بال و پرم سوخته است
شعله افتاده به دل بال وپرم سوخته است
"نخل افتاده به خاکم کمرم سوخته است"
بازهم منتظرم تا که بیایی باران...
تا بیایی همه ی برگ و بَرم سوخته است
آه...این حال پریشان مرا می بینی؟
که چنان شعله کشید و اثرم سوخته است
گرچه با دوری تو این دل من ساخته است
نرم و آهسته بیا بال وپرم سوخته است
یک بغل باد خنک را به گلویم برسان
تا ببینی که تمام جگرم سوخته است
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۸:۴۱ ق.ظ توسط دانیال رحمانیان
|
از همين جا شروع كردم.