غروب
غروب که شد دلم گرفت
دلواپسی هزاران ساله ام سر از بوته کودکیم در آورد
و احساساتم رنگ آب گرفتند
و دستانم با خاک محرابت تیمم کردند
کهکشانی از خاطره رنگین کمان وار
دور منظومه تصویرم را ردیف بستند
و ستاره بختم آنقدر چشمک نزد که کور شد
غروب که شد
از مشرق نگاهت فهمیدم که کسوف است
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط محمد حسن پور
|
از همين جا شروع كردم.