به نسرودن محکومم میکنی

و ردیف را قافیه وار از دستم می رهانی

زبان آتشینم را بریده ای و

محبوس ترانه ام کرده ای

از من چه می خواهی

به نرفتن تحقیرم می کنی

چرخ های ویلچرم در گردش چشمان تو ویران شدند

و عصایم سبک تر از خیال پروانه با من راه می رود

به نداشتن هیچم می کنی

خرمن اندوخته قلب مرا

نسیم چشمانت برد

وآتش افروخته زرتشی ام را

در آتشکده بوسه ات

خاکستر کردی

به نبودن طردم می کنی

من سالیان درازی است

که در تو مرده ام

از من چه می خواهی