بیهودگی


از این بیهودگی بگذر         دوباره چاره باید کرد


من دیوانه را دریاب            جهان دیوانه باید کرد


از این زندان تو در تو           فراری تازه باید کرد


مترس از تیر این رندان        قفس را پاره باید کرد


از این لاله که سوزاندند      هزاران لاله باید کرد


به روی ماه ازادی             هزاران بوسه باید کرد


                                                                                    پنهان

دعا


برای دیدن تو من خدا خدا کردم

نیامدی و نشستم تو را دعا کردم


سراب دیدی و گم گشته ای به دریایش

کنار ساحل آمدم تو را صدا کردم


خبر رسید فراموش کرده ای ما را

برای چاره ی این درد من چه ها کردم


دلم ز غصه ی دیدار آخرت دق کرد

چه سخت بود زمانی که دل جدا کردم


تو وعده های خیالی و پوچ می دادی

و من جوانی خود پای تو فنا کردم


چه صاف و ساده چه بی ادعا و معصومند

هر آنچه قطره اشکی که من رها کردم


هزار مرتبه گفتم که دل نبندم باز

هزار توبه شکستم دو صد خطا کردم


مسعودحاجی زاده

((نطنز _ 89/2/18 ))



پیله

سکوت

    سکوت

          سکوت

پروانه ای در پیله مرده است

هنوز از ارواره های ساعت خون می چکد

صدای باد شاخه ی غمگین را شکست

و رفتگر خورده هایش را

با اندوه در آغوش کشید

تا  صفحه ای از دنیای خاموشش را روشن کند

در نور سبز و شکننده ی شعله

حمایل خستهی مسیح روی صلیب می لرزد

و ارام می گوید دگر بس است

انگاه دستهای ملتمس به شرق و غربش

حلقه می شود

تا سر انگشتان فراموش شده اش در التهاب شعله اب شود

زخم شا خه ی شکسته روی درخت بی دست

در اینه ی برکه لبخند می زند

رشد می کند

و به مهتاب می رسد

او مسیح را نجات داده است

ماندانا!

کلافه ی عشقِ کدام بغضم

آی!کن فیکونِ اشک هایِ گره خورده یِ تنهایی

آی!دختری که چند ایستگاه شهوت،

به نجابتت افسوس خوردند

تو بیگناهی!به اندازه ی عشق هایی که بی محابا رفتند

سرازیر شدی

و روی لب هایی که بوسه ای نگرفتند

تا خشکیدند آوار شدی

مدارهایِ سرخِ لب هایت را

کدام هوس،سرخ کرده؟!

همین هایی که یاد نمی کنند و عشق را خریدار می شوند؟!

بگذار اندیشه هایت روی چشم هایِ مردی سوار شوند!

[]

«آرزو»های پشت دریچه

خواب هایشان را تویِ زنبیلِ شب جا گذاشته اند

آی مردی که نفس از نگاهِ عاشق دوشیده ای

دستی بده!

تا عاشقِ بی مروّت مجنون نگشته

دستی بده!

چه می گفتند ها؟! ها چه می گفتند؟

فاصله ها را هم که کاشتند

نمیدانند که از کجایِ فاصله چشم گشوده ای

                                      ماندانا!

نام شعر: ماندانا!

سکینه کاشانی (شبنم)

حسِ پاره پاره

در ابتدا به مدیر سایت سلام می کنم و از مدیر سایت و از تمام اعضای این سایت عذرخواهی می کنم که مدت زیادی در این سایت نبودم و شعری ارسال نکردم، گرفتاری ای پیش اومد که نتونستم بیام. و اما حالا توانستم بالاخره شعری کوتاه را به این سایت ارسال کنم.از تمام اعضای این سایت می خوام که ایرادای شعرم رو بگیرند تا بتونم پیشرفت کنم.

حسِ پاره پاره

امروز از خوابِ دیروز پا شده ام

از الفبایِ دردِ خود، پیدا شده ام

ای حسِ پاره پاره یِ لجوج و عجیب

با تو به شوقِ فردا، زیبا شده ام

سکینه کاشانی(شبنم)

