انتظار...
ثانیه های رسیدن نزدیک است…
و من آن سوی نفس های شاپرک ها…
در کنار رود بی قراری ها…
در انتظارت می ایستم…
فاصله ها کم می شود…
خورشید هم با ابرها صلح کرده است…
باران می خندد…
و سنگ فرش ممتد خیابان ها را نوازش می کند…
ستارگان می رقصند در فضای دل من…
و تو از پشت درخت تقدیر …
با گل خاطره ای می آیی و مرا می بوسی…
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۶:۵۷ ب.ظ توسط پروانه
|
از همين جا شروع كردم.