یک پست با سه شاعر
اول سلام
امروز اتفاق جالبی افتاد . با اینکه اعضا از برنامه ی انجمن خبر دارند امروز سه نفرهمزمان با هم مطلب نوشتند. مجبور شدم هر سه مطلب را در یک پست بگذارم. در ابتدا با ترانه ای از دوست عزیزم "مهدی آهنی " همراه می شویم. دو سپید کوتاه از خانم "الهه جعفری" و در پایان با شعری نو از عضو جدید انجمن "بریهه سلیمی" در خدمت شما هستیم. ما را از نظرات ارزشمند خود دریغ ندارید.
در آینده نیز ۲۴/۷ با شعری از آقای تمیم جرجانی ۲۹/۷ با شعری از بهروز مرادی و ۳/۸ با شعری از خانم م.محتشمی نژاد در خدمت شما خواهیم بود.
تا درودی دیگر بدرود
بهروز مرادی
موش آزمایشگاهی
مگرمن موش آزمایشگاهیم
مگرمن کودکی سرراهیم
ای خداخودت بگومن چگونه
کنم ثابت اوج بی گناهیم
آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم
ای خدادرعذاب واندوه وغم
غرق شدم دردریای رنج وماتم
ای خدابگودلیل این همه
غصه هاچه بودکه دادی به تنم
آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم
چراای خدامنونمیبینی
عمری رنج کشیدنونمیبینی
درته این چاه غم افتادنو
دردبه جون خریدنو نمیبینی
آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم
میدونم که به چشم دنیاخارم
چون کودکی سرراه جاندارم
دیگه ازچشم خداهم افتادم
هیچ کسی نمیشودسایه سارم
آخی ای خدابگومگرمن موش آزمایشگاهیم
چرااسیربخت سیاهم من مگرمن کودکی سرراهیم
ای خداخسته ازبی پناهیم
اسیررنج وبی تکیه گاهیم
مگرمن موش ازمایشگاهیم
مگرمن کودکی سرراهیم
مهدی آهنی
سلام به همه دوستای خوبم
تاخیر بیش از خد من رو ببخشید.درس و دانشگاه حسابی سرمو شلوغ کرده.
دو تا کار کوتاه تقدیمتون می کنم. منتظر نظرات خوبتون هستم.
الهه جعفری
هنوز هر از گاهی
احساس تنگ نفسهایش
مرا در آغوش میگیرد
می خواهد آدمم کند
اما...
حوای من خدای من است
آدم شدن برای چه؟
______________________
دستی مشت کرده
بزرگی قلبت را به رخم می کشی
بازش نکن
من فال نمی دانم
الهه جعفری
چشم ها مرده اند (بریهه سلیمی)
زير باران
در آن نمناكي سرشار از طراوت
قدم زنان، جاده را مي پيمود
باورش نمي شد كه روزگاري، چشمها نيز بميرند
هميشه مي شنيد كه:
چشمها دروغ نمي گويند...........
اما اين روزها، او چيزي جز اين مي ديد
چشمها هم، نقش بازي مي كنند
چه ورطه خوفناكي است!!!!!
او، دست وپا زنان
در اين تلاطم واين همه واهمه
فقط نگاه مي كرد
ديگر نمي دانست چه بايد بگويد
خسته بود از اين همه دورنگي ها
از اين همه دوست داشتنها و..........اما نداشتنها
آينه را از جيبش در آورد
نگاهي انداخت
هيچ نمي ديد
هيچ چيزي در آينه نبود
بوي تنهايي وسكوتي تلخ مي آمد
آينه، شفاف نبود
شايد آينه هم، نقش بازي مي كرد برايش!؟
بشكن.........بشكن آينه را
بگذار غبار از آينه زدوده شود
بگذار اين همه غبار وتاريكي، شكسته شود
آينه را بر زمين مي زند
اما نمي شكند
آه باورش نمي شد
اين آينه نبود
كه اگر بود، مي شكست
باران مي آمد و بر صفحات به ظاهر شيشه اي، مي خورد
كم كم، محو شد
بارن زدوده بود غبارش را
اصلا، فقط غبار بود وبس
آينه، نبود
كه اگر بود، مي شكست
باران هنوز مي باريد واو همچنان در زير باران مي رفت
ديگر چيزي با خود نداشت
در جستجوي ديدگاني مي رفت تا به او زندگي بخشد
نمي دانست كه مي تواند بيابد يا نه!؟
اما مي رفت
ديدگاني مي خواست كه چونان آينه، بي غبار وحقيقي باشند
اما مي ترسيد
مي داني از چه؟
از اين كه زماني برسد كه آينه ها هم مانند ديدگان، بميرند ودروغ بگويند
ديگر نمي شناخت چشمهايي را كه جان داشته باشند وبي غبار
شايد چشمهايي بيابد كه چونان آينه باشند واو در آن، خود را ببيند نه ديگري را
آينه اي مي خواست كه ديگري وخود در آن يكي شوند وفقط يك چيز را ببينند در آن
نه چيزي بيشتر ونه كمتر.
بريهه سلیمی
از همين جا شروع كردم.