طرحی از رویا
كه ديدم ساعت تعجيل داشت
پس به ياد آوردم روزي را،
كه كسي درك نكرد
كه هيچ كس نفهميد
مرگ شايسته يك ملت را
شادي را بلعيد،
ساعت از سر ظهر
و زمان ديد،
خدا باز شاد كرد
به شبنم يك سوز رسيدم كه گفت:
اينجا قاصدكها مي دوند.
پشت آن بيد ملكوت،
رازها خوب به بازي مي گيرند
هر كه را كه به يك مفحش راز
اعتماد كند.
هيچ كس درك نكرد كه خدا آن بالاست
كه رسيده زماني
كه دگر مستخدم پادشه شاهان است
كه اگر بر تقدس يك سيب نبردند نماز،
آن خدا شكر نخواهد كرد آنها را...
به خداوند گفتم:
حال هر كه زمانش دور است، تنهاست
تو به من آغاز كن
و خدا پاسخ داد:
كه تو، خود، آغازي
فقط،
به پايان شكوفه رنج ننگر... .
از همين جا شروع كردم.