شعر کوتاه
خیابانها بوی خون گرفته اند
و من،
بخاط چشمان دیگران
دماغم را جراحی میکنم
*************************************
گلوله ها فریاد بر می آورند:
«الله اکبر»
سینه ها نیز!
و خداوند بلاتکلیف است!
*************************************
سربی زوزه میکشد،
خونی میجوشد
و
در خیابان انسان سبز می شود!
*************************************
مرگ آغاز داستان بی پایانی بود:
-خون...!
-خون...!
و دیگر هیچ!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۹:۴۰ ق.ظ توسط علی اکبر کریمی
|
از همين جا شروع كردم.