آمدی اما...!
آمدى اما نگاهت سرد بود
چهره پردرد ولبانت زرد بود
روى پلکانت غبار بى کسى
گیسوانت لانه گاه گرد بود
سروقدت گشته بود ازغصه خم
روى دوشت کوله بار درد بوددل پریشان آمدى لب پرفغان
بینوا دل، پیر غم پرورد بود
آمدى و دیدگانت غرق اشک
آنکه بشکستت دل اونامرد بود
رفته بودى بانگاهى گرم وشاد
آمدى اما نگاهت سرد بود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۰ ق.ظ توسط علی اکبر کریمی
|
از همين جا شروع كردم.