسته ازرنج کشیدنم

 

بریده ازخنجر غمها تنم

 

روزهای عمرم چوشب پر از تاری                 دلم مرده ازاین همه بیزاری

 

وقتی تمام عمرم رنج کشیدم                    برایم شب وروز گشته تکراری

 

 خسته ام خسته ازرنج کشیدنم

 

بریده ازخنجر غمها تنم

 

مخلص همه دوستان مهدی اهنی صاحب دیوان اهنی

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط مهدی واثقی (شاعر آهنی) |

باعرض سلام وادب و احترام خدمت دوستان گلم به نظرمن گاهی ادم بدنیست یه کم تغییرات تو سبک شعر ایرانی ایجادکنه من این دفعه نمیدونم خودم شعرم تو چه سبکیه ؟ ولی نوعشو شمابگین اگه دوست داشتید اسمشو بذارید  (ادم اهنی سنگدل بی احساس یوشیج گوشه گیر )

                                           پرنده ی عشق

آسمون عشق هنوزآلوده ی سرابی                    پرنده ی عشق دورشدازشبهای مهتابی

حسرتش تاابدمونددردل این پرنده                      افسوس ازیک دم پروازدرآسمون آبی

سیاه شداین آسمون ازانبوه دردوغم                        نمیشه باورمن سیاهیه هوارو

اگرامیدی باشه پاک بشه ازسیاهی                       کاشکی زنده بمونم ببینم اون روزهارو

حضوربلبل عشق درآسمون زیبابود                     عقاب وحشت وغم بدورازین هوابود

کرکس بی وفایی افتادبرلاشه ی عشق                  کجاست پرنده ای که زیباوخوش صدابود

آیاپرنده ی عشق بازهم میادتوهوا؟                         نمیدونم دوباره خواهیم شنید صدارو

بازهم پروازمیکنه پرستوی عشق من؟                   کاشکی زنده بمونم ببینم اون روزهارو

حالاکه پارک عشقومیبینم سردوخالی                       میفهمم عاشقاروگرفته این بی حالی

جفتای عاشق دیگه توی پارکهانمیرن                        برای یک عشق پاک نمیدهند مجالی

یعنی بازهم ممکنه شلوغ بشه پارک عشق                  وقتی بریم به این پارک ببینیم آدمارو

بازهم جفتای عاشق توپارک عشق جمع میشن؟          کاشکی زنده بمونم ببینم اون روزهارو

آیاخون عشق وشورتو رگهاجاری میشه؟                  آیاعقاب حسرت بازهم فراری میشه؟

آیادرختان عشق درباغمون همچنان                        شاهد این سکوت ومرگ قناری میشه؟

کاشکی بازهم بباره بارون عشق براین باغ               کاشکی بازهم طراوت بازببینیم بهارو

کاشکی یه روزبمیره این باغبان بیرحم                    کاشکی زنده بمونم ببینم اون روزهارو

درپایان از تمام دوستانم تشکرمیکنم .  تااپ بعدی اگرعمری باشه خدانگهدار          (ادم اهنی)

                                  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط مهدی واثقی (شاعر آهنی) |

صدگلت پژمرده گشت یک گل شکوفاکرده ای            یک آدم دنیااومد وصدگوربرپاکرده ای

یک چراغ روشن شدوصدلامپ سوخته جای اون        چه نشستی این خاموشی راتماشاکرده ای

یک آدم شادوغزل خون مست عشق دنیااومد           صد آدم دراندوه وافسون دنیاکرده ای

یک آهوی مظلوم را دربندشیرهای پلید                    اینگونه سرگردان وزجرکش تو رهاکرده ای

اکنون تنها آدمای پولداروقوی خوشند                       چون توبرماقانون جنگل حکمفرماکرده ای

ریشخنددنیارومابه جون خودخریده ایم                     چون تودنیارو مسلط برمن وما کرده ای

ای دنیا درذهن مردم بدکردار وپلید

یادشیطان رامسلط بر اهوراکرده ای

مخلص دوستان مهدی اهنی شعری اهنی ازدیوان اهنی

من درمردادماه گرفتار عروسی اهنی خودم هستم اپ بعدی شهریورماه

برای دوست اهنیتون دعاکنید        

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط مهدی واثقی (شاعر آهنی) |

تو آسمون شهر ما                     ستاره نیست دیگه شبا

دلا همه سنگی شدن                صیقلی نیست رنگ دلا

نگاه من دنبال تو                        ولی تو در فکر فرار

نشد ببینمت ولی                       گریزی نیست از روزگار

در حسرت رفتن تو                      داره می باره چشم من

اما دیگه فایده نداشت                  اشکای آتشین من

نامهربون شدم برات                    بازم منو دادی به باد

دیگه نمی خواستی منو              واست شدم یه مشتی خاک

کمرنگ شدم تو زندگیت               رهام کردی تو دست باد

گفتی دیگه خیالی نیست            تو هم منو بردی ز یاد

حالا دیگه دستای من                  گرمی نداره رو تنت

لبهای من برای تو                        نرمی نداره رو لبت

نذار که بارفتن تو                         دنیا به عشق شک بکنه

تنها باشم تو این دیار                   خدا بهم اخم بکنه

می بوسمت هزار دفعه                 بازم بمونی پیش من

شعرامو می خونم برات                 یه روز بشی اسیر من

تو رفتی و الان منم                       تنها تو این غربت سخت

می خوام بدونی بعد تو                 عاشقی نیست همین و بس

 "بانوی موسیقی"

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط مینا مشاک (بانوی موسیقی) |

عاشق بي هوس تو

 

مي دونم شايد عجيبه   ولي اتفاق مي افته

گاهي دل ياد تو و اون   بوسه هاي داغ مي افته

گاهي اتفاق مي افته   كه دل عاشق بشه آسون

بي تو افسرده و غمگين  با تو لحظه هام هراسون

ترس اينكه توي چشمام   بتوني عشقو بخوني

يا به عشق من بخندي   يا كه پيش من نموني

گاهي اتفاق مي افته   دو دلي سد خطر شه

راه عشقتو ببنده   يارت از تو بي خبر شه

اما من سد و شكستم   سدي كه غرور من بود

قيمت سرمستي تو   واسه من عذاب تن بود

تو شدي معني بودن   من شدم همه كس تو

يه برنده ي حقيقي   عاشق بي هوس تو

ولي تو هوس مي خواستي  اشتباه من همين بود

فكر من تو آسمونا  چشم تو به اين زمين بود

عشقي كه به روح و قلبم   معني زندگي مي داد

واسه تو طعم هوس بود   مزه موندگي مي داد

عشق چند روزه تموم شد  ديدمت با يه غريبه

آره تو منو نخواستي   هنوزم واسم عجيبه

حالا با اون همه احساس  موندم اينجا دست خالي

گاهي مي رم تك و تنها   توي فاز بي خيالي

 

" شاعر سکوت شب"

 

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط بهروز مرادی |