مرگ

خاطره ای شبیه یک رویا

که مرا در بچگی ام به یاد خواهد آورد

و لحظه های دستبافم

و لحظه های سردم

ابرهای وحشت می بارند

آخر چه کسی است او

چه حسی است درد

و چه لحظه شیرینیست مرگ

مرگ

چه دلچسب و شنیدنی است نام او

بر تارک رخشین آهنگ ها

در رختخوابی که از آن بوی تعفن می آید

و مادری که سنگ مزارش

به خاک حسرت پدرم مبدل گشته است

برادری که اکنون پر است از نبودن

و خواهری که زیر گریه هایش له شد

چه واژه قشنگی است مرگ

کبوتری بال شکسته آرام

بر لب بام همسایه می نشیند

دیگر مرا بامی نیست

کودکی چه مدفون

چه بی حسم اکنون

گنجشکک اشی مشی

لب بوم ما بنشین

مرگ مادری میکند

چه مهربانست مرگ

خاطره هایمان رنگین

آینده مان بی رنگ

سیس سیس سکوت

دارد او می آید

چه بی صدا

مرگ

مرگ

مرگ

 

جسد

 

چشمان سنگینم خشک به آسمان

سینه ام آخرین نفسهامو بیرون ریخت

تنها ، تنم افتاده روی برگهای پاییز

چشمان پُرم را به تهی می بخشم

چشمانی که با حسرت آسمان زمین شدند

شاید دیگر راحت شوم

بدنم را می بخشم به زمین

یک روز که بیایی شاید یک باغچه منم

 

محسن نوروزی

 

به نبودن......................

به نسرودن محکومم میکنی

و ردیف را قافیه وار از دستم می رهانی

زبان آتشینم را بریده ای و

محبوس ترانه ام کرده ای

از من چه می خواهی

به نرفتن تحقیرم می کنی

چرخ های ویلچرم در گردش چشمان تو ویران شدند

و عصایم سبک تر از خیال پروانه با من راه می رود

به نداشتن هیچم می کنی

خرمن اندوخته قلب مرا

نسیم چشمانت برد

وآتش افروخته زرتشی ام را

در آتشکده بوسه ات

خاکستر کردی

به نبودن طردم می کنی

من سالیان درازی است

که در تو مرده ام

از من چه می خواهی

غروب

غروب که شد دلم گرفت

دلواپسی هزاران ساله ام سر از بوته کودکیم در آورد

و احساساتم رنگ آب گرفتند

و دستانم با خاک محرابت تیمم کردند

کهکشانی از خاطره رنگین کمان وار

دور منظومه تصویرم را ردیف بستند

و ستاره بختم آنقدر چشمک نزد که کور شد

غروب که شد

از مشرق نگاهت فهمیدم که کسوف است

مزرعه ی حیوانات

 

بیدار شو ، بیدار شو

من خود دیدم که چوپان با گرگها می رقصید

بیدار شو

آواز نی دم غروب ، رمز شب گرگهاست

بیدارشو

بیدار شو که فردا یکی از ما نیست

 

توضیح: نام شعر بر گرفته از رمان قلعه ی حیوانات یا همان مزرعه ی حیوانات ( نوشته ی جورج اورول ) است.

محسن نوروزی

نا تمام...

آتشی افروزم!

          داخلش خواهم شد

                تا بسوزد از من

                                 علقه ی انسانی...

 

قفل زندانم را

           بند بر جانم را

            چنگ و دندان از من

                                    بشکن پنهانی...

 

خرقه ای می پوشم

           باده ای می نوشم

              در فرار از خویشم

                                 سوی هر مهمانی...

 

من یکی از نسلم!

           نسخه ای از اصلم!

               وصل او می پویم

                                     با کمی ویرانی...

"مجهول

کدام شب؟

 

همان شبی که نور خشکیده شد

همان شبی که عقابی مرغ شد

همان شبی که زوزه آواز شد

همان شبی که مغز سنگ شد

همان شبی که مادری سیاه شد

همان شبی که دختری فاحش شد

همان شبی که اشک لغزان شد

همان شبی که زندگی افسان شد

همان شبی که تابوت رهگذر شد

همان شبی که روز نشد

هر شب

 

محسن نوروزی

زندگی

شنبه که شد

دلم لرزید

یکشنبه ها همیشه بابا دیر میاید

دوشنبه را دیگر عمو اکبر نون خالی می فروشد

سه شنبه تکه ای زیر سفره مانده

من نمیخورم

چهارشنبه بی تابی نکن دیگر بچه نیستی

پنج شنبه انشاالله فردا

جمعه تعطیل تعطیل تعطیل

دیوان راز

تک سوار جاده ی عشم، بتاز!

