بگذر از من
بگذر از من که دگر بر تن من جانی نیست
سرتر از بخت و دل من دوپریشانی نیست
پای در آب و دل از آتش عشقت سوزان
قصه تلخ مرا نقطه پایانی نیست
در کفت باده خون، دل ز می آشامی مست
وای من در نفست بوی مسلمانی نیست
بوی خونست که از شرقی چشمت آید
ترسی از آه دل و مرگ و پشیمانی نیست
ملکت آباد که در ملک پریشاندل ما
جوی خونست و بجز آتش و ویرانی نیست
بر تنی مرده سر دار چه شلاق زنی
جان من کن حذر این شیوه انسانی نیست
بیش ازین بر دل زارم ز چه تیغ افرازی
رو که دیگر به تن خسته من جانی نیست
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ توسط علی اکبر کریمی
|
از همين جا شروع كردم.