بگذر از من که دگر بر تن من جانی نیست

سرتر از بخت و دل من دوپریشانی نیست

پای در آب و دل از آتش عشقت سوزان

قصه تلخ مرا نقطه پایانی نیست

در کفت باده خون، دل ز می آشامی مست

وای من در نفست بوی مسلمانی نیست

بوی خونست که از شرقی چشمت آید

ترسی از آه دل و مرگ و پشیمانی نیست

ملکت آباد که در ملک پریشاندل ما

جوی خونست و بجز آتش و ویرانی نیست

بر تنی مرده سر دار چه شلاق زنی

جان من کن حذر این شیوه انسانی نیست

بیش ازین بر دل زارم ز چه تیغ افرازی

رو که دیگر به تن خسته من جانی نیست