از میانِ مشتِ ابری قطره بارانی چکید

دور ماند از دوستانش ، دیگر آنها را ندید


او معلق در هوا بود و به پائین می شتافت

در خیال پر امیدش او به دریا می رسید


سرعت افتادنش چون فاصله بسیار بود

زیر پای خود بجز مرغان دریائی ندید
 

شاد بود آن لحظه ، دریا فرش ، زیر پای او

آبی دریا برایش رنگ پر رنگ امید


با لبی خندان ، دلی پر شوق ، جسمی مهربان

او سراسیمه به سوی مادرش دریا دوید


لحظه ای ناباورانه چشمهایش را گشود

ناگهان خود را میان یک فضای تاردید


بغض سنگینی گلوی خسته اش را می فشرد

طفلکی ، در لوله ی  پر دود یک کشتی چکید
 
"عباس عینعلی"
 
 
 

سلام به اعضا محترم انجمن

برای اطلاع از نحوه ی برگذاری شب شعر به قسمت نظرات خصوصی مراجعه کنید . با تشکر

بهروز مرادی