انتظار...

ثانیه های رسیدن نزدیک است…

و من آن سوی نفس های شاپرک ها…

در کنار رود بی قراری ها…

در انتظارت می ایستم…

فاصله ها کم می شود…

خورشید هم با ابرها صلح کرده است…

باران می خندد…

و سنگ فرش ممتد خیابان ها را نوازش می کند…

ستارگان می رقصند در فضای دل من…

و تو از پشت درخت تقدیر …

با گل خاطره ای می آیی و مرا می بوسی…

نشد که نشد

 نشد كه بشه قلبت مال من شه تا هميشه

نشد يه بار بت بگم

چه قد بي تابه دلم

 

تو قصه هام نوشته بودم مجنون به ليلا ميرسه

ولي نشد

فکر میکردم غصه هام فراموشم ميشن با يه بوسه

ولي نشد

 

 يادته ميخواستم دنيارو عاشق بكنيم

ولي نشد

مي خواستيم كه باهم غرق شقايق بكنيم

ولي نشد

نشد يه بار بيامو بت بگم چقد اين دل ديوونته

هميشه واسم اين سوال بود چرا اينقد اشك رو گونته

نشد با هم اين دنيا رو عوض كنيم

تازه حالا خودمون هم عوض شديم

نشد حتي يه بار دستاي همو بگيريم

ميخواستيم واسه درد همديگه بميريم

قرارمون اين بود گفتي من ميشم مرهم دردات

ولي نشد

منم گفتم تا آخر عمر ميشم مجنون چشمات

ولي نشد

نشد عاشقت كنم حتي واسه يه لحظه

بدون تو دنيا برام مفتشم نمي ارزه

ولي هيچ كدوم از اينا نشد خانومم

مال من كه نشد عشقت عزيزم

سهمم از عشقت بغضي بود

تو شبام ولي بازم ساختم

صدبار نه كه هزار بار

اين دلو ازنو بهت باختم

شبو روز اين چشام باروني بود

دل من ولي پيش تو زندوني بود

نميدونم چي شد،چي شد يهو رسيديم ته قصه

گفتم خدا آخه مگه ميشه عشقو اين همه غصه

...........................................................

ما از يه جنس نبوديم

قسمت هم نبوديم

واسه داشتنت به هر دري كه بگي زدم

شايد نبايد ميشد يا شايدم من بدم

ازم نخواه كه بمونم صدبار زنده شدمو باز مردم

ايشالله كه خوشبخت بشي تو رو ديگه به خدا سپردم

 

فرهادت سر كوه جون داد نرسيدي به دادش

آبروي شيرينو بردي برو ديگه ز يادش

 

حرف آخرو تو اتاقت نوشتم رو شيشه

نشد كه بشه قلبت مال من شه تا هميشه

"گرگ و میش"


انگار همین دیروز بود

که صدای تیک تاک نبض ها

زمان انفجار بغضم را

فریاد می زدند. . .

امروز

اشک ها به روی پیراهنم

یاد تو را

        لکه می کنند

و من به انگشتانی فکر می کنم

                    که نبضم را

                       به امید مردنم گرفته بود

              و زمستانی که

                       در پستوی خانه

                              با نگاهی سرد

                                    در انتظار آمدنم

                                                 قهوه می نوشید. . .               

حالا چه فرقی می کند

            که انگشتانت

             نبضم را می فشارند

                          یا که بغضم را؟؟؟

امروز فقط آسمان یادهایت

موهایم را

         گرگ و میش می کند

     و گر نه

     سال هاست که گرگ ها را

                  در سپیدی شعر هایم

                                      رام می کنم

                   هما شعر هایی که

  روزی دریده ای!!!

سپیدی موهایم

همان گرگ های پیری اند

        که هر روز

              به هوای اشعارم

                           میش می شوند. . .

       ی  ی       ی

......ده

      بیست

              سی

                  چهل

              پنجاه شصت

                  هفتاد  هشتاد  نود

             صد.............................

..........................................

......و یک دقیقه سکوت

                برای شاعری که

                        دریده شد

           شاعری که نمی دانست

                       توبه ی گرگ

                            مرگ است. . . .

                                                                مهیار خاوری نژاد  

آسمان، مهتابي است

 

تپه هاي شني

همه جا پوشيده از، حسرتهاي بي پايان

هر جا رامي نگري، علامت ونشانه اي است

مي روم

اما نشانه اي از من، نمي ماند

بر مي گردم ونگاهي مي اندازم.......اما هيچ نيست

جاي پاهايم چه مي شود؟!

