آسمان شب
آسمان شب برهنه ست ازماه مهربان
برهنه ست از فریاد ابرهای پیام آور باران
قلب من برهنه ست ازآهنگ تشویش تپش عشق
کلبه ام تاریک است بی تو!
تاریکی ات سکوتم رازنده کرد
تاریکی ات آواره ام کرد
تاریکی ات خاموشم کرد
بی تودر روح سرگردان قاصدک نویدی نیست
بی تودل گلهازخم خورده است
زندگی عذاب تنهایی است روبه مرگ بایدرفت
هیچ کس ازمن نخواهدگفت
پای درخیسی خاکسترغنچه نبایدگذاشت
اینجاغنچهٔ سردبازشدهٔ خواب است
غنچه ایست که دردحقیقت اشک راسوگندخورده
غنچه ایست هم نوای عشق،هم نوای بغض،
هم نوای اشک...
غنچه ایست هم نوای کابوس افسردگی
آجرهای داغ دیوارچهرهٔ غم گرفته ست
وبرکهٔ باریک کوچه پذیرفته شده درآغوش انتهای آبهای یخ زده
وباغچه ای ست روبه کرانهٔ سمفونی درختان خشک وبی رنگ
وتنهاسایهٔ سایبانی ازخیال وتوهم
غنچه سوخته ایست که خاکش می خواهد
خاروخاشاکش راآتش بزند
ولحظه ای چشم به آب بدوزد
سکینه کاشانی
از همين جا شروع كردم.