باد مي آيد
اما، زوزه نمي كشد
تو به من گفتي: صبوري كن جان دل خسته من
ومن بي گمان، ندانستم كه كجاي آن دلِ تنگ تو هستم!
باد مي آيد
وتو در گوش من زمزمه مي كني شاعرانه هايت را
ومن بي گمان، باز هم نمي دانم كه تو غربت مرا مي داني!
باد مي آيد
ومن تو را در لحظه لحظه خود، حس مي كنم
تو را در همه خستگي هايم مي بينم
ومن اما باز بي گمان، نمي دانم كه ترانه ساز ترانه هاي ناب تو هستم!
هستم؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دانم، شايد!!!!!!!!!!!
كه اين هم دلخوشيي باشد براي من
باد مي آيد
وتو شوري عاشقانه در من بر مي انگيزي
تو سر مي دهي صداي عشق را
تو مي خواني براي من و بي تاب نگاهي از من مي شوي
ومن بي گمان، باز نمي دانم كه اين شرري كه بر جان تو افتاده است ازمن است يا غير!
باد مي آيد
تو مرا به كوچه باغ هاي آشنايي مي بري
گل ياسي از ديوار كاه گلي كوچه باغ برايم مي چيني وپيشكش من مي كني
ومن بي گمان، نمي دانم كه اين رويا حقيقي است يا وهمي است كه مرادر برگرفته است؟!
باد مي آيد
اما........تو نيستي ديگر
باد مي آيد
چرا نيستي ديگر؟!
باد مي آيد
چرا نمي خواني برايم ديگر؟!
باد مي آيد واين بار، باد براي من مي خواند زمزمه اي از تو در جان خفته من
مي گويد:
باد مي آمد ومن با هر وزش آن، براي تو ارمغاني مي آوردم وتو فقط بي گمان از آن مي گذشتي وباورت نبود
باد مي آمد ومن برايت عاشقانه ها مي گفتم وتو باز هم بي گمان، از كنار آن مي گذشتي
باد مي آمد وتو هنوز............باور مرا به باور خود نرساندي
ديگر چه مي خواستي تا بداني همه آن چه كه برايت مي آوردم،از بهر تو بود؟!
بي گمان هاي تو، مرا به ورطه رفتن ها كشاند
ومن همچنان تشنه يك لحظه باورتو، بودم
اينك، باد مي آيد
اما ديگر نيست آن يقيني كه تو را از بي گمان ها برهاند و به باور برساند
باد مي آيد
او نيست، اما خلوت بي او
مرا به باور رسانده است
حالا باوري براي من است واو نيست
ديگر بي گمان اين را مي دانم كه به يقين، او نيست
باد مي آيد و.................
بريهه