غروب که شد دلم گرفت

دلواپسی هزاران ساله ام سر از بوته کودکیم در آورد

و احساساتم رنگ آب گرفتند

و دستانم با خاک محرابت تیمم کردند

کهکشانی از خاطره رنگین کمان وار

دور منظومه تصویرم را ردیف بستند

و ستاره بختم آنقدر چشمک نزد که کور شد

غروب که شد

از مشرق نگاهت فهمیدم که کسوف است