قدمهايم را با شتاب بر مي دارم وگاهي هم مي دوم

اما تفاوتي ندارد....باز هم هيچ نمي ماند

زماني مي گذرد ومن بي آن كه مسير را ببينم، به پشت سر نگاه مي كنم

هي مي گويم چرا رد پايي نمي ماند....هي مي گويم......!

هنوز هم، به پشت سر نگاه مي كنم

اين مسير پر پيچ وخم را گذرانده ام...اما هيچ نديده ام جز پشت سر خود

نشانه هايي از ديگران مي بينم

ريز وكوچك....اما هست

به گمانم جاي پاي مارمولكي است كه به سرعت از كنار من مي گذرد

ومن دلم مي سوزد كه چرا.........براي من نيست؟!

شب مي آيد وآسمان پر از ستاره هايي است كه چشمك مي زنند، به من

دلم نمي آيد چشمهايم را ببندم ونظاره گرشان نباشم

ساعاتي مي گذرد ومن به خواب مي روم

روزي ديگر.......وشروعي ديگر بار

وباز هم.....من به پشت سر خود مي نگرم وافسوس وافسوس........

نشانه ها بيشتر مي شود.....نشانه هايي از ديگران، نه من

روزها.....مي گذرد

شبها مي آيند.........ومن هنوز در رويايي دست وپا مي زنم

رويايي كه مي دانم با نشانه اي از من، پايان مي يابد

اما........روزي ديگر شروع مي شود......واين بار فقط به قدمهايي كه بر مي دارم، فكر مي كنم

به راهي كه مي روم، مي انديشم

وهر آن چه در پيش روي خود دارم را، مي بينم

مسيري زيبا وپر از لحظاتي رويايي

حسرت مي خورم واندوهي مرا در بر مي گيرد

روزها وشبها را سپري كردم......بي هيچ نگاهي، به آن چه پيش روي خود داشتم

فراز ونشيبهاي كوير ..........درختان تك تكي كه در گوشه گوشه كوير به چشم مي آيد

بوته هاي كوچك وگريزان خار

و..............من چه كردم با خود........؟! در حيرتي فرو مي روم وپاسخي ندارم، براي خود

اينك........روزها را مي بينم با تمام زيبايي هايي كه دارد وحتي زشتيهايش

حالا شبها را مي بينم با ستاره هاي آسمانش......حتي اگر كوير باشد وسوزي با خود بياورد

سپيده دمان كه چشمهايم را مي گشايم وگامهايم را چونان روزهاي پسين....اما متفاوت بر مي دارم

جاي پاهاي خود را مي بينم، عميق

پيش از آن كه قدمهايم را بردارم، ردپاهايي از خود مي بينم

با وجود شب ووزش باد.........هنوز برجاست، نشانه هايي از من

چه روزها وشبهايي در انتظار ديدن نشانه ها، هدر رفت!!!!!!!

وامروز........بي آن كه در جستجويش باشم.......نشانه هايي هم از من، به جا مانده است

حالا من هم مي توانم شادمان باشم از بودن ونشانه ها

نشانه هايي از من و من.

                                                                       بريهه

رفتنت برگشت نداره

آخرین باره ستاره توی آسمون سواره

 نگاه من به تو تلخه اشک من داره میباره

 قاب عکس توی طاقچه یادگار تو رو داره

 غبار سردی دستام همیشه در انتظاره

توی جاده آرزویم ردپای روزگاره

توی شوره زارِ رؤیام گل حسرتو میکاره

 با نگاه توی خوابم درد و غصه رو میاره

 توی سوت و کور شبها پا روی دلم میذاره

 باز می خونم بی بهونه رفتنت برگشت نداره

از دفتر شعر:آخرین فصل در پناه یک عاشق

نام ترانه:رفتنت برگشت نداره

سکینه کاشانی(شبنم)

این ترانه برای شرکت در انتخاب شعر سال انجمن می باشد.