بار دیگر شو، تو دلدارم به ناز

 

نغمه ی وصل و رسیدن را تو نیک

همچو تصنیفی بکن بر ساز، ساز

 

جام من را از خم پیمانه ات

پر نما، که جرعه اش باشد نیاز

 

لحظه ای پیشم به آرامش نشین

تا که تفسیرت کنم، دیوان راز

 

ای که بر زلفت دلم پرپر شده

وعده ی وصلی بده یک بار، باز...

"مجهول"

جمعه

 

روز گندیدگی خط طویل نور بود رو دیوار اتاقم

                                                         هوا پوسیده اما من بی صدا وایستادم

دوباره باز کشیدم هوایی که مرده بود

                                                روی سیاه دستم یه زالو خون خورده بود

 

محسن نوروزی

آسمان

ماه قدم میزند

ستاره چشمک زد

ابر فوران کرد

مداد آبی ام را بیاور

تا آسمان را برایت نقاشی کنم

بهار

بوی لبان تو را با همین چشمان خود شنیدم دیروز

انگار بهار آمده است

که گلهای اقاقی شهرمان آذین بسته اند

و شکوفه ها ریسه لبخند آویزان کرده اند

با دستان خود طراوت بهارانه تبسمت را لمس کردم

هزاران بار گریستم

و بر زمستانی که رفت نگریستم

آخر امروز بهارانه سلامت میکنم

وتو زمستان وار جوابم می دهی

جوابی سرد

جوابی که از آتش مهر فرسنگ ها دور است

من به زمستان غبطه می خورم

که دوستداری چون تو دارد

و  دریاچه نقره ای یخ پوش را میپرستم

من شنا نمی دانم

در دریای وجودت غرقم مکن

بوی لبان تو ر ا من امروز با همین گونه های خیسم شنیدم

انگار روسری ات به من خیره شده بود

و  گوشت به گوشواره من بستانکار بود

من بوی تو را شنیدم آیا؟

آری بوی لبان سرد تو را شنیدم که میگفتی

از تو بیزارم

و من آرام دستم را تکان دادم

و دیگر به واژه ای چون بهار نیاندیشیدیم

معلم

 
تبسم خیالات مرا تسلیم ناحقی پاییز مکن

که امروز برگ برگ وجودم

بر خاک پیر انزجار افتاده است

و پاهایم نوازش چند ساله درد را به یاد دارند اکنون

آنگاه دبستان بود و راه پر نشیب خاطره ها

و دلهره ورود

و ترس انفجار معلم درون واژه «عنصر چیست؟»

معلم که میگفت :برپا

خنده مان میگرفت

ما هزاران ساله که افتاده ایم

و یارای برخواستن انتظار قرن های از یاد رفته ماست

راه مدرسه را قدم شمار طی میکردیم

که تنها اندوخته ریاضی من شمارش برگ های پاییز بود

که می افتادند بر راه ما

لغزان و پر هیایو

ولی انگار کسی صدای گریه آنها را نمی شنید

که تا بغض شان شکسته می شد

دستشان بی اختیار از شاخه می گریخت

چوب آقای ناظم را روزگار بسیار محکم تر میزد

معاون ما شاگرد سرنوشت بود

مدرسه را باز می گشتیم خندان

کودکانه بود خنده های ما

که اکنون جایشان را گریه های کهنسال گرفته اند

مدیر از مدار مدور تقدیر اطاعت میکرد

و ما از مدیر

و تمام حرف های ما نقطه سر خط بود

کاش می شد...


 

کاش می شد مثل اشک

 بر تمام زندگی غلتید و رفت

در سکوت گونه هایی لانه کرد

دور شد از چشم های خشک خویش

کاش می شد با جدایی جمله ساخت

از نگفتن ها نوشت

صفحه های زندگی را دور ریخت

خاطرات خویش را از نو نگاشت

کاش می شد با مدادی سبز رنگ

دوستی ها را کشید

عشق را از آرزو ها پس گرفت

بو سه را از زندگی دزدید و رفت.

کاش می شد قاصدک گونه پرید

خویش را بر باد داد

در میان خستگی رقصید و رفت.

کاش می شد سبز  بود

بی امیدی ریشه داشت

با تمام تشنگی ها

از صدای آبها رنجید و رفت .

 

                                                                 "اکبر هدایتی"

کابوس

کابوس بی کرانه ی تاریک و تار من !

افسوس نارسیده ها

رویای نا تمام .

دروازه های روز

گویا که بسته اند

وان حجم اینه در هم شکسته اند

آوخ ز کوچ نور

رویای بی سرور

این نقطه ی فنا ست

آغاز هر گناهست .