حرف کهنه حرف نو
حرف کهنه
حرف من نو نیست
حرف هایم طعم تلخ کهنگی دارد
از مد افتاده:
زندگی سرشار لبخند است
خنده ی زیبای یک کودک
قهقهه در خواب یک ملت
در نگاه فلسفه وار خیابان ها
آلیاژ طعنه و تحقیر
گردش پچ پچ درون گوش هایی کر
ریشخند خشک توداری به یک مجنون
در محیط خنده دار مردم عاقل...
از سر اجبار
اشک هایم را می دزدم
همنوایی می کنم با زهر خندی کینه توز و تلخ
آی مردم! گرد من باشید
تا ابد من مرکز ثقل جهان هستم
من سکوت دلقک سیرکم
بهروز مرادی
در میان تاریکی دل نوری می درخشد که شاید با حال و هوای این روزها بی مناسبت نباشد:
حرف نو
حرف نو دارم
اعتقاد راسخی بر قدرت دستان تو دارم
در گلستانی که خشکیده
هر طنین واژه پژمرده
در سیاه سال هایی که دگر باران نباریده
در رگ هر شاخه مرگ تازه روییده ...
این سرانجام درختان نیست
خواب مادر مژده ی زیبای بیداری است
در دل خاک ترک خورده
دانه ای احساس می کاود
دست های کوچکش را
رو به خورشید وجودت می برد بالا
چونکه او هم
اعتقاد راسخی بر قدرت دستان تو دارد
* * *
زندگی زیباست
زندگی در جنگ بی پایان
جنگ بازی ، بازی تلخ بزرگان است
حمله ی نامحرمانی در حریم دل
آژیر قرمز
در گریز کودکی زیر درخت غم
سایبانش آشیان جوجه های بی پدر، مادر
در هوای دود و خمپاره
غم فرود آمد
پای کودک زیر غم جا ماند
خون سرخش در دل خاک ترک خورده
دانه ای را آبیاری کرد
در لحظه ی آخر
شد لاله ای پرپر
همچو عاشق چهره اش بی رنگ و رسوا شد
زیبای زیبا شد ...
در دل خود گفت
من شهید زنده می مانم
قدرت دست خدا را در میان دست خود دارم
بهروز مرادی
از همين جا شروع كردم.