آرزو
گامهایی به بلندای زمانهای بلند
که در اوج یک گام
میپریدم ز سر کوه زمان
و روان میگشتم در پی عقربه های سبک ساعت آن کوه بلند
میرسیدم به شکوه پاییز
میرسیدم به سرای باران
به تمنای وصالت...به سبکبالی و پرواز دلم در نگهت!!!
کاش بود...
ساعتی تا گذراتر کند این ثانیه هارا هردم
که دلم بهر دلت میکند آواز آغاز...
آرزویم این است...
این که در شهر نگاهم هرگز
رد پای نگهت گم نشود
ودلت... پر نکشد از سر دیوار دلم
آرزویم این است...
هرزمانی که ببارد باران
یاد چشمان و دل منتظرم...در دلت رخنه کند!
و بدانی که هنوز...زیر این سقف کبود...زیر این گنبد دوار بلند
"قلمی" هست و یک "دفتر دل"
مینویسد ز کسی با همه جان!!!
مینویسد که بدانی هر دم
دل من شوق تمنای وصالت دارد!
آرزو کن این را...
که خدا پشت و پناهت باشد
و نگاه نگران قلبم
همه دم چشم به راهت باشد...!
آرزو کن این را...
که دل من تنها...با دل گرم تو گیرد آرام...
زخدا میخواهیم...
من و تو با دل و جان...با تمامی وجود
که دل کوچک من
و دل روشن و دریایی تو
گیرد آرام در آغوش پراز مهر خودش
همه دم در همه جا
وهمین مارا بس...
از همين جا شروع كردم.