 

 

غزل رنگش پریده

قلم در دست سایه لنگ لنگه

دل شعرای من در سینه ی میهن پرستم تنگه تنگه

وطن یعنی صبوریها٬صلابت

تو جولانگاه جنگ نابرابر با شهامت

بنازم صبر و طاقت٬ استقامت

وطن می خوام که همراهم بمونی در رفاقت

وطن یعنی نفس٬یعنی قفس بهر قناری

تو قلبش ایمنی از هر شکاری

وطن یعنی اصالت٬دیرینه ی آبا و اجداد

وطن یعنی شمیم عطر رقصان در کف باد

وطن یعنی یه بغض قورت نداده توی غربت

یعنی بارون اشک از یاد اون در حین صحبت

وطن یعنی تمنا٬استغاثه٬شوق دیدار

یعنی این حرص و جوش تا پایه ی دار

وطن یعنی هراس٬این دغدغه٬دلشوره ی ما

وطن یعنی محیط گرم اینجا

وطن یعنی الهه٬اسوه و دردانه بودن

شعار زنده باد و مرده بودن

وطن یعنی همین همبستگی٬آزاد خواهی

یعنی بحث به ظاهر با خشونت

ولی ذر عمق مطلب یک زبانی

وطن یعنی تو شب هق هق زدن٬فریاد خواهش

جوونهای دلیر غرق خون بر روی خاکش

وطن یعنی یه شمع در اوج ظلمت با حرارت٬نور کافی

یعنی یک دشت پر از پروانه حول محور شمع

وطن یعنی غرور آمیز بودن بی توقع

یعنی آزاد بودن در تجمع

ابرها نیز سخن می گویند...

ابرها نیز سخن می گویند..

از بد و نیک غزل می خوانند...

در اوج صبح پاییزی...

در امتداد شکفتن ها....

از عاشقان می گویند...

در انتظار ندیدن ها...

در اوج نخواندن ها....

ابرها نیز سخن می گویند...

از گل یاس تا شقایقی زیبا...

از رسیدن تا نرفتن ها...

ابرها نیز سخن می گویند...

قاصدک رفت ولی....

ابرها از بهار می گویند..

شاپرک می شکند بار دگر...

و ابرها از شرار می گویند...

ابرها نیز سخن می گویند...

از نگاری دل فریب...

با نگاهی دل نشین...

با صدایی این چنین...

با سکوتی بی نظیر..

نقش آن چشم سیاه...

نعش آن ماهی حوض...

آری،ابرها نیز سخن می گویند...

از بد و نیک...

دل پیر و جوان...

غزل می خوانند...

سهم من از زندگی

 

یه دنیا غصه تو دل مهر سکوتی بر لب

دریایی که از چشات سرازیر میشه هر شب

اینه کار هرشبم میشینم کنار پنجره

یه قلم و یه کاغذوهق هق یه حنجره

که تا سحر زجه هام تا آسمون پر میگیره

ولی جسمم رو این زمین لعنتی اسیره

شب تموم شده و باز صبح شده

واسه چی من بلند شم بی خوده

به خودم میام بیدار میشم از خواب

میبینم که همه جارو گرفته آب

خب لابد بارون زده ولی شیشه که خشکه

وای خدای من اینا بارون نیس اشکه،اشکه

صبح شده ولی ببین چقد روزم سیاهه

شب حتی پیش روزگاره من کم میاره

 

خوب میدونم دیگه غم یه کوه شده تو دلت

دریغ از یه خنده که بشینه رو اون لبت

غمی که تو دلم نشسته میدونم هیچ جوری نمیره

آخرین رویام یواش یواش جلو چشمام داره میمیره

 

باز با این کاغذا میمونم تنها

باز سکوتو اشکو گریه تا انتها

 

  

یه قلم دم به دم بی وقفه تو دستم

تنها و عاجز باز گوشه ای نشستم

 کار هر روزمه نگاه به دفترمو کاغذش

باضربه ای فرود میاد واژه های من رو تنش

بیچاره کاغذای من که دیگه خستن

آخه همش از غم گفتمو هی شکستن

 

یه دنیایی از غم که یادش هردم

میکنه چهرمو غرقه در ماتم

 یه خونه که تک تک درو دیوارای اون

وقتی بش می نگرم داره از غصه نشون

یه بغض دیرینه تو سینه

سهم من از زندگی همینه

یه قصه یه کابوس به نام زندگی

رنجش واسه منو به کام زندگی

یه ترانه تو ذهنمو که از فکرم میپره و

یه سکوتی که هیچ کسی نمیفهمه دلیلشو

هیچ کسی

یه شعر ناتموم که مونده رو دستمو

دیگر برای اتمامش نایی ندارمو

 

یه بغض،یه بغض دیرینه توی سینه

سهم من از زندگی فقط همینه

 

باز با این کاغذا میمونم تنها

باز سکوتو اشکو گریه تا انتها

پروانه ای در راه...

