تبسم خیالات مرا تسلیم ناحقی پاییز مکن
که امروز برگ برگ وجودم
بر خاک پیر انزجار افتاده است
و پاهایم نوازش چند ساله درد را به یاد دارند اکنون
آنگاه دبستان بود و راه پر نشیب خاطره ها
و دلهره ورود
و ترس انفجار معلم درون واژه «عنصر چیست؟»
معلم که میگفت :برپا
خنده مان میگرفت
ما هزاران ساله که افتاده ایم
و یارای برخواستن انتظار قرن های از یاد رفته ماست
راه مدرسه را قدم شمار طی میکردیم
که تنها اندوخته ریاضی من شمارش برگ های پاییز بود
که می افتادند بر راه ما
لغزان و پر هیایو
ولی انگار کسی صدای گریه آنها را نمی شنید
که تا بغض شان شکسته می شد
دستشان بی اختیار از شاخه می گریخت
چوب آقای ناظم را روزگار بسیار محکم تر میزد
معاون ما شاگرد سرنوشت بود
مدرسه را باز می گشتیم خندان
کودکانه بود خنده های ما
که اکنون جایشان را گریه های کهنسال گرفته اند
مدیر از مدار مدور تقدیر اطاعت میکرد
و ما از مدیر
و تمام حرف های ما نقطه سر خط بود