عاشقی
سلام من حضور یکان یکان دوستان عزیزم
امیدوارم شعری که امروز برایتان در این وبلاگ ثبت می کنم با احساس لطیف شما دوستان همرنگ بوده و در دلتان لحظه ای هر چند کوچک حسی بیافریند
عاشقی
گفتمش عاشق شدم،گفتا که این دیوانگیست
گفتمش ديــوانه ام، گفتا كه نه اين سادگيست
گفتمش بي او شبـم، هــر گـز نمي گردد سحر
گفت دانــم حـــال تو ،ايــن از ســـر بيهودگيست
گفتمش من مي روم ،هر جا كه باشد جان من
گفت دانم مي روي، چون عاشقي دلدادگيست
گفتمش، با مـن چـــرا دارد ســر جنگ اين فلك؟
گفت داني ســــرنيارم ،باعث شـرمندگيست
گفتمش بينـد (آراز) ، هـــر آنــچه بينـد آن نــــگار
گفت دانم مي توان ديــد، عاشقي بي پردگيست
م.ن (آراز)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۱:۴۷ ب.ظ توسط م.نوروزی (آراز)
|
از همين جا شروع كردم.