چه می شود کرد؟؟!!!!

داروی این سکوت وحشت آور چیست؟؟؟؟!!!!

فراموشی هم نتوانست مرا خام کند...

یا که شاید چشم آهوان را رام کند...

در این غریبستان در انتظار مرد رویاها...

سکون مرداب و در امتداد راه...

چه می شود کرد؟؟!!!

پایان شب سیه سپید است؟؟؟!!!

تصویر تو این چنین عزیز است...

پروانه ره سفر گزیدست...

یک رنگی

توی این دنیای رنگی

که داره زشت و قشنگی

آدمای جورو واجور

مثل ماهیها توی تور

می لولن همه اش توی هم

با هزار عشق و هزار غم

یه روزی تو گود دنیا میشن آشنا

خیلی زود فرداشاید از همدیگه میشن جدا

نه خیال کنین می خوام براتون قصه ی یک عشق وبگم

قصه ی عشقا  همه مثل همه

درد من درد تموم عالمه

آدما همه حالا مثل هم ان

واسه طی کردن راه پا رو دل هم می زارن

آدما آی آدمای روزگار

دل من خونه اگه٬ از شما دارم یادگار

تویی این عصر سیاه سوت وکور

همه یک جور دلی کردن زیر گور

یکی با اینکه میگه عاشقه و صبرش زیاد

حرف یار میشه غبار رو دلش و می بره یاد

که یه روز جون میدادو می گفت بمون

به همین آسونی می پاشه عشقشون

دورمون  یه دوره ی سردویخی است

رفیق راه شدوموندن٬خیلی حرف مبهمی است

توی این بازاری که نمی تونی پیدا کنی

یه مثقال صداقت ورفاقت حتی یه چارک

نمی فهمم آدما پی چیه هی میدوئن

دنبال چی هستن وعاقبتش چی می جورن

اگه روزی میون این آدمای پر ز رنگ

چشمتون دیدآدمی فقط یه رنگ

باید از کاروجدال آدما دست کشید

آدم یه رنگ تودنیامثل گنجه

یه حصاردور یه رنگی باید از عشق کشید

من می گم٬

توی این دنیایی که همه می گن خیلی بزرگه

وقتی یک رفیق یک رنگ نباشه زندگی گنگه

یه رفیق راه اگه تا ته راه باهات باشه

دنیای بزرک رفیقه٬ اونه که با ارزشه

دنیای بزرگ پر رنگ و لعاب

سرجاش باقیه اماآدما  میرن به خواب

آدمای بی وفاوباوفا می آن می رن

آدمه یه رنگه نابه رنگی هاخیلی پرن

 

*****سایه سار*****

من که چیزی دیگه نمی خوام

 

یار مهربون نمی خوام

دیگه هم زبون نمی خوام

 آرزوهای رنگارنگ

چهره گیرا و قشنگ

نمی خوام نمی خوام

خوابای رنگی و قصه

بازی های تو مدرسه

نمی خوام نمی خوام

 

نمی خوام من حتی رویا

شدم بی خیال دنیا

نمی خوام دریا و کشتی

خستم از این همه زشتی

 

نمی خوام آهای آهای آدما

هیچی نمی خوام من از دنیای شما

 

 شبای مهتابی

چشمای زیبا و آبی

سرهر قراری بی تابی

نمی خوام نه نمی خوام

بهت میگفتم واسه دردام یه جوابی

تو یواشکی میخندیدیو میگفتی دیدی از عشقم دیگه خرابی

دیگه نمی خوام نه نمی خوام

دروغ بود همش، آخه تو یه سرابی همش عذابی

نمی خوام نه نمی خوام

 

نمی خوام چشم انتظار

چشم به راه بیدار

عاشق بی قرار

خوشی روزگار

نمی خوام یارو نگارو

همدمو غمخوارو

محرم اسرارو

مهربونو وفادارو

نمی خوام هیچی نمی خوام

  

نمی خوام آهای آهای آدما

هیچی نمی خوام از دنیای شما