موی او دل را به دار سینه بست!
باز امشب دل به سویی دیگر است
دل به سوی شهر و کویی دیگر است...
باز امشب دل به سویی دیگر است
دل به سوی شهر و کویی دیگر است...
وقتی که غزل هوای بارانی داشت
باران به دل احساس غزلخوانی داشت...
مرا به آلتم می شناسند
که قرنها
مهر اثبات مردانگی ام بود...
آخرین آوازت را برای من بخوان!
ترانه های این خاک مردنی است
چونان قناریهایش!...
قاصدک هان چه خبر آوردی؟«م.امید»
ائلچی بی، هه نه خبرله گلیسن؟
هارادان کیمدن اثرله گلیسن؟
خبرین یاخشی اول آمما، آمما
دام دوواریمدا قاپیم دؤورونده
سن خبرسیز گزیسن !
توفراموشم کن
مثل یک شاخه گل
مثل یک بلبل از باغ بدور
مثل یک آینه درطاقچه کهنه دل...
آمدى اما نگاهت سرد بود
چهره پردرد ولبانت زرد بود
روى پلکانت غبار بى کسى
گیسوانت لانه گاه گرد بود...
و من،
بخاطر چشمان دیگران
دماغم را جراحی میکنم...
شعری برای چشم تو گفتن گناه نیست
آری که شعر را چو نگاهت پناه نیست
دل تنگ می شود، چه کنم با بهانه ای...
بگذر از من که دگر بر تن من جانی نیست
سرتر از بخت و دل من دوپریشانی نیست
پای در آب و دل از آتش عشقت سوزان...
دیشب میان باور و حاشا گریستم
چشمت نبود ومن تک و تنها گریستم
یک لحظه هم نشدکه رود خواب چشم من
دور از تو کودکانه سرا پا گریستم...
غم نانم نیست
غم ایمانم هم
که شکم میسازد به شبی بی نانی...
این شعر آخرین من است!
چشمانت را نه
آخرین شعرم را برای چشمانت سروده ام...
کودکانه باید آغاز کرد،
عشق را!
بی هیچ تکلفی
و بی هیچ ترسی...
شاید آن روز که من دل دادم
و تو عاشق گشتی
مست چشمان تو بوده است خدا!!
انسان با دروغ آغاز می شود:
«وعده پوشالین آزادی!»
میلادم شاه دروغ آغازم بود...
تو میخواندی
همان شعری که از احساس میجوشید
نگاهت، همچو دریا موج رؤیا داشت...
هر شب میان آینه تصویر می شوم
از بغض سرد آینه دلگیر می شوم
تا دست میبرم که کشم شانه ای به موی
در گفت و گوی شانه و مو پیر می شوم...