خاطره ای شبیه یک رویا

که مرا در بچگی ام به یاد خواهد آورد

و لحظه های دستبافم

و لحظه های سردم

ابرهای وحشت می بارند

آخر چه کسی است او

چه حسی است درد

و چه لحظه شیرینیست مرگ

مرگ

چه دلچسب و شنیدنی است نام او

بر تارک رخشین آهنگ ها

در رختخوابی که از آن بوی تعفن می آید

و مادری که سنگ مزارش

به خاک حسرت پدرم مبدل گشته است

برادری که اکنون پر است از نبودن

و خواهری که زیر گریه هایش له شد

چه واژه قشنگی است مرگ

کبوتری بال شکسته آرام

بر لب بام همسایه می نشیند

دیگر مرا بامی نیست

کودکی چه مدفون

چه بی حسم اکنون

گنجشکک اشی مشی

لب بوم ما بنشین

مرگ مادری میکند

چه مهربانست مرگ

خاطره هایمان رنگین

آینده مان بی رنگ

سیس سیس سکوت

دارد او می آید

چه بی صدا

مرگ

مرگ

مرگ